dehgani.persianblog.ir
Mahmoud Dehgani روزنوشت های محمود دهقانی 
نويسندگان
لینک دوستان

دکتر محمود دهقانی

چند سالی پس از انقلاب هنوز ایرانی ها به روال گذشته برای ورود به کشور اسپانیا به روادید نیاز نداشتند. درهمان روزگار در مادرید دانشجو بودم. صبح یکشنبه بود تلفن خانه زنگ زد گوشی را برداشتم صدائی از پشت سیم گفت نمی دانم من را به یاد می آورید یا نه؟  ادامه داد در ایران نتوانستم نمره تلفنت را گیر بیاورم تا این که دیشب در  برخورد و گفتگو ئی با یک ایرانی،  نمره شما را برای کاری به من داد. او از پشت سیم می گفت و من داشتم آن صدای دیرآشنای شاعرانه را در خاطر مرور می کردم. باز ادامه داد: نمی دانم من را به خاطر دارید یا نه ؟. گفتم نه تنها به خاطر دارم بلکه با شنیدن صدایت دست و پایم را گم کرده ام. آقای پرویز پروین کجای شهر هستید، الان می آیم!

پرویز پروین شاعر و نمایشنامه نویس را از دبی می شناختم. در روزگاری که من دانش آموز مدرسه  ایرانیان دبی بودم برای کاری فرهنگی به مدرسه ما آمد  و پس از سال ها حالا از ایران به اسپانیا سفر کرده بود. چون برخی از افراد خانواده مادری من در استان بوشهر را می شناخت، همین باعث ارادت قلبی من به این شاعر بود.

 در خیابان "گران ویا"ی  مادرید خاطرات گذشته و روزگار دانش آموزی در دبی  را مرور می کردم که ناگهان چشمم به نیمرخ آشنای پرویز افتاد.  کمی دورتر در پیاده رو، در انتظار من با  غمی که در چهره داشت با خودش غرق صحبت بود  یا شاید برای دل خودش شعر می خواند. من که چند دقیقه ای به او خیره بودم دیدم روزگار بد جور پیشانی اش را شخم و شیار زده است. با شیطنت، درست در یک متری او ایستادم تا ببینم من را که در سن کمی دیده است و حالا حسابی بزرگ شده و تغییر کرده بودم می شناسد یا نه. اما او به نقطه دوری خیره بود. در یک قدمی او، صدا زدم:  "پرویز !". یکه خورد و سرش را چرخاند ومن را در آغوش گرفت. از پشت یقه پیراهنم اشک داغ روی گردنم فرو غلتید. گفت: "بچه حسابی بزرگ شده ای اصلا نشناختم" !

گفتگو کنان به  کافه ای در همان نزدیکی رفتیم و پس از آن با هم به خانه آمدیم. از دوری با فرزند خردسال خودش بردیا که عکس او را نشانم داد، حسابی دلش گرفته بود و اشک در چشمش حلقه  می زد. پس از آن با مکثی از گره کارهایش گفت. با خنده گفتم نگران نباش، گره را باز می کنم. با تردید گفت:" محمود جان راست میگی؟ راستی راستی از دستت برمیاد؟ " خندیدم و گفتم: "قسم حضرت عباس بخورم تا باور کنی؟ " خندید و باز هم از خوشحالی در آغوشم گرفت.

 پرویز پروین  ازنسل شاعران پس از محمد رضا نعمتی زاده و منوچهر آتشی در بوشهر، از موج نوئی بود که در شکل گیری شعر و ادبیات  جنوب بسیار تاثیرگذار بوده و پای آن را با تلاش بسیار به مجلات پرآوازه کشور کشاند. با چاپ نخستین شعر در سن ١٨ سالگی جای پای قرصی در ادبیات برای پرویز باز شد.

 او از نخستین نمایشنامه نویسان و از پایه گذاران تئاتر بوشهر نیز بوده است؛ اما با همه تلاش شگرف و شگفتی که داشت، با سفرهای دور و دراز و گاه سکونت در شهرهای بزرگ ایران و کشورها ی اروپائی برای نسل های پس از انقلاب بهمن ماه ۵٧، در ایران و شهر محبوب خود بوشهر ناشناخته مانده است.از او شعر و نقد و مقالاتی در نشریاتی چون "سخن " (روزگار سردبیری دکتر پرویز ناتل خانلری) ،"کتاب هفته" و غیره به چاپ رسیده و برای دعوت های فرهنگی، از سوی رادیو شیراز نیز  برای شعر خوانی و مصاحبه

هائی از بوشهر به شیراز می رفت

 پرویز پروین زاده ٢۵ شهریور ١٣١٨ شیراز است.  اسم کوچک او عبدالرحمان بود؛ اما از کودکی پرویز صدایش کردند. تبار پرویز از بندر لنگه و بستک است. خویشاوندان او هنوز در بندر لنگه و بستک در استان هرمزگان زندگی می کنند و از طایفه های سرشناس آن شهرها هستند. او به بوشهر بیشتر عشق می ورزید. دلیل این عشق رابطه دوستی ژرف او با شادروان منوچهر آتشی، صادق چوبک، محمدرضا نعمت زاده، رسول پرویزی و خیلی از ادیبان و هنرمندان  گستره  شعر و داستان و تئاتربوشهر بود.

در روزگار دانش آموزی در مدرسه ایرانیان دبی، روزی مدیر مدرسه از من خواست تا به دفترمدرسه بروم. مرد خوش پوشی را که کروات قرمز بر پیراهن سفید و کت  و شلوارسورمه ای و کفش واکس خورده براق پوشیده بود به من نشان داد و گفت برو مشکلات خودت و همکلاسی هایت را با او در میان بگذار؛ ایشان در حال سر و سامان دادن به انجمن خانه و مدرسه است. هنگامی که بر روی مبلمان خوش رنگ مدرسه در کنارش نشستم استکان کمرباریک چای تازه دمی که عبدالرضا مستخدم مدرسه برایش آورده بود را با دست برداشت و پیش روی من گذاشت و گفت چای بخور. این آقا عبدالرضا آدم خوبی است؛ برای من هم  الان چای می آورند.

 بوی خوش عطر "آرامیس" پرویز در دفتر مدرسه پیچیده بود و شادروان حکمت آمد و با او گرم صحبت شد و من که بهانه ای برای دیر رفتن به سر کلاس داشتم با نوشیدن چای تازه دم هل وزعفران دار و بوی دل انگیز عطر پرویز و صحبت او با  شادروان حکمت (که رئیس آموزش پرورش برون مرز بود)، کلی حال کردم و دلم می خواست تا ساعت ها زنگ استراحت به صدا در نیاید. دقیقا به یاد دارم شادروان حکمت از پرویز می خواست در هفته چند ساعتی را در مدرسه ایرانیان دبی تدریس کند.

پس از آن روز از کودکی ، دبستان ، دبیرستان و بسیاری خاطرات پشت سر گذاشته و آموزگاری در بوشهر و جزیره خارگ  را برایم تعریف کرد. آنجا بود که پی بردم چرا شادروان حکمت که از خانواده فرهنگی و بلند آوازه  ایران بود از پرویز پروین می خواست تا در مدرسه ایرانیان دبی تدریس کند. او نه تنها می توانست آموزگار ادبیات باشد، بلکه چون زبان انگلیسی را ژرف آموخته وبرای آن چندین بار به انگلستان سفرکرده  بود ، می توانست در رشته زبان هم آموزگاری با دانش باشد.اما او در دبی رئیس یک شرکت بود.

پرویز پروین مدتی پیش از انقلاب در تهران زندگی و پس از آن به دبی آمده بود. آقای احمدیان از بازرگانان سرشناس شهر اوز لارستان که در دبی صاحب شرکت ساختمان سازی "البرج" بود، مسئولیت یکی از شرکت هایش را به پرویز داد و با ماشین شخصی بسیار گران قیمت "پونتیاک" سعی می کرد او را در کنار خود برای رتق و فتق کارها داشته باشد؛ اما پرویز نسبت به زندگی پر زرق و برق و داشتن ماشین گران قیمت بی پروا بود و از ادبیات دل برنمی کند. با آن که کله اقتصادی داشت و در مدیریت  کوشا بود، کمند رشته ابریشم  احساس و رویاهای شاعرانه  او در شهرهای جهان به دنبال رد اندیشه شاعران و ادیبان جهان بود. پرویز کرور کرور مال و منال دنیا را به یک کتاب شعر برابر نمی کرد.

 من نوجوان بودم در سن و سالی که گنجایش ضبط خیلی از خاطره ها را داشتم. روزگاری که در مدرسه ایرانی دبی درس می خواندم، او نه تنها در درس من را یاری داد بلکه به توصیه او برای تقویت درس ریاضی به مدرسه خصوصی آقای محمد یگانه از قلاتی های شهر اوز در دبی  رفتم. با سفارش پرویز آموزگاران مدرسه ایرانیان هم به من محبت می کردند. برای آموختن ادبیات و حتا گویش درست فارسی من تلاش می کرد و با تبسمی می گفت: "شیر یک زن از خطه  بوشهر خورده ای" و پس از آن با لهجه بوشهری سر به سرم می گذاشت که: "شیرش را حلالت نمی کنه اگر تنبل بازی دربیاری" و بعد قاه قاه می خندید و من هم خنده ام می گرفت.

 پرویز با زبان عربی نیز آشنائی خیلی خوبی داشت. در دبی که بود از کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در اروپا برایش نشریه می فرستادند. کلید صندوق پستی ویژه دریافت نشریات سیاسی را به من داد. در دبی سروکارم با برخی از کسانی بود که فعالیت سیاسی داشتند و سه تا کلید صندوق پستی را به من سپرده بودند. چون دانش آموز بودم  در آن روزگارحساسیت ها  روی من کمتر بود.

 امروز که بقول سینماگرها به گذشته "فلش بک" می زنم، می بینم پرویز به شدت تحت تاثیر محیط بوشهر قرار داشت. همه چیز برایش بوشهر بود و می گفت: "خاک دامن گیری داره". پرویز قد بلند بود و با چشمانی پر فروغ از پشت عینک آنچنان به چهره آدم صمیمی نگاه می کرد که  کم رو ترین آدم هم فرصت سر چرخاندن نداشت و به حرف هایش دل می سپرد. همیشه پاکیزه و خوش پوش بود. نیاز نداشت که حتما با او دوست باشی، با هر کسی حتا با رهگذر خیابان هم بسیار مودبانه و شاعرانه برخورد داشت. تن صدایش بسیار دلنشین و در هنگام دکلمه و شعر خوانی، صدایش با احمد شاملو که او را خوب می شناخت، مو نمی زد و یکسان بود. برخی از شعر های خودش را همراه با گیتار نواختن دوستم "لئونل پاز" در مادرید دکلمه کرد و نواری ضبط شد؛ اما شوربختانه در خانه تکانی ها نوار پیش پرویز آسیب دید.

یک هفته پس از آن، حدود ٣۵ سال پیش  نزدیک تئاتر"پرنسیپه گران ویا"  پشت خیابان "گران ویا" خانه ای اجاره کرد.  شبی در همان خانه در حین شعر خوانی یک نوار دیگری از شعرهای خودش "فصل روستا" و "مرثیه ای برای دل تنگم"، به همراه شعر "اسب سفید وحشی" منوچهر آتشی و شعر"طرح" از محمد زهری، دکلمه کرد وآن را ضبط کردم  که در سفری به ایران همراه خودم نوار را به بوشهر آوردم. در حضور شادروان محمد حسن آرش نیا و بچه های بیله ادبیات هفته نامه نسیم جنوب آقای قیصی زاده، نوار را روی پخش صوت گذاشتیم ولی در آغاز کار، برق رفت و پخش صوت هم لطمه دید و من هم بدلیل مسئولیت نتوانستم آن را به دوستان بدهم. نسخه هائی از همه اشعار و یک نوار با شعر و صدای شاعر را به برادر ایشان تحویل دادم تا از همه سو محکم کاری کرده باشم. نسخه ای از نوار را نیزپیش خودم نگه داشتم. این نوار را چون بیش از سه دهه پیش  ضبط کرده ام، ترسیدم بیشتر از پیش از کیفیت آن کاسته شود.از سوی دیگر به دلیل آن که خیلی از یادها و یادگارهای دوستان و هنرمندان ایرانی و غیر ایرانی را من در سه کشور از جمله ایران، اسپانیا و استرالیا دارم ، تنها در هنگام سفر به این سه کشور به آن ها  دسترسی پیدا می کنم.

پس از نزدیک به ٣۵ سال اکنون با کمک فرزند برومندش بردیا پروین وخواهر زاده ام بردیا دهقانی توانستیم نوار را به "دیجیتال" برگردانیم. عکس هائی از پرویز نیز برای نخستین بار در چمبره الکترونیک، برای چاپ به هفته نامه نسیم جنوب داده ام. از سوی دیگر فرزند برومندش  و خواهر زاده ام  هر دو قول داده اند به زودی صدایش را نیز بر روی اینترنت به گوش دوستان پرویز که  سن و سالی دارند و شمارشان نه تنها در بندر بوشهر بلکه در شیراز، بندر لنگه، بستک، تهران ، دبی ، اروپا، کانادا ، امریکا و سراسر شهرهای جهان بسیار است و پراکنده اند  برسانند.

به آن دلیل که من در مادرید، در رشته سینما درس می خواندم و پرویز در تدوین نمایشنامه و نمایشنامه نویسی و تئاتر همیشه راهنمایم بود، اشاره به کارهائی که در بوشهر انجام داده بود می کرد. همیشه در گستره ادبیات، هنر و شعر فارسی صحبت داشت که این برای جوان دانشجوی هنر یک نعمت بود بویژه آن که با او احساس خوبی داشتم و از روزگار دانش آموزی و دانشجوئی در فراگیری خیلی چیزها مدیون او بودم.

او از ادبیات و شعر و داستان های جهان آگاهی گسترده داشت. این همان چیزی بود که من دانشجوی هنر در پی فراگیری آن بودم. "میگل د اونامونو" شاعر، داستان سرا، نمایشنامه نویس و فیلسوف اسپانیائی،  "فدریکو گارسیا لورکا"  و "میگل د سروانتس" را از برخی از اسپانیائی ها بهتر می شناخت. هر برنامه ادبی و سیاسی و فرهنگی در سطح مادرید برگزار می شد به او زنگ می زدم و باهم در برنامه ها شرکت می کردیم.

چند بار در برنامه شعر خوانی شاعر اسپانیائی "رافائل آلبرتی" شرکت کردیم. در نشستی که خانم "ایسابل آلنده" بر علیه پینوشه  دیکتاتور شیلی ترتیب داده بود با هم به آنجا رفتیم. هنگامی که شنید می خواهم با دوستم "لئونل پاز" به دیدن "خوان کارلوس اونوتی" نویسنده و داستان سرای اروگوئه ای به منزلش در مادرید بروم، تا یکی دو ساعت از سبک داستانی "اونوتی" و قهرمانان داستان هایش که سر خوردگان و تهی دستان و خودفروشان بودند گفتگو داشت. او به زبان اسپانیولی نیز بخوبی آشنا شده بود.

 پرویزهمیشه در کافیتریای مرکز فرهنگی اسپانیا و امریکای لاتین در خیابان "ال کالا"  و کافیتریای بسیار قدیمی "خیخون" در بلوار "ریکو لتوس" جائی که پاتوق  "فدریکو گارسیا لورکا" شاعر بلندآوازه اسپانیا بوده، می نشست. در هنگام غروب آفتاب در "پلازا اسپانیا" (میدان اسپانیا) نیز تا رمق پایانی رنگ نارنجی غروب در گوشه ای برای خودش می نشست و می نوشت و درنظر داشت  آن ها را به چاپ برساند.

خیلی از شعرای ایرانی را می شناخت و از آن ها نامه دریافت می کرد و آن را با شور و شوق برایم  می خواند. اشعار احمد شاملو، محمد زهری ، محمدرضا نعمت زاده و منوچهر آتشی را همیشه برای من دکلمه می کرد و این نشان می داد که روال شعری او در آن حال و هوا و صمیمیت ها بی تاثیر نبوده است. از رسول پرویزی خالق "شلوارهای وصله دار"، صادق چوبک و همچنین برخی از شعرا و نویسندگان جوان بوشهری یاد می کرد. در مورد شعرا و نویسندگان جوان می گفت این ها نابغه های آینده ادبیات بوشهرو ایران خواهند بود

 در روزگار جنگ ویتنام و آوازه "هوشی مین" که نویسندگان و شعرای جهان در نکوهش جنگ نابرابر امریکا با ویتنام  شعر می سرودند و مقاله و داستان می نوشتند، تا حدودی رد اندیشه پرویز پروین را می شود در شعر بلند "همسفر بود مرا دریا" چاپخش شده در مجله سخن دریافت که این شاعر نیز همچون خیلی از نویسندگان و شعرای خود امریکا، "بیرق تنفر" را بر علیه جنگ و ستم در شعرش برای نسل انقلابی روزگار خود در بوشهر به اهتزاز درآورده است.

پس از مدت ها اقامت در اسپانیا، پرویز درخواست ویزای امریکا کرد و سرانجام از سفارت امریکا در مادرید ویزا گرفت. یک هفته پیش از سفر به امریکا دوست و همدم او "پالوما" خانم، با تلفن به من اطلاع داد که حال پرویز به هم خورده است. فوری خودم را به بیمارستان رساندم اما پرویز در غروب غم انگیز ماه "آوریل" سال ١٩٨٢ میلادی برابر با ١٣۶٠ دور از ایران و در فراق بوشهر که همیشه شیفته آن بود، با ایست قلبی درگذشته بود و بر روح و روان من آنچنان پتکی فرود آمد که تا به امروز آن غم جانکاه را فراموش نکرده ام. با دلداری ها وحرف های آقای عباس جوانمرد هنرمند بلند آوازه تئاتر ایران در مورد هنر و مرگ و زندگی، کم کم آرام شدم. سرانجام برادر وفادار پرویز به مادرید آمد و جسد او را به ایران برد و درگورستان "دارالرحمه" شیراز به خاک سپردند.

چون فصل نامه "الفبا" ی شادروان غلامحسین ساعدی، ماهنامه "روزگار نو" به سردبیری شادروان اسمعیل پوروالی و هفته نامه "جبهه ملیون" به سردبیری شادروان احمد انواری، را در مادرید پخش کرده و همکاری داشتم برای نخستین بار خبر درگذشت پرویز را تلفنی به آن ها گفتم و در داستان کوتاه "خش خش ترد برگ ها" در مجله گردون عباس معروفی در ایران از مرگ پرویز نوشتم. علی باباچاهی و منیرو روانی پور نیز پرویز را خوب می شناختند. در گفتگوهائی با این دو عزیز  بوشهری در جشن "قلم زرین" مجله گردون در تهران و در چند نوبت دیگر هم از پرویز پرسیدند. آقای باباچاهی خاطراتی گفتند و خانم روانی پور نیز که جدا دارای حافظه ای بسیار قوی است شعر پرویز را زمزمه کرد: کاشکی بارون نزنه نم نم/ بلکه خوابم ببره کم کم...

در سفر به ایران قرار بود با شادروان منوچهر آتشی نیز ملاقات داشته باشم. با چاپ "خش خش ترد برگ ها" ، شادروان  آتشی می خواست دیداری برای گفتگو در مورد سرگذشت پرویز داشته باشیم که گرفتاری من در تهران و پس از آن سفر به تبریز و تاخیر حوصله سوز هواپیمائی هما، من را برای ناکامی در آن دیدار، تا همیشه شرمنده کرد.

 پرویز پروین همچون ستاره ای در آسمان شعر و ادبیات خوش درخشید  و در اوان جوانی در نشریات ادبی مطرح آن روزگار سربرآورد و شعرهایش به چاپ رسیدند، اما مرگ زود رس مهلت نداد تا شاهد چاپ کتاب هایش باشیم. او تنها ۴٣ سال مجال زندگی یافت. شوربختانه همسر فرهیخته پرویز پروین نیز نزدیک به دو سال و نیم پیش در ایران درگذشت که یاد هر دو گرامی باد.

 
[ یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ]

 چهار تاقی محلچه شهر اوز در لارستان

دکتر محمود دهقانی

 در میان آثار معماری برجامانده از روزگار ساسانی، چهارتاقی محلچه اوز نیز برگی زیبا از شناسنامه معماری تاریخی لارستان است. اگر میراث فرهنگی برای برجا ماندن این چهارتاقی و ساختمان های باستانی دیگر لارستان تلاش کند، این کار می تواند  روزنه ای مالی برای صنعت گردشگری اوز و لارستان شده و در سرزمینی که چاه های نفت آن در حال خشکیدن است، مرهمی بر زخم اقتصادی لارستان فردا باشد. شوربختانه چون آتشکده ها  رنگ و بوی ذردشتی دارند نسبت به نگهداری از آن ها بی مهری شده است. در ده کوره ها و بر سر راه ها، در کوه و کتل ها با آجرهای مرغوب به ساختن و بازسازی  برخی از ساختمان های بی نام و نشان که هیچ سندی از راستی و ناراستی آن ها در دست نیست و  به امامزاده  شهرت گرفته اند، می پردازند اما ساختمان هائی که برگ های تاریخ گذشته ملتی گردن فراز است با بی مهری،  به دست ابر و باد و مه و خورشید فلک سپرده و بی رحمانه نابود می شوند.

 در این نوشته بسیار کوتاه مجال پرداختن به ضعف مدیریت مسئولان بومی نیست، اما تاریخ با بی رحمی بر ملا کننده این سیل ویرانگر بی تفاوتی ها خواهد شد. از چهار ستون چهار تاقی روستای "محلچه" در بخش شهر اوز یکی از ستون ها بشدت سائیده شده و از میان رفته و بازسازی این ساختمان تاریخی نیز ادامه نیافته و به حال خود  نیمه کاره،  رها گشته است. این ساختمان  و ساختمان های تاریخی دیگر در سراسر کشور از جلوه های زیبای هنری و معماری نیاکان، با از سر گذراندن توفان های سهمگین یورش های بیگانگان از تارتار، عرب و مغول تا به امروز سده در پی سده فرهنگ هزاران ساله سرزمین ما را به پژوهشگران و اندیشمندان پیشینه جوی درونی و جهانی بازتاب داده است. در روزگار کنونی ملت های کشورهای جهان در همه شهرها و روستاهای خود به دنبال جای پائی از گذشته می گردند. در لارستان برخی از سر نا آگاهی به این میراث های برجسته فرهنگی رو ترش کرده و بی تفاوتند اما هستند کسانی که برای پا بر جا ماندن میراث و نام و نشان شهر خود از کمک مادی و معنوی دریغ نمی کنند.

 هرچند انبوهی از چهارتاقی ها  چه در پیش از انقلاب و چه پس از آن در سراسر کشور از میان رفته و نابود شده اند اما جای آن دارد از شمار بسیاری از این چهارتاقی ها و از جمله چهارتاقی محلچه که  یادآور نیکی ، راستی و روشنی در فرهنگ ملی است و  روزگاری مورد استفاده نیاکان بوده نگهداری شود. نابودی چهارتاقی محلچه سرگذشت نامهربانی روزگار ما را به آیندگان بازنمائی خواهد کرد.

 از میان چهارتاقی هائی که در برخی از شهرها و روستاهای ایران دیده  می شوند، چهار تاقی محلچه به گونه چهارتاقی های آتشکده نیاسر کاشان که بخشی از استان اصفهان بوده، آتشکده نویس تفرش در استان مرکزی و آتشکده جره کازرون در استان فارس و بویژه  چهار تاقی های فراشبند و شمار بسیاری از چهار تاقی ها در سراسر ایران دارای ارزش و اهمیت است.

چهارتاقی "بازه هور" نیشابور در تربت حیدریه نیز به گونه چهارتاقی محلچه اوز با ملات گچ و سنگ و ماسه ساخته شده و گمان بر این است که بازمانده از روزگار اشکانی است. از چهارتاقی ها به عنوان یک تقویم برجسته خورشیدی اندازه گیری و ثبت آیینی زمان در ساختمان استفاده می شده است اما دانستنی های دیگری نیز در گستره چهارتاقی می بایست بر ملا شود که این کار نیاز به پژوهش های بیشتر دارد. هر چند شناسنامه چهارتاقی ها  و شبهه چهارتاقی ها گاه در هاله ای از سردرگمی بیان شده  و برخی بدون پژوهش ژرف، سایه بان گورها ی پس از اسلام را نیر چهار تاقی قلمداد کرده اند اما به هر روی چهارتاقی محلچه یادگاری از روزگار ساسانی است.

 چهارتاقی ها در برخی نقاط معمولا بر فراز تپه و در نزدیکی رود ها ساخته شده اند. در استان کهگیلویه و بویر احمد نیز بر سر راه بهبهان به دهدشت چهارتاقی خیرآباد شباهت بسیاری به چهارتاقی محلچه دارد. هرچند معماری برخی از ساختمان ها دارای شالوده و گاه طرح هائی یکنواخت است اما در گوشه هائی از طرح ها، با توجه به چشم انداز دشت و کوه، دگر گونی هائی در آتشکده ها و چهارتاقی ها دیده می شود و این خود می تواند پژوهشگر را با شناسنامه ساختمان و شیوه استفاده از آن بیشتر آشنا کند. از این دیدگاه نیز نباید چشم پوشید که چهارتاقی ها نیز به گونه کاروانسراها گویای آبادانی و ارتباطات در زندگی روزمره مردم بوده و می توان پنداشت که  ازکنار آن، کاروان ها در گذر بوده اند. با توجه به  آتشکده های جویم، فیروزآباد و محلچه در بخش شهر اوز، احتمالا با عبور کاروان، بازرگانی از جنب و جوش ویژه ای برخوردار بوده است.

با پیشینه اوز و بویژه روستای محلچه که ریشه در پیش از اسلام دارد مردم آنجا سر انجام پذیرای اسلام شده اند. پیروان مکتب شافعی که در میان شاخه های مذهبی نزدیکترین شاخه به مذهب شیعه است پس از اسلام حتا تا روزگار شاه اسماعیل یکم صفوی که خشونت های بسیاری بکار رفت، پیرو مکتب خود ماندند و شیعه و سنی در لارستان در کنار همدیگر زندگی مسالمت آمیزی در پیش گرفتند و این ضرب المثل عوام که تا به امروز در جنوب ایران و آنسوی آب در کویت و دبی و قطر بر سر زبان هاست و گفته می شود:" شیعه،  شیعه  گراش و سنی، سنی اوز "، شاهدی بر این مدعاست که این خود نشان از شعور و فرهنگ غنی مردم لارستان دارد. برجا ماندن یادگارهای تاریخی در گرو حس مالکیت ملی بوده که خوشبختانه درمیان مردم لارستان با هر مکتب و آئین این حس ارزشمند، برجسته است .

ازآنجا که دهستان "فیشور" و روستای "محلچه" در کنار هم قرار دارند و هر دو بخشی از شهر اوز می باشند، برخی به آتشکده تاریخی بر جا مانده ، "آتشکده محلچه" و برخی به آن "آتشکده فیشور" می گویند. از سوئی این نا همگونی اگر پیشینه دار باشد و یا سینه به سینه تا به امروز نقل شده است، شاید در آن جا  و در مجاور هم، دو چهارتاقی و یا شبهه چهارتاقی قرار داشته که یکی  سده ها پیش بکلی از میان رفته و تنها چهار تاقی کنونی بر جا مانده است که این حدس و گمان به پژوهش های علمی بیشتری نیازمند است. اما این چهارتاقی به هر نامی که نامیده شود برگی از شناسنامه نه تنها محلچه، ، کهنه، اوز، فیشور، خنج، گراش و دیگر شهرهای لارستان، بلکه  برگی از شناسنامه مردم سراسر ایران است. در این راستا باز هم مسئولان پیشین میراث فرهنگی نخواسته و یا نتوانسته اند با پخش آگاهی نامه کوتاه گردشگری در فرودگاه لار و در شهرهای مهم لارستان از جمله شهر اوز، لار، گراش، و خنج نام این ساختمان تاریخی را که با مصالح سنگ و گچ و ساروج ساخته شده به گردشگران معرفی نمایند. هر چند حس مالکیت نشانه عشقی است که مردم به آثار نیاکانی خود دارند اما میراث فرهنگی لارستان شانه خالی کرده و ناتوان تر از آن نتوانسته است اهمیت بازسازی این ساختمان تاریخی را به شهروندان محلچه، فیشور، "کهنه" و اوز یاداوری نماید تا از فروریختن آن جلوگیری شود.

توضیح:

برخی از این کتاب ها و مجلات دانشگاهی در برگیرنده نوشتارهائی در باره چهارتاقی های ایران است.

·         رضا مرادی غیاث آبادی در گستره چهارتاقی های ایران پژوهش هائی دارد که علاقمندان می توانند کتاب و نوشتار ایشان را بر پایگاه اینترنتی بررسی نمایند.

·         http://irania.ir/ie/1827

·         * مرادی غیاث آبادی: "دایره المعارف عکس ایران" در برگیرنده عکس هائی از آتشکده ها ، منارها و سازهای ایرانی است که در سال 1376 به چاپ رسیده است.

·         *- مرادی غیاث آبادی: " نظام گاهشماری در چارتاقی های ایران: معرفی چارمین گونه از تقویم های آفتابی نویافته در ایران"، تهران: پژوهشهای ایرانی، شیراز: نوید.

·         * مرادی غیاث آبادی:"چهارتاقی های ایران" انتشارات ایران شناسی

·         محمدرضا پور جعفر: "تاثیر چهارتاقی های ایران باستان در معماری مساجد". همایش معماری مساجد. دانشگاه هنر. صص 157-175

·         عباس نامجو: "بناهای چهارتاقی ایران". سازمان انتشارات جهاد دانشگاهی.

·         یوسف مرادی: "چهارتاقی میل میله گه. آتشکده هائی از دوره ساسانی". مجله مطالعات باستان شناسی دانشکده

ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران. ش 1، دوره 1، صص 155-183

[ پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ ]

به یاد مهندس عبدالحمید اشراق،خادم جهانی فرهنگ ایران

دکتر محمود دهقانی

eshragh

مهندس عبدالحمید اشراق خادم جهانی فرهنگ ایران که تا واپسین دم عمر دست از تلاش در راه هنر زادبوم  خود بر نداشت، در پاریس چشم بر جهان فرو بست. این فرهیخته بلند آوازه در گستره هنر و معماری نه تنها در ایران بلکه در جوامع دانشگاهی سراسر جهان نیز شناخته شده بود. مهندس اشراق بیش از سه دهه  در ایران و پس از آن سی سال در اروپا در محافل فرهنگی و هنری برون مرز با تلاش و گرد هم آوردن هنرمندان بلند آوازه ایرانی و غیر ایرانی، شعله جاویدان فرهنگ ایران را به آن گونه که لایق ستایش است در انجمن ها و در میان اساتید هنری دانشگاه های برون مرز برافروخته نگاه داشت. روزگاری که در بلندگوهای دشمنان با سم پاشی های ضد ایرانی و  ناوک های زهر آلود، فرهنگ ملی ایران را نشانه می گرفتند، مهندس اشراق با سخنرانی ها و تلاش در دانشکده ها و نمایشگاه های هنری در اروپا و دیگر کشورها، هدف دشمنان را نقش بر آب می کرد و چهره زیبای فرهنگ و هنر زادبومی خود را برجسته به نمایش می گذاشت. این هنرمند بزرگ خستگی ناپذیر ایرانی که روزگاری سردبیر مجله های “موزیک ایران” و مجله دوزبانه فرانسوی – فارسی “هنر و معماری” در ایران بود، در اروپا نیز  پایه گذار انجمن های هنری و فرهنگی شد و دسته ها و گروه های هنری را در ارتباط تنگاتنگ با هنرمندان و دلسوزان فرهنگی درون ایران قرار می داد. وجود این هنرمند آزاده که سال ها در دانشگاه های ایران درس داد، پل سترگ تبادل فرهنگی میان هنرمندان خارجی و ایرانیان برون مرز با هنرمندان درون ایران بود.

 

مهندس اشراق در پیش از انقلاب و در روزگاری که معماری ایران نیاز مبرم به یک رسانه داشت، با چاپخش مجله ای در گستره معماری و با تاسیس نخستین بنگاه “کارتوگرافی” در کشور، پانزده جلد نقشه شهرهای ایران را به دو زبان فارسی و انگلیسی آبرومندانه چاپخش نمود. همراه بلند آوازه گانی چون شادروانان مهنس فروغی،مهندس پیرنیا و شادروان مهندس هوشنگ سیحون به شایستگی توانستند به معماری ایرانی سر و روئی ارزشمند بدهند. شادروان مهندس اشراق که زبان فرانسه را خوب آموخته بود پس ازآن که سال ها در زمینه موسیقی ایران کار کرد و در دانشکده هنرهای زیبا ی تهران آن رشته را فرا گرفت برای ادامه تحصیل به عنوان دانشجوی برگزیده به پاریس رفت و در رشته معماری دانش آموخته دانشکده هنرهای زیبای پاریس (بوزار) شد.

 

در بازگشت به ایران توشه راه او پایان نامه ای بود که  در باره شهرسازی و پیرامون مسئله زباله های پاریس نگاشته بود. در روزگاری که شادروان مهندس هوشنگ سیحون در سال ۱۳۳۴ ریاست دانشکده هنرهای زیبای تهران را بر عهده داشت، از مهندس اشراق جویای پایان نامه شد تا در کتابخانه دانشکده، دانشجویان بتوانند از آن استفاده کنند. از آنجا که پایان نامه بسیار ارزشمند بود، رونوشت آن را به شهردار و انجمن دست اندرکار امور شهرها دادند و پایان نامه توانست خدمت شایانی برای پیشبرد بهسازی در گستره شهر تهران شود.

 

مهندس سیحون چون مهندس اشراق را که سر شار از نیرو و اندیشه ژرف در امور شهر سازی بود بخوبی می شناخت با او به گرمی سخن گفت و چیزی نگذشت مهندس اشراق انجمن آرشیتکت های ایران که در سال های دهه بیست پایه ریزی شده و در نیمه راه از فعالیت بازمانده بود را با گرد هم آوردن معماران و دست اندرکاران، پر جنب و جوش کرد. دسته ای از نیروهای جوان دانش آموخته از دانشکده، در کنار شادروان فروغی، بدیع ، فرمانفرماییان و شادروان سیحون انجمن را دوباره به راه انداختند و آن انجمن تا سرآغاز انقلاب بهمن ۱۳۵٧ به کار خود ادامه داد.

 

کار ارزشمند و اندیشمندانه مهندس اشراق در جامعه سنتی ایران که از دیرباز تا سال های نخست روزگار قاجار حتا در بیشتر موارد شالوده و پی ساختمان ها از طرحی یکنواخت پیروی می کرد، دگر گون کردن روال پیشین و گرد هم آوردن مهندسان و معماران بود. با سمینارها و سخنرانی ها و برقراری رابطه هنر معماری که همچنان برای خیلی ها ناشناخته بود آن را به میان مردم کوچه و بازار بردند و مقوله معماری در اندیشه عامه مردم در جامعه جا باز کرد.

 

به همت ایشان نه تنها معماری ایران دارای نشریه ای آبرومند در حد اروپا شده بود بلکه در شصت و یک سال پیش درمجله ” موزیک ایران” نیز بحث “ربع پرده” را به میان آورد که مورد پسند هنرمندان قرار گرفت و از آن میان با پاسخ استاد ابوالحسن صبا در مجله  بحث های علمی داغی در باره موسیقی ایرانی در گرفت. با مقاله ای از سعدی حسنی بحث گسترده ای در گستره موسیقی سنتی راه افتاد چرا که نوشته بود : “علت اصلی آن که موسیقی دان های ما فاصله “ربع پرده” را که در موسیقی ایرانی وجود دارد به عنوان یک سنت دیرینه و مهم تلقی کرده اند و با وجود موانعی که در پیشرفت موسیقی ایجاد شده حاضر نیستند آن را حذف کنند”. این فرهیخته ایرانی مقالات بسیاری در گستره معماری و موسیقی در ماهنامه “روزگار نو” به سردبیری شادروان اسمعیل پوروالی که در دولت ملی دکتر محمد مصدق معاون رئیس تبلیغات دولت او بود، در فرانسه به چاپ رساند و بحث “ربع پرده” موسیقی را پس از چند دهه دوباره در “روزگار نو” ادامه داد که نسخه ای از ماهنامه “روزگار نو” هر ماه به کتابخانه ملی دانشگاه تهران برای استفاده اساتید و دانشجویان فرستاده می شد.

 

هم زمان با چاپ مقالات مهندس اشراق در مورد موسیقی ایران، در کنگره ای که توسط پروفسور “شوماخر” رئیس مرکز مطالعات موسیقی دانشگاه  کلن آلمان باز گشائی شد و سخنرانان سرشناس ایرانی و اندیشمندان غیر ایرانی شرکت داشتند در باره  موسیقی ایرانی و بویژه “ربع پرده”بحث دامنه داری به میان آمد.

 

مهندس اشراق در پیشبرد دانشنامه “ایرانیکا” که با همت پروفسور احسان یارشاطر و با پشتیبانی دانشگاه کلمبیا به زبان انگلیسی به قلم متخصصان برجسته در مورد فرهنگ و تاریخ ایران به چاپ می رسد نیز با تلاش شبانه روزی خود سهیم بود. این دانشنامه سرچشمه بزرگی برای دانستنی های گسترده در باره فرهنگ و پیشینه و تمدن ایران و کشورها و نواحی دیگری که به یکی از زبان های ایرانی سخن می گویند به چاپ می رسد.  با ابتکار فرهنگی و پشتیبانی های او انجمن های دوست داران دانشنامه “ایرانیکا” نه تنها در فرانسه و برخی از شهرهای اروپا بلکه در استرالیا نیز پایه گزاری شده است تا در جوامع دانشگاهی کشورها مشعل فرهنگ ایرانی جاودانه بماند و نسخه های دانشنامه در دسترس دانشجویان و اساتید قرار بگیرد.

 

در برگزاری نمایشگاه هائی که از سوی کتابخانه ها ی دولتی فرانسه و موزه های اروپائی برگزار می شد از مهندس اشراق پژوهنده تاریخ معاصر و رئیس انجمن آرشیتکت های ایرانی در فرانسه و مسئول انجمن فرهنگ ایران در پاریس دعوت شده و در رابطه با فرهنگ باستانی و ملی ایران با ایشان مشورت می شد. مهندس اشراق شناخت ژرفی از تبادل فرهنگی ایران با اروپا بویژه ایران با فرانسه داشت چرا که پیشینه فرانسه در گرد آوری آثار هنری شرق از سال های ۱۶٧۵ میلادی برابر با ۱٠٨۶ هجری، در روزگار فرمانروائی شاه سلیمان صفوی آغاز شده است. در آن روزگار کتابخانه لوئی چهاردهم به فرمان پادشاه فرانسه نزدیک به ۱۳۳ نسخه از آثار ایران را خریداری کرد و گرد آوری آثار هنری ایران و ابتکار آن در سفرهای “ژان شاردن” طلا فروش و جهانگرد فرانسوی که سال ها در اصفهان زندگی کرده و به زبان فارسی تسلط داشت صورت گرفته بود.

 

شادروان مهندس اشراق در سراسر زندگی پر ثمر خود لحظه ای از فرهنگ و هنر ایران غافل نماند و همیشه در حال پژوهش، سمینار، سخنرانی و برگزاری نمایشگاه بود. این نگهبان و دلسوز فرهنگ ایران ٨۴ سال مجال زندگی یافت.  در ۲۳ ژانویه سال ۱٩۳۱ در شیراز چشم بر جهان گشود و در ٩ دسامبر ۲٠۱۵ در پاریس تختگاه فرانسه چشم بر جهان فرو بست. یاد این شمع فرو خفته گرامی باد.

 

توضیح: برای این نوشته از یاداشت هائی که در حین گفتگوهای های تلفنی با شادروان مهندس اشراق بر روی کاغذ می نوشتم، نامه هائی که از ایشان دریافت می کردم  و همچنین مجلات “روزگار نو” و “ره آورد” که پیشتر از پاریس برایم پست شده بود استفاده شده است.

[ چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٤ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ]
دکتر محمود دهقانی

«گردشگری و سینه پر درد نگهبانان میراث فرهنگی»

Mahmoud-Dehgani

سایت استان: دکتر محمود دهقانی*

یکم تیرماه در واپسین رمق روز که آفتاب به گونه طشت طلا به آب های نیلگون خلیج من رنگ نارنجی داده و گرمای سوزان و تش باد های دگرگون کننده خارک به دمباز نخل های بوشهر این بندر پیر و رنج کشیده ی نیک پی، فرو نشسته بود هواپیمای “هما” با غناهشت گوش خراش که نشان از سن و سال ساخت خود داشت، در فرودگاه بوشهر به زمین نشست. دید و بازدیدها که پایانی نداشت، خوراک قلیه ماهی، سبزی های کاکول و منگک را سرانجام پس از یک هفته رها کردم تا سری به ساختمان های یادگار شاه عباس یکم در بهشهر مازندران بویژه “چشمه عمارت” (کاخ چشمه)، شاهکار معماران صفوی آن روزگار بزنم و از آنجا به دهدشت کهگیلویه و بویر احمد بروم و دوباره بافت کهن جا مانده از روزگار صفوی  در دهدشت کنونی و به گفته ابن بلخی در سده پنجم، “بلاد شاپور” (شهر شاپور) روزگار ساسانی را ببینم و از حاصل چند سفر و دیدار با ساختمان های کهن این دو استان، قلم پر درد در دوات مرثیه فرو ریزی ساختمان ها ومیراث معماری بزنم که تیشه کینه به ریشه آن ها زده می شود و همه چیز در حال نابودی و سائیده شدن است.[1]

 با آن که بلیط سفر با هواپیما از کشور به کشور تا ایران و از شهر به شهر در درون ایران راست و ریس بود و ساعت و روز پرواز نیز در چمبره الکترونیک در برون مرز از سیدنی به توکیو و از آنجا یک نفس تا دوبی و تهران به بوشهر نمایان، اما کارمندان دفتر “هما”  گفتند  در رایانه های ما جا نیفتاده و باید از همین بوشهر ساعت و روز مبارک پرواز از نو گنجانده شود. سرانجام پس از آن که خشم و دندان قروچه تلفنی من ره به جائی نبرد، سوار رخ برشته ای با موتور سیکلت زنگار بسته از دفتر هواپیمائی بلیط از نو نوشته ای برای پروازهای درونی به خانه ما آورد.

 با کوله پشتی آمدم فرودگاه تا  نخست به  تهران  و از  آنجا به ساری مازندران و پس از آن راهی دهدشت در استان کهگیلویه و بویر احمد بشوم. در تالار فرودگاه بوشهر نمی دانم آتش درونی  من بود یا ایرادی که در درازنای تاریخ دامنگیر تاسیسات فرودگاه های کشور است، هوای درون تالار خنک نبود و با بسته و باز شدن در ورودی تالار، تش باد بر گرده ام شلاق می زد وپوست بدنم را بیشتر از پیش می برشت. [2]

از تهران بزرگ خواهر دوقلوی شهر “شانگهای” چین، که زیباتر از گذشته شده اما چند برابر کشورهای اسرائیل و لبنان جمعیت دارد اتوبوس به راه افتاد و با بدرقه قله دماوند، من و مسافران اتوبوس راهی ساری شدیم. جنگل های سرسبز شمال بر رنگ نخودی جنوب خاطرم پرده کشیدند. ساری شهر دلنشینی است که هیچوقت از ورود به آن پشیمان نشده ام و همیشه هنگام ترک این شهر، لشکر غم بر دلم خیمه می زند. خیابان فرهنگی یادگار دیر پای این شهر را بارها پیاده طی کرده ام و هر بار بیشتر از پیش از زیبائی آن لذت برده ام.

در بهشهر همسایه دیوار به دیوار بندر فرح آباد حاشیه دریای مازندران هوا شرجی و تب دار بود اما باران دانه درشت هم یکریز بر سر بی پناهم می بارید. در کنار نهر پر آب “باغشاه” (پارک ملت) که روزگاری جهانگردان، بازرگانان وفرستاده های اروپائی برای باریابی به حضور شاه عباس یکم به آن پا گذاشته بودند، در زیر باران آهسته گام بر می داشتم تا تاثیر گرما و تش باد بوشهر را بر بدنم رم بدهد. از درختان سرو روزگار صفوی یکی دوتا از تبر روزگار جان بدر برده و تنومند و استوار در باغشاه بر جا مانده اند. ساختمان دیوانخانه شاه عباس با نمای امروزی دفتر شهرداری بهشهر نیز در این باغ  بیننده را بر بال خیال تاریخ پر می دهد. کرشمه لعبتان گرجی و شکوفه های بهار را هنوز هم می شود همراه با بوی دل انگیز گل ها در سپیده دم باغشاه بهشهر حس کرد. اگر از ته دل گوش بخوابانی  نواهای کمانچه و چنگ و نی و تار، به هنگام شاد نوشی شاه عباس در گوشه و کنار این باغ عدن گون به گوش می آید. جای شمع ها در کنار نهرها که در هر یک متر روزگاری شب تاریک باغ را روشن می کرده اند بر جا مانده است. آهوان و قوها و پرندگان بومی دیگر نیز نماد گذشته این بهشت زیبای امروز شهر بهشهر هستند و در زیر یک سایه بان آهوان لم داده و برای خود نشخوار می کردند.[3]

در کنار این باغ زیبا و پر از جویبار و فواره آب، کاخ چشمه بهشهر اوج هنر روزگار صفوی را به نمایش گذاشته است. پیش از انقلاب باز سازی کاخ چشمه آغاز شده بود اما پس از انقلاب بدلیل جنگ هشت ساله کار باز سازی ادامه نیافت. پس از جنگ باز سازی آن  پیش افتاد و ادامه پیدا کرد اما هم اکنون کار به گونه گذشته پیش نمی رود. چشمه ای از روزگار نخست در دل ساختمان حوض درون را سر ریز می کند. روشن نیست جریان آب این چشمه به کاخ کشانده شده و یا آن که خود جوش است. اما روشن است سرچشمه آن چشمه های کوچک فراز کوه و جنگل بوده، همدست شده به تالار همکف ساختمان در شهر بهشهر راه یافته است. گردش آب در کاخ چشمه و سد کاخ “جهان مورا” عباس آباد از هنرهای بسیار زیبا و شگفت معماری روزگار صفوی در مازندران است. در کاخ چشمه آب از فراز کوه سرازیر شده در چشمه تالار همکف بدون هیچگونه ابزار برقی به اشکوب بالا می رود و در حوضچه ها به گردش درآمده، دوباره به اشکوب هم کف برمی گردد و در نهرهائی از ساختمان بیرون رفته و با گردش در باغ کاخ، راهی شالیزار می شود.

رمز بر جا ماندن کاخ چشمه قرار گرفتن در یک گوشه شهر است که کمتر مورد یورش قرار گرفته هرچند در روزهای نخست انقلاب مورد سودجوئی سوداگران بوده و برخی خودسرانه در زمین های آن خانه برای خود ساخته اند. نگهبانی که پیش از انقلاب از آن نگهداری می کرده سنگ تمام گذاشته و همه را گزارش داده اما در سرآغاز انقلاب کارهای ناشایست بسیاری با آثار تاریخی شد. پس از درگذشت او فرزندش اسماعیل حدادی، نگهبان ساختمان شده است. هر بار که به بهشهر سفر می کنم بر سر چشمه درون کاخ با این نگهبان با چای همیشه دم او به گفتگو می نشینم.

آقای اسماعیل حدادی، نگهبان کاخ چشمه بهشهر می گفت: پس از انقلاب خیلی ها شبانه می آمدند که قاچاقی در پیرامون کاخ زمین را برای گنج شاه عباس بکاوند اما جلو آن ها را گرفتم. عده ای آمدند و گفتند زیر کف حوض ها گنج است بگذار زمین را بکنیم و  در بیاوریم با هم تقسیم کنیم.  بارها آمدند و با دلگرمی از من خواستند تا به خواسته ها گردن بنهم، اما نگذاشتم بیل یا کلنگ قاچاقی بیرون یا درون این کاخ فرو کنند.  در روزهای نخست انقلاب می آمدند و خیلی کارهای غیر قانونی می کردند. من آن ها را گزارش می دادم اما همه می گفتند اجازه دارند برای نمونه برداری کاشی بکنند یا سنگ جابجا کنند. جلو همه می ایستادم اما آن ها که مدرک و کاغذ داشتند دیگر از دست من کاری بر نمی آمد. سرانجام  در روزگار سرپرستی دلسوزانه بانو سهیلا رجائی علوی، همراه با مهندسان و کارکنان مازندرانی میراث فرهنگی که جای “سازمان ملی حفاظت آثار باستانی ایران” را گرفت، برای جلوگیری از سوداگران کمک کردند اما چه سود دیگر خیلی از کاشی ها و سنگ ها را پیش از آن ها برده بودند. آنچه هست با خون دل از آن نگهبانی کرده ام و تا زنده ام مثل پدرم از این کاخ مواظبت می کنم. گل گچبری های قرمز رنگ و تکه های کوچک کاشی های روزگار صفوی را در تاقچه نشانم می دهد و به ایوان ها اشاره می کند که همه تزئینات و کاشی های خوشرنگ به گونه این تکه ها داشته اند اما همه را به نام مسئول آمدند کندند و نمی دانم کجا بردند.

با آوازهای درهم پیچیده پرندگان بر شاخه های درختان پیرامون کاخ، در پسین گاه دل انگیزی که بعد از باران بوی نمناک خاک در هوا پراکنده بود با آقای اسماعیل حدادی خدا حافظی کردم و کاخ چشمه بهشهر که روزگاری شاه عباس و همراهان او در آن به شادی می پرداختند و شراب شیراز می نوشیدند را من با خوردن خون دل ترک کردم و به ساری آمدم و فردای آن روز روانه تهران شدم تا از آنجا به یاسوج پرواز کنم.

 در فرودگاه تهران با پروازی که چند روز پیش از آن، از بوشهر با دندان قروچه ترتیب داده بودم نیز نتوانستم به یاسوج سفر کنم.  هنگام درد دل با مسافربغل دستی پیشنهاد او این شد تا بروم از میز پذیرش بخواهم بلیط را با پرواز تهران به اهواز عوض کنند چرا که با اتوبوس فاصله جاده یاسوج به دهدشت و اهواز به دهدشت کم و بیش به یک اندازه است. در نگاه ناباور من که آخر چگونه چنین چیزی امکان دارد، به چهره ام زل زد وبا تبسمی کشدار گفت: اینجا در سرزمین ما همه راه ها برای رسیدن است. پس از آن بلند شد و باز هم نگاهی به سر و رویم انداخت و پرسید :ایران نبودی، تازه آمده ای؟ وقت کشی نکن! پدرتان کی رحمت خدا رفته؟ گفتم: سال هاست عمرش را به شما داده! و سرانجام با چند جمله او که من از هیچ کدام سر در نمی آوردم به میز پذیرش گفت که پدر سال ها مرده این آقای مسافر زنده شده و در اهواز است و می خواهد مسیر پرواز را تغییر بدهد.  مشگل گشوده شد و  بخت یار افتاد و جا گیر آمد و ساعتی پس از آن به جای یاسوج به اهواز پرواز کردم تا از آنجا راهی دهدشت شوم.

    شهر دهدشت پیش از آنکه شهری در استان کهگیلویه و بویر احمد باشد، روزگاری از شهرهای استان خوزستان بود. دهدشت با مردم صمیمی و یکرنگ خود به گونه گل های شاداب کوه  گیلویه، در حاشیه تندار قالی باستانی “انشان” و میان رودان (بین النهرین) خوش می درخشد و از شهرهائی است که می بایست از سر و روی آن غبار زدوده شود. باید سنگ نگاره های بخش “لیکک” که گفته می شود از روزگار اشکانی است، سنگ نبشته های باستانی شاهزاده “ایلمائید”، سنگ نگاره های تنگ “سروک” را برای گردشگران برجسته نمود.[4]

 در آنجا باید شیهه اسبان شاهکان ساسانی، و پیش از آن اسب های رهوار چاپار هخامنشی استخر به “انشان” و سپاه “شاهیسون” شاه عباس در پیمودن راه اصفهان پایتخت خود به شاخاب فارس و سواران پر شتاب گل سر سبد تاریخ لر، لطفعلی خان زند، دوباره بر گستره فرش خوشرنگ روزگار دهدشت در کهگیلویه و بویر احمد بلند شود و برجسته به نمایش گذاشته و گردشگران را به سوی آن بکشاند چرا که چاه های نفت رو به خشکیدن هستند و اکنون که دیگر بهانه ای برای تحریم ها نیست، نوبت بازسازی علمی ساختمان های تاریخی و آثار باستانی و پیشبرد صنعت گردشگری است.

هوای دهدشت بشدت گرم و سوزان بود. در سمت باختری بافت کهن و در نزدیکی امامزاده جابر، یک کاروانسرای زیبا با یک حلقه چاه آب شیرین به گونه همه کاروانسراهای روزگار صفوی جای آسایش و درنگ کاروان هائی بوده که از هر سوی دهدشت با پیمودن پنجاه فرسخ به شهرهای بزرگ و بلند آوازه استخر، اصفهان و اهواز می رفته اند. پس از خیابان خاوری بافت، گرمابه ای هست که در پیرامون آن به گفته سالمندان بازار گیوه بافی قرار داشته است. از این که دهدشت بر سر راه شهرهای پرآوازه قرار داشته بنابراین بازار گیوه بافی آن پر رونق بوده و گیوه دهدشت شاید راهی بازار های گناوه، ریشهر، دشتستان بوشهر در شاخاب فارس می شده است.[5]

در بافت کهن که جلوتر کار بازسازی انجام  داده می شد هم اکنون از ادامه باز مانده و ساختمان ها نیز بیشتر از پیش از میان رفته اند. کاروانسرا و گرمابه  پیشتر در حال بازسازی آبرومندانه بود. در آنجا در و پنجره های تخته ای با میخ های کله قارچی و درکوب آهنی به سبک روزگار صفوی ساخته بودند اما این بار از پیشرفت کار چیزی به چشم نمی خورد. روزی که با آقای قادر وحدان منش، بازساز تجربی تاق های فرو شکسته در هنگام کار گفتگو داشتم دیدم در لنگه های گچی نمای سردر تاق ها، برای استوارسازی و خم آن، در گچ ساقه های نازک نی به کار می برد. یادآوری این نکته در پیشینه معماری بی جا نیست بدانیم پیش از آن که تاق های ضربی روال مند شوند در لنگه های گچی پیشانی تاق و تاقچه های ساختمان های دهدشت که سراسر با مصالح سنگ لاشه و گچ بوده اند، نی استفاده می کردند. در خشت های گلی ساختمان های جنوب کشور نیز کاه و موی حیوانات بویژه یال اسب به کار می بردند. به کار بردن چوب در ساختمان بویژه بخش هائی که زیر فشار نیروها هستند و همچنین ساقه نی در شاخه های گچی  تاق های ساختمان های روزگار سلجوقی و پیش از آن ها نیز با ویژگی فنری در رویاروئی با نیروهای کششی  روال مند بوده است.

آقای وحدان منش که می گفت سواد خواندن و نوشتن هم ندارد بهتر از برخی سوداگران دانش قلابی آموخته، با شیوه معماری پیشینیان آگاه بود. از آن رو در نوآبادی لنگه های گچی با چیره دستی به کار ادامه می داد. نگارنده درخیلی از شهرها ناکارآمدی برخی نوسازی ها را دیده بودم. برای نمونه بازسازی نیمه کاره پل شکسته ساسانی در خرم آباد لرستان و پل و کاروانسرای “زیر کتل ملو” در کنار جاده کوهستانی شیراز به بوشهر در نزدیکی کنارتخته و دالکی برازجان ،  بسیار ناشیانه بوده و هزینه هنگفتی بر دست میراث فرهنگی گذاشته است. آقای وحدان منش این انسان پاک، سر زنده و با نم دل در زیر آفتاب سوزان با دستمزدی ناچیز و تنها با عشق به دهدشت کارهای با ارزشی انجام داد اما نه او را بیمه کرده بودند و نه به او دستمزد خوبی می دادند.

 در دهدشت به همت آقای عزیزی، در بافت کهن نیز با نوشیدن استکانی چای تازه دم  با نگهبان به گفتگو نشستم. آقای قنبر فرزین نیا، نگهبان شرافتمندی که بجای هشت ساعت مزد ناچیز بیست و چهار ساعت در کاروانسرا نگهبانی می داد و با چنگ و دندان از به یغما بردن سنگ های ساختمان ها و هجوم یغماگران در شب و روز جلوگیری می کرد از رنجی که کشید قدر دانی نشده است. هم اکنون جای آن دارد تا مسئولان از این انسان هائی که دل در گرو میراث زاد بومی خود داشته اند، دلجوئی کرده تا سرمشقی برای آیندگان شود. گفتگوی آقای قنبر فرزین نیا، به گونه همه نگهبانان بافت های کهن سراسر کشور پر از گلایه بود و از دست مسئولان می نالیدند. با تکیه بر عصای خود، با کهولت سن به تلی از سنگ لاشه و قلوه سنگ شهر شاپورساسانی انگشت دراز می کند و می نالد که اگر روزگاری در تاریکی شب سنگ ساختمان ها را بار کامیون می کردند و در گوشه و کنار خانه می ساختند، الان دیگر تعارف را کنار گذاشته اند و سوداگران در دل روز به ویرانی و سائیدگی ساختمان های بافت کهن ادامه می دهند.

 روزگاری “هانیس گاوبه” در سفر پژوهشی خود به واژه های نقش بسته بر سنگ گوری که احتمالا از روزگار سلجوقی بود اشاره داشت اما هم اکنون نبشته ها در ابر و باد و مه و خورشید فلک رنگ باخته و خوانا نیستند چرا که سایه بان ها را نیز به یغما برده اند. [6]

باری، بازسازان تجربی ساختمان ها و نگهبانان پیر شده بافت های کهن با چشم های کم سو و با  دل های مالامال درد چشم براه آستین بالا زدن جوانان دانش پژو هستند تا با نگهداری از شناسنامه های باستانی شهر و کشورخود بر زخم خنجر زهرآلود فرود آمده بر مازه تاریخ مرهم بنهند.

پی نوشت:

[1] ابن بلخی در سده پنجم نوشته است: “بلاد شاپور میان پارس و خوزستان است نواحی خراب و بروزگار (به روزگار)  قدیم سخت آباد بودست (بوده است) اما اکنون خراب شدست (شده است) و گرمسیر معتدلست (معتدل است) و آبهاء (آب های)  روان دارد”. “فارسنامه ابن بلخی”، ص ۱۴٧.

[2] در روزگارنوجوانی و قیل و قال مدرسه در پیش از انقلاب  برای بدرقه یکی از همکلاسی های مدرسه ایرانیان دوبی که با خانواده راهی تهران بود با بیله ای همکلاسی به فرودگاه دوبی آمدیم. سرگرم نوشیدن چای در خوراک خوری فرودگاه بودیم و خنده هایمان گوش آسمان را کر کرده بود که از بلند گوی فرودگاه گفته شد به دلیل فرو ریزی  نا به هنگام سردر فرودگاه مهرآباد تهران، پرواز به تهران لغو می شود. به هر روی یادآوری آن فروریزی تاریخی دروازه کشور (فرودگاه تختگاه) در پیش از انقلاب برای این است که در فرهنگ ما نظم برجسته نشده، با معماری بساز و بفروشی خو گرفته ایم و همیشه هر چه پیش آید خوش آید زندگی کرده ایم.

[3] برای پیشینه و آشنائی بیشتر با کاخ های صفوی “اشرف” (بهشهر کنونی)، کاخ “جهان نما” فرح آباد ساری و کاخ “جهان مورا” بر فراز کوه در عباس آباد بهشهر و ساختمان های تاریخی گیلان و مازندران نگاه کنید به پنج جلد کتاب پژوهشی: “از آستارا تا استارباد”، نوشته: دکتر منوچهر ستوده. انجمن آثار و مفاخر فرهنگی.

[4] یادآوری می شود که  برای نخستین بار “بارون دبود” جهانگرد روسی در سال ۱٨۴۱ میلادی برابر با ۱۲۵٧ هجری سنگ نگاره های تنگ “سروک” را شناسائی  و پس از او آقای “الستین” کتابی با نام “جاده های قدیم ایران غربی” چاپخش نمود و از آن یاد کرد.

[5] در شهرهائی از استان بوشهر شهروندان با گویش لری گفتگو می کنند که گویش آن ها دارای واژه هائی همانند در گویش لری مردم دهدشت است. در شهر برازجان مرکز دشتستان بوشهر نام فامیلی برخی از شهروندان “دهدشتی” است.

[6] برای آگاهی بیشتر با دهدشت و ساختمان های تاریخی آن بنگرید به کتاب پژوهشی: “ارجان و کهگیلویه”، از فتح عرب تا پایان دوره صفوی، نوشته “هانیس گاوبه” برگردان: سعید فرهودی. تحشیه و تصحیح و تنظیم فهارس: احمد اقتداری، تکلمه و مجلد چهارم در مجموعه آثار خوزستان. انجمن آثار و مفاخر فرهنگی. همچنین، مقاله های “معرفی شهر تاریخی دهدشت” نوشته: سید ابوالحسن دانشی، در مجموعه مقالات سومین کنگره تاریخ معماری و شهر سازی ایران، جلد سوم، فروردین ماه ۱۳٨۵ و مقاله “حمام کهیار دهدشت”، نوشته: شکرالله علیزاده در مجموعه مقالات سومین کنگره ، جلد چهارم ۲۵ تا ۳٠ فروردین ۱۳٨۵، به کوشش: شادروان دکتر باقر آیت الله زاده شیرازی، دبیر کنگره.

*دکتر محمود دهقانی پژوهشگر و باستان شناس و ساکن استرالیا است که پیشتر مطالبی از وی در همین سایت منتشر شده است.

 

 

[ پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٤ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ]

ویرانی کاخ شاه عباس به دست افسر قزاق

دکتر محمود دهقانی

پس از فرو خفتن نقاره جنگ میان عثمانی و صفوی در روزگار شاه عباس یکم، در سایه آرامشی که گسترده شد نوبت به آبادانی رسید. بدنبال راه سازندگی که امام قلی خان در فارس و گنجعلی خان در کرمان و سران  لشکری و کشوری درهمه جا پیش گرفتند میرزا تقی خان نیز با کمک شاه عباس غبار از چهره مازندران زدود وبا امنیت راه ها، ابریشم و کالاهای ایران بیشتر به جهان صادر شد. اما سال ها پس از آن در پایان فرمانروائی شاه عباس دوم و سال های نخست فرمانروائی شاه سلیمان، گروه ها ئی ماشک دماغ کشورهای ایران و روسیه شدند که به گونه خلیفه داعش امروز در کشورهای سوریه و عراق،  آن ها در کناره های رود ولگا عرض اندام کردند. هر چند در آن سوی رود ولگا به یغماگری می پرداختند اما قدرت یافتن یاغیان این سوی مرز را نیز با خطر بسیار روبرو کرد چرا که سران تزار برای امتیازات بازرگانی با ایران و رهائی از دست یورشگران، آن ها را به این سو می تاراندند.

1

نمای درونی حیاط مسجد شاه عباس فرح آباد ساری عکس از محمود دهقانی

 اگر خلیفه سده بیست و یکم داعش، در روزگار کنونی با جنگجویان به آن گونه که خود گفته می خواهد از راه دمشق و بغداد در آن سوی خلیج فارس به ایران به گونه روزگار ساسانیان پا بگذارد، یورشگران قزاق نیز در آن سوی رود ولگا برای خود ثروت و قشونی تدارک دیده بودند و به این سوی مرز به ایران روزگار صفوی پا می نهادندهدف نگارنده در این نوشته خیلی کوتاه پرداختن به یورش داعش در سوریه و عراق نیست بلکه هدف برافروختن شمعی در دالان تاریک پیشینه دیگری ازیک رویداد به فرماندهی افسر قزاق استفان استینکو رازین در کناره رود ولگا و شبیخون به فرح آباد در کرانه دریای مازندران ایران روزگار صفوی است.۱

در ۲۵ کیلومتری ساری روستائی به نام “طاهان”، در کنار رودخانه “تجن” قرار داشت واز دیرباز کشاورزی و شالیزارهای پرآوازه آن بر سر زبان ها بود. مهندسان شهرسازی شاه عباس یکم به سرپرستی ساروتقی استاندار مازندران که در گستره معماری و شهرسازی با دانشی فراگیر پر تجربه بود، با  طرح خانه‌ها و ساختمان‌های کاخی که شاه فرمان ساختن آن ها را داد، در انجا دست به کار شدند. با آغاز شهر سازی و بالا رفتن ساختمان‌ها و با ساختن  پل، بازار و جاده ها خیلی از خانواده‌های گرجی و ارمنی و یهودینیز در طاهان و پیرامون آن جاگیر شدند و به کار و بازرگانی پرداختند. بیشتر مهاجران به آنجا کوچ داده شدند و برخی نیز در بالا گرفتن آوازه طاهان خود به آنجا مهاجرت کردند. گزارش اسکندر بیگ منشی  و گزارش “د لاواله” آغاز و روند شکل‌گیری و توسعهشهر را نشان می‌دهند.۲

این شهر در حین ساخت، با مسجدی بسیار زیبا که از آن برای مدرسه نیز استفاده می شد  همراه کاروانسرا، گرمابه و جاده سنگ فرش و گل ها و باغ ها و جویبارها آنچنان به سر و رویی زیبا و دل انگیز دست یافت که بر آن “فرح آباد” نام نهادند. شاه عباس برای ساختن خانه در شهرفرح آباد به مهاجران زمین واگذار می کرد و گاه با قیمتی ناچیز زمین در اختیار برخی از اسرای جنگی که با ازدواج سرگرم زندگی و بازرگانی شده بودند می گذاشت و آنان را به کار و پیشرفت تشویق می کرد. در گذر از بومی‌ها و سران سپاهو نزدیکان شاه، بیشتر شهروندان فرح آباد یهودی و مسیحی بودند. در آن روزگار فرح آباد دارای نزدیک به سه هزار خانوار شد. کاخ “جهان‌نما” در انتهای شمالی شهر بود. این کاخ نگارگری‌های زیبا و خوش رنگ داشت و از ایوان آن چشم‌انداز دلپذیر شالیزار، رود و دشت و دریا پیدا بود.

کاخ “جهان نما” به دست افسر قزاق ” استفان استینکو رازین” ویاغیان او در بهار شوم سال ۱۶۶۸ میلادی، در روزگار “آلکس میخائیلویچ” پدر “پطر کبیر” در روسیه و هم زمان با سال های  پایان فرمانروائی شاه عباس دوم چپاول و به آتش کشیده شد. نگارگریهائی که جهانگردان اروپائی از آن یاد کرده اند، همراه آینه های بلند و همه  تزیینات کاخ یکسره ویران شد. یاغیان مسلح “رازین” با چند کشتی، با حقه داد و ستد به آنجا آمده بودند. شب هنگام با یک یورش، کشتار بی گناهان شهر فرح آباد و چپاول خانه ها را آغاز کردند. پس از کشته شدن انبوهی از مردم،  یاغیان متواری شدند.

2

ورودی مسجد شاه عباس فرح آباد ساری عکس از محمود دهقانی

آن رویداد ترمز روانی شد و مردم دلواپس کمبود امنیت بودند چرا که با یورش های پیاپی، فرح آباد تاختگاه تراکمه و گروه های دیگر نیز شده بود. شهروندان یکی پس از دیگری شهر را ترک نموده و به جاهی دیگری کوچ کردند. از ساختمان دو اشکوبه کاخ جهان نما با آینه‌های بزرگ همراه با کاشی‌های خوش رنگ گرمابه که در گمانه‌زنی‌های باستان‌شناسی کنونی در آنجا دیده می‌شوند تنها پلی شکسته و تکه ای از دیوار کاخ به جا مانده، اما مسجد شاه عباس فرح آباد با معماری منحصر بفرد خود هنوز پا برجا است.

افسر قزاق ” استفان استینکو رازین” برادرش در مسکو محکوم به مرگ شده بود و از آن روی، نخست در اندیشه انتقام از دولت روسیه برآمد. او از راه چپاول و راهزنی ثروت هنگفتی به دست آورده و یاغیان نقاط دیگر را در کنار هم گرد آورده بود. پیش از آنوقتی از سوی روس ها احساس خطر کرد از دولت صفوی درخواست تابعیت ایرانی نمود اما شاه عباس دوم درخواست او را نپذیرفت. “رازین”  از هر دو سو نگران جان خود و جنگجویانش بود. او تا مدت ها نامش در کتاب های داستان روسی بود و حتا دانشنامهروسیه نیز از او صحبت به میان آورده است.

شهر زیبای فرح آباد در سال های پایان فرمانروائی شاه عباس دوم چند بار مورد یورش قرار گرفته بود. “استینکو رازین” از قزاقان ناحیه رود “دن” با گروهی از مردم بخش “دنیتر” هم دست شده به سواحل دربند و باکو حمله کردند و تا دروازه رشت پیشروی نمودند. فرمانفرمای گیلان به جنگ با آن ها شتافت و بیرون رانده شدند. آن ها پس از مدتی دوباره برگشتند و این بار از راه دریا در فرح آباد پیاده شدند. برای ترس مردم فرح آباد نخست چند نقطه شهر را به آتش کشیدند و برای رعب و وحشت عده ای را در جا بجای شهر گردن زدند.  خیلی ها را اسیر کرده و در خن کشتی ها زندانی کردند و خود به میانکاله گریختند. در جزیره میانکاله از سوی مردم پیرامون جزیره مورد هجوم  قرار گرفتند و عده ای از آن ها با هجوم پشه های مالاریا فرار را بر قرار ترجیح داده اما از پا درآمدند. بازمانده قشون “رازین” در نزدیکی رود ولگا با سربازان تزار درگیر شدند و عده ای از سربازان روس را کشتند و با خفه کردن اسرای ایرانی آن ها را به آب انداختند. دولت شاه عباس دوم به روس ها اعتراض کرد و سرانجام پس از جنایت های بی شمار، “رازین” دستگیر و روس ها با ساطور او را چهار شقه کردند.

این یورش ها درگذر از راهزنی گروه های ماجراجو، ریشه سیاسی نیز داشت. چون در روزگار “الکسی میخائیلویچ ” پدر “پطر کبیر” فرستاده تزار به دربار شاه عباس دوم پیروزی سیاسی چندانی برای بازرگانی نیافت در سال های نخست روزگار شاه سلیمان، در١٠٧٩ قمری برابر با ١۶۶٨ میلادی شش هزار قزاق را برانگیخت و به آن ها سفارش کرد که خود را به ستوه آمده از ستم پادشاه روس معرفی کنند. پس از آن اشرار دسته دسته با چندین ناو که هر یک با دو توپ مسلح بود از راه دریا روانه شدند. گفته می شود کارکه از کار گذشت پادشاه روس با حیله سیاسی به ایران گزارش داد که حدود شش هزار از اتباع ما برای گرفتن تابعیت ایرانی بسوی مرزهای آبی شما می آیند و بهتر است از پذیرش آن ها خودداری نمائید. ۳

یاغیان قزاق در سواحل گیلان و فرح آباد پیاده شده و گفته بودند ما به سرزمین شما پناه آورده ایم. پس از چندی که با شهر آشنا شدند در یک شبیخون مردم را کشتند و کاخ و بازار و همه جا را به آتش کشیدند. ناآرامی و یورش این گونه یاغیان به ایران در روزگار شاه صفی نیز گزارش شده است. یاغیان گاه خود سرانه و گاه با چشمک پادشاهان تزار که می خواستند به گونه ای از شر آن ها، رها شوند به مرزهای ایران نزدیک می شدند. این یورش ها همیشه در روزگاری بود که ریخت و پاش و اختلاس و دزدی و ریا وتزویر و خودخواهی های سیاسی درون این سوی آب بالا می گرفت و از کسی نمی پرسیدند از کجا آورده ای. با نا آرامی درونی، شهرها ی کشور دستخوش اغتشاش می شدند و شهروندان زخم خورده نیز سر در گریبان، با بهت و حیرت به خود فراموشی رو میآوردند و آماج تیر و شمشیر دزدان غیر خودی نیز می شدند.

 سند های بسیاری جسته و گریخته از چپاول شهرهای ساحلی شمال ایران در درازنای تاریخ به ثبت رسیده اما یاد آوری این نکته نیز لازم است که جنایتی که یاغیان قزاق در روزگار صفوی به فرماندهی ” استفان استینکو رازین” به اجرا درآوردند چیزی به گونه یورش داعش به کشورهای سوریه و عراق امروز بود. اگر در روزگار شاه عباس دوم در مازندران به زیر ساخت کشتی سازی و آن صنعت نیاز پیدا شد و “کشتی رانی دریای خزر رونق گرفت و به تشویق او ایرانیان کشتی هایی چند ساختند که شاه عباس دوم خودبرای تشویق صنعت گران ایران در آن ها نشست”، برای یورش ها و تهدیدی بود که پی در پی در مرزهای آبی دریای مازندران به خاک ایران صورت می گرفت.۴

پانوشت:

۱ – نگاه کنید به جلد نخست “تاریخ سیاسی” سعید نفیسی ص ٨۵. “در تاریخ میهن ما” نوشته محمد حجازی ص ١۲۴.همچنین بنگرید به “سفرنامه ملگانف به سواحل دریای خزر”،با تصحیح مسعود گلزاری، ص ۱٠۴. انتشارات دادجو، تهران ۱٩٨۵.

۲ – در گذشته به تجن رود ” تیزین رود ” می گفته اند. “پیترو د لاواله” جهانگرد ایتالیائی از ملازمان پاپ بود. در روزگار شاه عباس یکم به ایران سفر کرد. سفرنامه او را شادروان شعاع الدین شفا به فارسی برگردانده است. همچنین برای پیشرفت شهر فرح آباد نگاه کنید به اسکندر بیگ منشی: “تاریخ عالم آرای عباسی”، ایرج افشار،ج دوم، تهران ۱۳۳۴.

۳ – “تاریخ مازندران”. جلد دوم. اسمعیل مهجوری. چاپ اول تیرماه ۱۳۴۵ چاپ اثر- ساری، ص ٩۱.

۴ – در مورد کشتی سازی و کشتی رانی در روزگار شاه عباس دوم نگاه کنید به پاریزی، “سیاست و اقتصاد عصر صفوی”، ص ۲۲٩، به نقل از “روضه الصفا” ج ٨، ص ۴٨۳

[ شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ]

از یک اشتباه آنقدر کلافه شده ام که مدت چند هفته است حسابی اعصابم را خرد کرده و نمی دانم باید چکار کنم. من دو کتاب در مورد تاریخ معماری قزوین و مازندران به فارسی نوشتم که بدهم میراث فرهنگی آن را چاپ کند. اما ناخودآگاه دسته گلی آب داده ام که حسابی غمزده ام کرده. داستان از این قراره که واپسین سال ریاست جمهوری آقای محمود احمدی نژاد در سفر به ایران راهی ساری مرکز مازندران شدم. نسخه الکترونیکی از صفحات تایپ شده کتابی که در مورد مازندران بود را به دوست عزیزی در میراث مازندران که همیشه محبت هایش شامل حالم بوده وبا ایشان به ساختمان های تاریخی سر می زدم  سپردم. چون برای پرواز به دوبی عجله داشتم رسید آن هم از میراث ساری دریافت شد و شماره پرونده گرفتم و مازندران را به سوی تهران برای پرواز به دوبی، ترک کردم. مدتی به درازا کشید نه خبری از مازندران رسید و نه از قزوین که  یک هفته پیش از مازندران نسخه الکترونیکی کتابی هم در مورد ساختمان های تاریخی آنجا به میراث قزوین سپرده بودم. تا این که نامه ای به تهران فرستادم و هیچ پاسخی هم دریافت نکردم و نامه هم بعد از چند ماه برگشت خورد و روی نامه هم مهر خورده بود که آدرس میراث تغییر کرده.  دوستان در ایران بویژه در تهران و اصفهان می گفتند اشکال از آنجاست که میراث با بحران مدیریت روبروست و هر ماه روسای آن از سوی دولت عوض می شوند. دوست باستانشناسی در سیدنی هم تلفنی گفت در میراث مشکلات زیادی هست. در حینی که با این دوست داشتیم تلفنی گپ می زدیم یادم به "یو اس بی" که هر دو کتاب را در آن گذاشته ام و از روی آن نسخه ای به قزوین و مازندران دادم، افتاد و بالاخره توی کشو میز کارم زیر کوله باری خرت و پرت پیدایش کردم.

 

نسخه کتاب تحویل داده به میراث مازندران و نسخه تحویل داده به میراث قزوین را که هر دو در یک "فولدر" بودند را بر صفحه رایانه  نگاه کردم متوجه اشتباهی شدم که بشدت من را افسرده و غمگین کرد. به جای ویراستاری شده درست کتاب، نسخه چرک نویس نا تمام را به میراث قزوین و مازندران در ایران تحویل داده ام و نسخه راست و ریس شده در رایانه کهنه از کار افتاده پیشین من مانده و با هر بدبختی بود دیشب ویراستاری شده کتاب ها را از "هارد درایو" کهنه با کمک دوستی به کامپیوتر نو منتقل کردیم. به هر روی امروز پس از یکی دو سه سال خوشحالم که به آن اشتباه در زیر کوله باری از روزمرگی ها پی بردم و نسخه راست و ریس کتاب را دوباره در حال بررسی دقیق و ویراستاری اش هستم تا دیگه دسته گل به آب ندهم. اما به قول این ضرب المثل فارسی: عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد. خوشحالم که بی تفاوتی و پاسخ ندادن به نامه از سوی میراث به یک شانس خوب تبدیل شد. 

[ جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ۸:۱٧ ‎ق.ظ ] [ ]

دکتر محمود دهقانی

«محیط زیست و آب انبارهای ایران و استرالیا»

در کشورهائی که سکونت داشته یا به آن ها سفر کرده ام بیش از هر چیز به محیط زیست و طرح های معماری بویژه معماری تاریخی آن کشورها علاقه مند بوده ام و در همه جا به این دو مورد فرهنگی بیشتر دقت داشته ام. چه در روزگارجوانی در اروپا که در گرنادای استان آندلوسیای اسپانیا به کاخ “الحمرا” با جمله ی “ولا غالب الی الله” حکاکی شده بر دیوارها و تاق های کاخ ها و حرمسرای خلفای عرب ، در هجوم به اسپانیا خیره بودم. چه آن روزهائی که به ساختمان بسیار بلند صلیب “د لوس کائیدوس” کلیسا بر بلندای کوه نزدیک شهر اسکوریال در۴۵ کیلومتری مادرید میخکوب می شدم. چرا که خشت و مصالح این صلیب به دستور فالانژیست های روزگار فرانکو از شانه چپ های زندانی سیاسی برای تنبیهه آن ها حمل و صلیب ساخته شده است. در همه کشورها معماری همچون یک کتاب پیشینه فراز و نشیب ها و رویدادها را بازگو می کند. در استرالیا نیز با این که بیشتر از دوسده و اندی از استیلای اروپائیان بر این کشور نمی گذرد اما ساختمان ها ی زیبائی به یادگار مانده که حرف های بسیاری برای گفتن دارند. از آن میان ساختمان سنگی زندان “دارلینگهرتس” سیدنی که هنوز نقش و نشان تبهکاران را بر سنگ های دیوار خود دارد و چسبیده به دادگستری است با شانه دادباختگان بالا رفته است و در ورودی آن برخی از محکومان را به دار می آویختند که آخرین محکوم در سال ١٩٠٧ میلادی به دار آویخته شد. در روزگار کنونی با برچیدن پایه دار و اعدام، زندان “دارلینگهرتس” به مدرسه ملی هنر تبدیل شده است و در آنجا هنرمندان سرشناسی تربیت شده اند. همچنین آب انبار و برکه هائی که در شهرهای مختلف در روزگار گذشته ساخته شده و هنوز هم در گوشه و کنار دیده می شوند میراث های دویست ساله معماری کشور استرالیا هستند که از آن ها با نم دل نگهداری می شود.

__ _____ _____ ___    __ ___ ___ __ ____ ________
درایران نیز کاخ های هخامنشیان واشکانیان و ساختمان های روزگار ساسانی و ایلخانی و تیموری و همه دودمان هائی که بر این کشور فروانروائی کرده اند، همراه با ساختمان ها و کاشی های فیروزه ای و خوش رنگ و نگار با گنبدهای منحصر بفرد روزگار صفوی و ستون های ایرانی که آوازه جهانی دارند، هریک همچون کتاب فراز و نشیب ها و رویداد های گذشته را روایت می کنند. اگر ارگ زیبای کریم خان را دودمان زند برای زندگی خود در شیراز ساخته بودند پس از آن ها به زندان تبدیل شد. در قزوین نیز بر بلندای کوه در کنار ساختمان و آب انباری زیبا بر فراز پوزه سنگی دژ الموت یادگار حسن صباح ، شاهان صفوی شاهزاده های سرکش را زندانی کردند. از این رو معماری و ساختمان های تاریخی در همه جای جهان، روایت گر خطا ها و تلخ و شیرین گذشته است.
در این نوشته با اشاره ای کوتاه به محیط زیست و میراث فرهنگی و چکیده ای در مورد پیشینه آب انبار در ایران، از آب انبار محله “پادینگتون” سیدنی استرالیا نیز سخن گفته خواهد شد تا بدانیم اگر مسئولان در ایران نسبت به محیط زیست و همچنین ساختمان های تاریخی بی اهمیت هستند اما مردم و مسئولان کشورهای دیگر چطور برای محیط زیست، پیشینه فرهنگی و معماری خود اهمیت قائلند.
اگر به درازنای پیشینه پر فراز و نشیب سرزمین ایران ژرف بنگریم معماری بومی آن بویژه در گستره آبادانی و نیازمندی های همگانی، پیشینه ای طلائی دارد. آب انبار، قنات، بادگیر، کبوترخانه و سردابه از ساختمان هائی هستند که زادبوم آن ها ایران بوده و این ها همه نشان دهنده تلاش ملی و فرهنگی در گذشته است. در میان آثار به جا مانده از پیشینیان، ساختمان و سیستم آب در شهر ایلامی دورانتاش چغازنبیل در خوزستان پیشینه ای ٣۵٠٠ ساله دارد و در جا به جای استان ها ی دیگر نیز معماری نمادی از روزگار دودمان هائی است که بر کشور فرمان رانده اند.
از آن جا که بنیان گذار پست و پیام رسانی ( چاپارخانه) در جهان، ایرانیان بوده اند برای فرستادن پیام و بسته های پستی در روزگاران کهن زیر ساخت هائی ماهرانه برای ارتباطات ساخته می شد تا کار اسب سواران چابک چاپار به راحتی انجام بگیرد. پیشینه نگارانی چون هردوت و گزنفون نیز از چاپارخانه های ایران یاد کرده اند. در سرتاسر شهرها و استان ها و در میان راه و کوه و کتل ها با ساختن برج های دیده بانی و در کنار آن با ساختن آب انبار، ارتباط و سفر از شهری به شهر دیگر و از استانی به استان دیگر را آسان می کرده اند تا نه تنها مسافران و حیوانات بلکه پرندگان نیز از فرط تشنگی در تابستان تلف نشوند.
ایران سرزمینی کوهستانی است که فاصله بین آبادی ها و شهرهای آن در روزگار کهن بسیار بوده و بازرگانی و جا به جائی بار و بنه با راه افتادن کاروان های بزرگ انجام می گرفته است. در گذر از نیاز به خورد و خوراک و سبزی و آب مسافران، حیوانات باربر نیز در هنگام سفر نیاز به آب و علف داشته اند که پیشینیان برای آن چاره اندیشی می کرده اند. نه تنها بر سر راه کاروان ساختتمان های زیبا و بزرگ کاروانسرا برای آسایش کاروان قرار داشته بلکه در کنار آن آب انبار هم می ساختند تا برای پخت و پز و رفع تشنگی در گرمای تابستان، از آن استفاده کنند.
چاره اندیشی نه تنها در گستره چاپارخانه و عبور کاروان بلکه برای کشاورزی نیز در کشور ما پیشینه ای اندیشمندانه داشته است. با تنبوشه ها و کوزه های پر آب فرو در زمین و با نم و رطوبت تراوش شده از کوزه ها، درخت و گیاه رشد داده و با باغ های دل انگیز میوه، محیط را سر سبز می کرده اند. از سوئی با حفر قنوات از ژرفای زمین آب به دست می آورده اند که در این مورد نیز اگر خوب بنگریم پیشینیان آینده نگر بوده اند.
از یادگارهای به جا مانده از گذشته کهن چنین پیداست که نیاکان ما با آینده نگری زندگی را زیباتر کرده و دارای محیط زیست سالم نیز بوده اند. در روزگار کنونی با تغییرات آب و هوا برروی کره زمین، برای نگهداری از محیط زیست و استفاده بهینه از امکانات زندگی در کشور کوهستانی ایران که ناحیه های گرم بر نواحی سرد سیر آن می چربد می بایست بیشتر کوشش شود. دلواپسی برای محیط زیست و بهتر کردن زندگی و استفاده بهینه از طبیعت و دوری از تخریب آن جزئی از فرهنگ دیر پای مردم ایران بوده اما در دهه های اخیر ما مردمی شده ایم که تیشه به ریشه خود می زنیم و دیگر دلواپس محیط زیست و میراث فرهنگی و پیشینه نیاکانی نیستیم.
با چرخش روزگار و پیدایش تکنولوژی، خیلی از کشورهای جهان به تلاش برای پر بار تر کردن زندگی و تکامل و پیشرفت در راستای آبادانی دست زده و در کنار آن برای حفاظت از محیط زیست نیز بی دریغ تلاش نموده اند. در این میان کشور استرالیا بیشتر از کشورهای دیگر مصمم بر نگهداری از محیط زیست بوده و مردم استرالیا با داشتن کویر فراخ در سرزمین گسترده خود نه تنها از محیط زیست بلکه از ساختمان ها و آثار ملی نیز با نم دل مواظبت می کنند. اما در ایران کار به گونه دیگری بوده و با دارا بودن ساختمان ها و آثار باستانی چند هزار ساله هر روز تیشه بر پیشینه زده می شود و کسی دلواپس میراث ملی و محیط زیست نبوده و نیست.
اگر ملت استرالیا با تمام وجود از میراث خود و از هنر بومی “ابوریجینال” از جمله نقاشی و سنگ نگاره های بومی ها، با نم دل نگهداری می کنند اما در ایران پس از انقلاب به جای بالا بردن فرهنگ حفاظت از میراث نیاکانی و بالا بردن فرهنگ نگهداری از محیط زیست، سرچشمه های اندیشه های آینده نگری را در مورد آب و هوا در کشور کور کرده اند و تا کنون به دلیل پائین بودن دانش و کارشناسی ، با ریخت و پاش های وحشتناک دست به هر کاری زده شده نتایجی منفی در بر داشته است. نمونه آن دارا بودن پانصد سد آب در کشور و آسیب به اکوسیستم طبیعی کشور و خالی کردن ذخیره آب های زیر زمینی و پس از آن خشکیدن دریاچه ها، تالاب ها و رود خانه های ایران است که عروس زیبائی چون اصفهان در سوگ زاینده رود می نالد و اهواز نیز در کنار آپادانا و دانیال و نیایشگاه ایلامی چغازنبیل در خوزستان بیخ گوش دجله و فرات، برای مرگ کارون مویه می کند.
ایران کشوری در خاورمیانه است که پیشینه ای به درازای پیدایش انسان بر روی زمین دارد. اگر نیاکان ما در مورد آب و هوا و نیاز روزمره مردم به آبادانی، آینده نگر بوده اند اما پس از پایان جنگ ایران و عراق، ما به جای سازندگی و زیر ساخت های حیاتی و تامین آب برای خود و آیندگان، به ریخت و پاش پرداخته ایم و فرهنگ پارو کردن پول و سرمایه های باد آورده را در جامعه گسترش داده، نگران آب و تغییرات آب و هوائی نبوده ایم و با سلام و صلوات خود را به دست تقدیر سپرده و زندگی را از محتوا تهی کرده و هر یک گناه را بر گردن دیگری انداخته ایم.
امروز زنگ خطر بی آبی و تغییرات جوی و محیط زیست از دلهره های بشر در سراسر جهان شده است . جنگ های دل خون کننده در آینده احتمالا نه برای نفت بلکه برای آب خواهد بود و هر چه زودتر باید برای آن راهی درست و اندیشمندانه جستجو کرد. کمبود آب نه تنها ایران بلکه همه کشورهای خاورمیانه را نیز با دردسری بزرگ روبرو خواهد ساخت و از هم اکنون نزدیکی برخی از کشورهای حاشیه خلیج فارس به کشور کوهستانی ایران برای تامین آب است. حتا در گذشته ای نه چندان دور نیز مردم حاشیه خلیج فارس با لنج وحمل آب از بندر لنگه آب آشامیدنی خود را تامین می کرده اند. در روزگار کنونی نیز کویت ، قطر و امارات با راهنمائی اندیشمندان غیر بومی جهانی، به نزدیکی خود با ایران برای از سر گذراندن این خطر پی برده اند.
مسئله آب در شبهه قاره استرالیا نیز به دقت پیگیری می شود. اما در ایران تخریب جنگل ها و منابع آب و دریاچه ها و تالاب ها اتفاق افتاده و گوش کسی بدهکار نبوده و ملیاردها دولار از ثروت همگانی را با ریخت و پاش بر باد فنا داده اند و به گذشته که نگاه می کنیم می بینیم پیشینیان دلواپس امروز بوده اند اما امروز کسی در فکر چاره جوئی برای فردا و آیندگان نبوده و نیست.
در گذشته نه تنها همه مناطق گرم و جنوبی ایران که همچون استرالیا در دل خود کویری فراخ دارد، بلکه برخی از شهرهای شمالی ایران نیز دارای آب انبار بوده اند. آب انبار میرزا مهدی مرکز مازندران یکی از آب انبارهای شمال کشور، در شهر ساری است. از پر آوازه ترین آب انبارهای شهرهای سراسر ایران می توان از آب انبار نیک شهر در استان سیستان و بلوچستان، آب انبار تاریخی ارگ بم و علی مردان خان کرمان، آب انبار شش بادگیری و آب انبار تکیه امیر چقماق در حاشیه کویر در شهر یزد، حاج کاظم، سردار کوچک، مولا وردیخانی و مسجد جامع و سردار بزرگ در شهر قزوین پایتخت دوم روزگار صفوی نام برد. در خراسان شمالی نیز آب انبار صفی آباد ورق زرین دیگری از کتاب آبادانی و آب انبار در کشور است که مردم و معماران آن روزگار برای جلوگیری از فاسد شدن آب در انبار، چاره جوئی می کردند که اشاره به آن در مجال این نوشته کوتاه نیست.
آب انبار “کل” در شهرستان گراش لارستان در استان فارس نیز دارای طرح معماری در خور توجه است چون به گونه ای ساخته شده که تا مدت ها آب آن قابل مصرف بوده و هنوز این آب انبار پابرجا است. در جنوب کشور نه تنها شهرستان گراش و شهر اوز در لارستان فارس، شهرهای استان بوشهر و هرمزگان نیز دارای آب انبارهای بی شماری هستند که نشان دهنده تلاش همگانی برای بهتر کردن زندگی و تامین آب در گذشته بوده است. کسانی که از جاده های حاشیه آب های خلیج فارس از بوشهر به بندر عباس مرکزهرمزگان سفر کرده اند شاهد آب انبارهای بسیاری بر سر راه هستند که هنوز هم از آن ها در خشکسالی و فصل تابستان برای پرندگان و حیوانات استفاده می شود. این آب انبارها با طرح های متفاوت و گنبدهای سفید در حاشیه شهرها ساخته شده اند. بر فراز برخی از آب انبارها بادگیر نیز قرار دارد که از طرح های بسیار زیبا و بومی مناطق گرم برای خنک نگهداشتن آب بوده است. در همه شهرها ی ایران بویژه شهر اوز در لارستان مردم از دیرباز در روزهای جشن نوروز و سیزده بدر، در کنار آب انبارها به شادی و تفریح و “اوآش” می پردازند و با خورد و خوراک و شیرینی سبزه ها را گره زده و به خانه بر می گردند.
در شهرهای لار، گراش و خنج لارستان در استان فارس و در شهرهای دیر، کنگان و پارسیان در استان بوشهر همه جا ساختمان های زیبای سفید و نخودی رنگ آب انبار به چشم می خورند. در استان کهگیلویه و بویر احمد آب انبار گل سرخ بهبهان و آب انبار تاریخی شهر دهدشت، در برازجان آب انبار درخت، در شهرهای بستک ، لنگه، میناب و شهرهای دیگر استان هرمزگان نیز جا به جا، آب انبار وجود دارد. آب انبارها و برکه‌های بسیاری در حاشیه خلیج ‌فارس و در جزایر قشم، هرمز، خارگ و کیش با سنگ و ساروج ساخته شده اند که از آن میان آب انبار دهان شیر لار و آب انبار قوام در بوشهر، پنج برکه در کنگ و آب انبارهای برکه ی طلائی، کاکا، شیخ ، خرکی ، نیریز ، شاکو و شکری در بندر لنگه و برکه گله‌داری، رئیس حسن و همچنین برکه ملا محمد اوز لارستان و آب انبار کیش با بادگیرهای بسیار زیبا و آب انبار دژ پرتقالی ها در هرمز و دژ قشم که بانی آن صوغیه همسر شیخ عبدالله فرمانفرمای جزیره بوده نمونه هائی از آب انبارهای جنوب ایران است.
آثار و وجود آب انبار در تهران پایتخت کنونی کشور نیز کم نیست و می توان از آب انبارهای سید اسماعیل، صاحب ایوان، بابا نوذر یوز باش، سید ولی، امامزاده یحیا، رضا قلی خان ، چهل تن و کوچه غریبان نام برد. در سمنان آب انبار قلی و سرخه و در مشهد حوض لقمان، بالا کوچه و چهل پایه و در کاشان آب انبار سید حسین دخان ، درهمدان آب انبار شاه عباس و در اصفهان آب انبار حاج صباغ و باغچه خان و در یزد آب انبارهای گلشن و رستم گیو نمونه هائی از هزاران آب انبار در سراسر شهرها و استان های کشور است که با رشد و توسعه شهرها ، هم اکنون می شود با مرمت آب انبارها برای میراث فرهنگی و گردشگری درآمد بدست آورد.١
آب انبار در خیلی از کشورهای جهان برای نیاز همگانی ساخته می شده است. در کشورهای باستانی ایران، یونان، روم و مصر آب انبار جای مناسبی برای ذخیره آب بوده است. از کهن ترین نمونه تاریخی آب انبار در ایران همان گونه که پیش از این گفته شد می توان به محوطه چغازنبیل در نزدیکی شهر شوش در استان خوزستان اشاره نمود که ٣۵٠٠ سال پیشینه دارد.

در اقیانوسیه نیز کشور استرالیا با داشتن کویر فراخ در دو سده گذشته برای امور حمل و نقل بر سر راه کاروان، همچون ایران با کمبود آب روبرو بوده است. پس از استیلای سفید پوستان بر استرالیا از جمله ی اموری که بشدت دست و پاگیر مردم شد حمل و نقل در این سرزمین پهنا ور بود. از آنجا که حمل و نقل با اسب و خر و قاطر در این شبهه قاره کار آسانی نبود و این حیوانات در مسافرت های دور و دراز از فرط تشنگی هلاک می شدند تنها چاره منحصر به فرد سفید پوستان استفاده از شتر شد که تا حدود چهار روز می تواند بدون آب دوام بیاورد و با خار و خاشاک کویر قانع است.

از این رو برای کار حمل و نقل در سال ١٨۶٠ میلادی برای رفع نیاز استان ویکتوریا ٢۴ نفر شتر از افغانستان به استرالیا آورده شد. همراه با شترها سه نفر ساربان افغانی به اسامی دوست محمد ، احسان خان و بلوچ را نیز به استرالیا آوردند. حدود پنج سال پس از ورود ساربانان افغانی که بیشتر از استرالیائی ها تجربه کار با شتر داشتند و ساربانان کارکشته ای بودند آقای “توماس الدر” در استرالیای جنوبی اقدام به واردات ١٢۴ نفر شتر افغانی کرد. همراه با شترها ٣١ ساربان افغانی نیز به استرالیا آورده شدند و چیزی نپائید که با رونق بازار داد و ستد و راه افتادن کاروان بازرگانی در استرالیا بازار کار شتر و شتربانان افغانی بالا گرفت.

ارتباط نقاط مهم کشور به وسیله شتر و ساربانان افغانی برقرار شد و با نتیجه ی خوب پیشرفت و رونق کار کاروان ها بود که تعداد بیشتری شتر و ساربان به استرالیا وارد شد. حدود ٣٠٠٠ ساربان افغانی همه ی امور حمل و نقل تجاری استان های “نیو ساوت ویلز” و “کوینزلند” و استرالیای جنوبی و مرکزی را در دست داشتند. مهاجران افغانی آن روزگار بیشتر در مناطق “مای ری” ، ” بروکن هیل”، “آلیس اسپرینگ” و شهرهای آدلید و پرت ، ساکن بودند.

از آغاز استیلای اروپائیان بر استرالیا در همه جای کشور با در نظر داشتن افزایش جمعیت برای ساختن برکه و آب انبار تلاش می شده است. در استرالیای جنوبی آب بند و برکه ها ی بسیاری در دو سده گذشته به مرور ساخته شد که قدیمی ترین آن ها برکه “هوپ والی ” در ١٨٧٣ میلادی به پایان رسید و دارای گنجایش ٢٨۴٠ مگالیتر آب بود. برکه “باروسا” که ساخت آن از ١٨٩٩ آغاز و در سال ١٩٠٢ پایان یافت، گنجایش ۴۵١۵ مگالیتر آب داشت. برکه “بیتالو” با گنجایش ٣١٨٠ ساخت آن در سال ١٨٨۶ آغاز و در سال ١٨٩٠ پایان یافت و برکه “یان یه آن” در سال ١٨۵٧ میلادی ساخته شده است.

با کویر گسترده در مرکز سرزمین پهناور استرالیا، از دیر باز برخی نقاط با خشکسالی روبرو بوده که در تاریخ دویست ساله این کشور دولت هائی که بر سر کار آمده اند دست به طرح های بسیاری برای زدودن خشکسالی و بی آبی زده اند. در روزگار کنونی استرالیائی ها تجربیات بسیار خوبی در این مورد دارند.

در آدلید شهری که بنیان گذار آن سرهنگ “ویلیام لیت” هنرمند نقاش استرالیائی که با کشتی نظامی در روزگار خدمت از حاشیه جزیره سنتا هلن به اروپا و خاورمیانه در آسیا و مصر در افریقا سفر کرده بود و تجربیات خوبی از جهان آن روزگار داشت یکی از اهداف عمده اش در برپائی شهر آدلید مسئله آب بود و این شهر را در کنار رود خانه “تورنس” بنیاد گذاشت. در استان ویکتوریا و نقاط دیگر شهرها از جمله بندرسیدنی برکه ها و آب انبارهای زیبائی ساخته بودند که تا روزگار سر رسیدن لوله کشی آب بهداشتی برای شهر، از آن ها استفاده می شد.

آب انبار محله ی “پادینگتون” سیدنی که هم اکنون در میان ساختمان های تاریخی، به عنوان یکی از میراث های زیبای شهر به ثبت رسیده ، از آب انبارهائی است که در سال ١٨۶۶ آقای “ادوارد بل” ساختن آن را آغاز و در ١٨٧٨ میلادی پایان یافت.
در سال های نخست سده بیستم پس از راه افتادن آب لوله کشی ،آب انبار”پادینگتون” سال ها متروکه ماند و پس از آن در آنجا یک گاراژ و جایگاه بنزین قرار داشته است. پس از مدتی دوباره متروکه ماند تا این که معمار خوش ذوق “تونکین زالیکا گریر” همراه با “جیمز ماتر دیلا نی دیزین” آن را به گونه ای زیبا بازسازی کردند. در سال ٢٠٠٩ نشان ملی به طراحی بومی آن داده شد و هم اکنون بازدید از آن برای همگان آزاد است. این آب انبار جائی برای هنرمندان نقاش، طراحی و فیلم است که همیشه از آنجا برای هنرآفرینی خود استفاده و نمایشگاه هائی برگزار می کنند و جای مناسبی برای خلق آثار تاریخی و مطالعه کتاب و گردش آخر هفته است.
آب انبار “پادینگتون” از مصالح ساروج و سنگ و آجر ساخته شده و دارای تاق های قوسی و ستون هائی از چوب است که به دلیل مهارت مرمت گر و آشنائی با معماری هم عصر این آب انبار، نماهائی از برخی از ساختمان های تاریخی در جهان را در خود دارد. مرمت گر با استفاده از مصالح امروزی از جمله کانکریت و بیم آهنی، آب انبار را با دوام و به زیبائی باغچه آن افزوده است. به گونه ای که نمای آن با ساختمان پست و تلگراف در آن سوی خیابان که در سال ١٨٨۵ میلادی ساخته شده به همراه تالار شهر در نزدیکی آب انبار که تاریخ ١٨٩٠ میلادی بر خود دارد نیز تا حدودی هماهنگ و با نرده ها و سبکی زیبا در خیابان “آکسفورد”، به زیبائی محله پادینگتون در مرکز شهر افزوده است.
ستون های بلوطی آب انبار “پادینگتون” یاد آور ستون های کاخ خلفای عرب الحمبرای اسپانیا و عکس ستون ها در حوض به همراه ستون پایه ها نیز یاد آور چهل ستون و هشت بهشت روزگار صفوی اصفهان بوده و بیننده را به یاد ساختمان های روزگار اکبر شاه در هند نیز می اندازد.
فراتر از آن نمای کنونی زیبای آب انبار “پادینگتون” ذهن بیننده را به یاد آوری آمیخته ای از نمای حمام های باستانی غرب آسیا و حمام های رومی “کاراکالا” فرو می برد و از سوئی نشانه ای از باغ باستانی بابل را نیز در خود دارد. نگارنده بر این باورم که طعم و بوی معماری حوض و ستون های چوبی روزگار صفوی و تاق های قوسی روزگار قاجار در ایران، بیشتر از هر چیز در زلال آب انبار و حوض های باغچه پادینگتون سیدنی موج می زند.٢
پانوشت:
١– برای این نوشته از یاد داشت های شخصی هنگام پژوهش و بازدید از برخی آب انبارها و برکه ها در ایران و ساختمان و آب انبار “پادینگتون” در سیدنی و همچنین از مقالات و کتاب های زیر استفاده شده است. مطلب شتربانان افغانی نیز برگرفته از نوشته نگارنده درهفته نامه نسیم جنوب بوشهر اسفند ١٣٨۶ است:
سرچشمه های فارسی:
الف : دکتر باقر آیت الله زاده شیرازی “آب انبارهای حاشیه کویر” مجله باستان شناسی و هنر ایران. شماره ۵ تهران وزارت فرهنگ و هنر سال١٣۴٩
ب : دکتر محمد دبیر سیاقی. سیر تاریخی بنای شهر قزوین و بناهای آن. چاپ انتشارات میراث فرهنگی ١٣٨١ صص ۴٠٩ – ۴١٨
پ: جعفر شهری: طهران قدیم. ۵ مجلد. انتشارات معین ١٣٧١
ت : عباس حاجی آقا محمدی. سیمای استان قزوین. انتشارات طه ١٣٧٧ صص ٩۶ –٩٩
٢ – در روزگار روم باستان گرمابه های بزرگ و با شکوه “کاراکالا” در سراسر شهر رم بویژه در مرکز آن وجود داشتند که فضای بزرگی را در برگرفته بود. گرمابه های کاراکالا استخر شنا ٬ گرم خانه و پاشویه های خنک نیز داشتند و نه تنها شهر وندان از گرمابه برای شست و شوی خود استفاده می کردند بلکه در آنجا کتابخانه و نمایش تئاتر و قهوه خانه و خورد و خوراک هم بود. برای بازرگانان و کسانی که ثروتمند بودند گرمابه کاراکالا مکانی دلچسب برای گفتگو و سرگرمی در تعطیلات آخر هفته بود .
سرچشمه های انگلیسی:
A: The Australian People. An Encyclopaedia of the Nation. Its people and their origins, edited by James Jupp. Pp/ 16-30.164-165. Cambridge University Press 2001
B: John de Manincor, (2009) Paddington Reservoir Gardens. Architectural Review Australia, 110: 61-64.
C: Report prepared by Nathanael Hughes photographer Nov, 2012
D: Tony Dingle and Helen Doyle: “Yan Yean , a history of Melbourne’s early water supply”. Monash University, 2003.

 

[ یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ ]

پیشینه معماری بارگاه امام حسین

نمای  هوائی بارگاه حسین در کربلا

در روزگار دانشجوئی پس از آن که عزم را جزم کردم تا موضوعی در گستره معماری ایران انتخاب کنم با پیشینه نگاران، ایران شناسان ایرانی و خارجی، نویسندگان و صاحب نظرانی از جمله شادروان اسمعیل پوروالی مدیر ماهنامه روزگار نو، مهندس عبدالحمید اشراق معمار پرآوازه و مدیر و سردبیرمجله موسیقی و معماری و موسس انجمن دوستداران دانشنامه ایرانیکا، دکتر باقر زاده باستان شناس و رئیس پیشین موزه ملی ایران در پاریس و شادروانان دکتر باستانی پاریزی، دکتر باقر آیت الله زاده شیرازی و دکتر پرویز ورجاوند در ایران و نویسنده فرهیخته ایرانی آقای بهمن فرسی در لندن نظرها را جویا شدم. پس از بررسی و سبک و سنگین کردن راهنمائی این بزرگواران، یکی از پیشینه نگاران سالمند انگلیسی زبان دانش آموخته دانشگاه لندن که در تاریخ معماری کشور سوریه پر تجربه و با کارها و آثار آقای پروفسور “رابرت هلین براند ” و خانم “شیلا کنبای “پژوهشگران و نویسنده گان انگلیسی کتاب هائی در مورد معماری ایران نیز آشنا و این دو را از نزدیک می شناخت، به من توصیه اش این بود که چون به زبان عربی آشنا هستم او می تواند استاد راهنمای من برای پژوهش در مورد پیشینه معماری ساختمان های تاریخی عراق و فراز و نشیب های ساختمان بارگاه امام سوم شیعیان باشد. هر چند پیشنهاد خوبی بود اما چون صدام حسین رئیس جمهور پیشین عراق بر سر کار بود آن پیشنهاد را نپذیرفتم چرا که سفر یک ایرانی آشنا به زبان عربی به عراق برای پژوهش، سازمان مخوف المخابرات صدام را خوش نمی آمد. اما پس از آن با رد پائی از معماری صفوی و اشتیاق معماران آن روزگار به ساختمان بارگاه حسین در کربلا به این نتیجه رسیدم که با ساز و کرناهای برخی از پیشینه نگاران در مورد معماری اسلامی که از دید آن ها معماری عربی است، معماری بارگاه امام سوم شیعیان در کشور عربی عراق یک معماری کاملا ایرانی است و نه تنها عراق بلکه، رد پا و تاثیر معماری ایران تا به امروز در کشورهای خاورمیانه از جمله یمن و لبنان و سوریه دیده می شود و در هندوستان و اسپانیا نیز پژوهش ها این حقیقت را برملا کرده است.١

از آنجا که شاهان صفوی از شاه اسماعیل یکم بنیان گذار آن دودمان و معمار مذهب تشیع، تا شاه سلطان حسین در نوآبادی ساختمان های مذهبی روزگار پیش از صفوی تلاش می کردند چرخش نمای ساختمان بارگاه حسین امام سوم شیعیان، که به همراه ٧٢ تن از یارانش در ظهر عاشورای سال ۶١ هجری برابر با ۶٨٠ میلادی در جنگی نابرابر بدست فرمانده سپاه یزید ابن معاویه دومین پادشاه دودمان اموی کشته و حاضر نشد با او بیعت کند، در درازنای تاریخ معماری بارگاهش بیشتر رنگ و بوی معماری صفوی به خود گرفت.٢

پیشینه نگاران مذهبی شیعه بر این باورند که پیکر امام حسین پس از تراژدی کربلا در کنار یک درخت سدر به خاک سپرده شد تا آن درخت نشانه ای برای میعادگاه پیروان او باشد و هنگامی که آب از آسیاب افتاد ساختمانی بر فراز آن برپا کنند. چون سپاهیان یزید نمی خواستند جای خاکسپاری، میثاق گاه دوباره یاران حسین شود در هر جا انبوه گل خیس می دیدند آن را شخم و شیار می زدند تا رد گم کنند. از آن روی گروهی از فرزندان بنی اسد چند روز پس از پایان نبرد پیکر حسین را شبانه و بدور از دید سپاهیان یزید در تاریکی شب، در کنار تک درخت سدر به خاک سپردند.

درباره نام کربلا اندیشه های گوناگونی بیان شده از جمله یاقوت حموی نیز به آن اشاره دارد که از معتبرترین آن یکی واژه “کربله” به معنی خاک نرم زیر پا و دوم این که واژه کربلا بر گرفته از واژه “کربابل” که گروهی از روستای بابل باستان از جمله نینوا است.٣

ابن بطوطه جهانگرد مراکشی زاده در شهر طنجه که نه تنها به کربلا بلکه چند بار به ایران نیز سفر کرده در سفرنامه خود “تحفه النظار فی غرائب الامصار و عجائب الاسفار” نیز از بارگاه کربلا یاد کرده است.۴

پیشینه بالا رفتن نخستین ساختمان آرامگاه بدرستی روشن نیست و بیشتر از روایاتی که سینه به سینه و از منبری به منبر دیگر بیان شده گفته اند خانواده بنی اسد که پیکر کشته شده گان کربلا را به خاک می سپردند ساختمانی کوچک بر فراز محل خاکسپاری پیکر امام حسین ساخته اند. اما روایت های دیگری آن را رد کرده و گفته اند مختار ابن عبیده ثقفی پس از آرامشی که برقرار شد ساختمان کوچکی را در کنار درخت سدر بر روی مزار حسین ابن علی ساخته است.

نشانه های خشونت عمر ابن سعد درروزعاشورا و جمع بندی گفته ها در مورد از میان بردن جای خاکسپاری پیکر حسین اگر از گرماگرم فاجعه رد درستی به دست نمی دهد اما شواهدی از ویران ساختن ساختمان بارگاه در چندین نوبت آشکار می کند که تاریخ نقل شده سینه به سینه نیز سندی از سنگدلی های تلخ است که از آن روزگار تا روزگار خلفای سده بیست و یکم هزاره سوم میلادی “داعش” در عصر الکترونیک به چشم دیده می شود. اگر سده ها در پی سده بر فراز منبر از پاره شدن مشک های آب، آتش زدن خیمه ها و خنجر بر گلوی کودکان شیر خوار گفتند و گاه انسان شک می کرد که مگر فرمانده سپاه یزید ابن معاویه دیوانه بود به جای آب خنجر بر گلوی اصغر شیرخوار بگذارد، اما با کمک برخی شیوخ ناماندنی و نئوعثمانی های دستپاچه، خلیفه های مست از دولار نفت “داعش” با نکاح جمعی زنان خاورمیانه و بریدن سرجوانان و جویدن قلب اسیران در روزگار کنونی ، پژوهشگران را متوجه تاریخ و منبر و بلندگوی روضه خوانان کرده است.

هر چند پس از تراژدی عاشورا یاران حسین بیشتر زیر ذره بین و نگاه دشمنان خود بوده اند اما با نشانه های تاریخی پیداست که برخورد ها نتوانسته است آن ها را پراکنده کند و لجبازی های دشمن نه تنها افکار حسین بلکه نام او را نیز بر کاکل تاریخ کربلا برجسته کرد و در پی هر ویرانی، پیروان او دوباره ساختمان دیگری بر آرامگاه حسین ساختند و با تزیینات و طلاکاری سعی در نشان دادن بارگاهی مجلل نمودند. از آن رو با نشانه هائی که از جای خاکسپاری برجا مانده، ساختمان کوچک آرامگاه جای گرد آمدن یاران او شده و این مبارزه منفی، دشمنان او را بر نمی تافته است . از سوئی تداوم کار یاران حسین سرانجام کار ساز افتاده و در روزگار خلیفه هارون الرشید بیشتر از پیش در زیر درخت سدر گرد آمده اند.

با دگرگونی اندکی که پس از روزگار هارون و در روزگار مامون عباسی پیش آمده شیعیان بیشتر از پیش توانسته اند گرد هم بیایند و ساختمان محقر نخستین را نوآباد کرده اند. اما از آنجا که در روزگار متوکل عباسی خطر احساس می کند دوباره فرمان ویرانی ساختمان داده می شود. پس از زیر و رو کردن آنجا، دیری نمی پاید که در روزگار “منتصر ابن متوکل” پیروان دوباره ساختمان را باز سازی می کنند.

فراز و نشیب هائی که ساختمان آرامگاه پشت سر نهاده نشان می دهد پس از تراژدی کربلا همیشه گرد هم آمدن شیعیان باعث نوعی ترس بوده است. با آنچه گفته شد پیشینه ساختمان آرامگاه نیز خود حکایت از پا پس نکشیدن یاران حسین داشته و از این دیدگاه می توان گفت این ساختمان سیاسی ترین ساختمان در تاریخ معماری مذهبی جهان است و نوآبادی آن در درازنای تاریخ نشانه گویای رویاروئی دو اندیشه متضاد در کربلا بوده است.

ساختمانی که در روزگار کنونی دیده می شود، با پشت سر گزاردن پیشینه پر فراز و نشیب خود، جا مانده از روزگار آل بویه است که عضدالدوله دیلمی در سال ٣۶٧ هجری قمری پایه ریز آن بود و گوئیا پس از چند سال کار ساختمان پایان پذیرفته است. چون کربلا از دیر باز با کمبود آب روبرو بود و این در روایات ومرثیه ها نیز بازتاب دارد، عضدالدوله دیلمی از راه دور با کندن نهر به کربلا آب رسانده و از آن روی کشاورزی را پیشرفت داده است.

هر چند ساختمان آرامگاه دستخوش آتش سوزی شده اما وزیر الحسن ابن الفادی آن را دوباره بازسازی کرده است. این ساختمان پس از آن نیز چندین بار نوآباد شده اما ساختمان بارگاه کنونی یادگاری از روزگار دیلمیان است. در کار بازسازی ساختمان نه تنها سلطان اویس سر دودمان جلایریان بلکه سلطان احمد و سلطان حسین فرزندان او نیز دستی در بازسازی آن داشته اند.

با روی کار آمدن دودمان صفوی و فرمانروائی شاه اسماعیل یکم معمار مذهب شیعه در ایران، پادشاهان صفوی در بازسازی و گسترش ساختمان و بویژه تزئینات آن تلاش بسیار نموده اند. هنگامی که در سال ٩١۴ هجری برابر با ١۵٠٨ میلادی شاه اسماعیل برای نیایش به بارگاه رفت صندوقی ساخته شده با تزیینات خاتم بر روی آرامگاه گذاشت و با طلا و آئینه کاری رواق ها و سنگ فرش مرمر، در آنجا قالی های گران بها فرش کرد.

یک دهه پس از آن امپراتوری عثمانی برعراق عرب چیره گشت. در روزگار تسلط عثمانی ها نیز که سنی مذهب بودند آن ها از جمله سلطان مراد و سلطان سلیمان عثمانی در مرمت برخی از گوشه ها و دیوار های ساختمان بارگاه امام حسین دست داشتند.

با روی کار آمدن و فرمانروائی شاه عباس یکم ، امپراتوری عثمانی از عراق بیرون رانده شد و شاه عباس ضریح را با تزیینات و مس همراه گنبدی کاشیکاری شده نوآباد کرد. پس از او شاه صفی نیز به قزاق خان بیگلربیگی وزیر خود دستور بازسازی دیوار و قسمت هائی از بارگاه را داد. شاه سلیمان، شاه حسین و دخترش راضیه سلطان بیگم نیز به نوآبادی بخشی از ساختمان پرداختند.

پس از سقوط صفوی ها، نادر شاه نیز که دردهه های پایانی دودمان صفوی سرلشکر ارتش بود و پس از آن ها زمام امور کشور را در دست گرفت، در کربلا برای نیایش به بارگاه رفت و قسمت هائی از ساختمان را بازسازی کرد. نه تنها شاهان صفوی و نادر شاه افشار بلکه همان گونه که پیش از این گفته شد عثمانی ها نیز که سنی مذهب بودند در بازسازی بارگاه دست داشته اند.

دودمان قاجار نیز به ساختمان بسیار اهمیت دادند و آقا محمد خان قاجار در روزگار فرمانروائی خود، گنبد ساختمان را نوآباد کرد. پس از ویرانی قسمتی از ساختمان که وهابیان مسبب آن بودند، فتحعلی شاه قاجار دست به کار باز سازی آن شد. نه تنها فتحعلی شاه بلکه ناصرالدین شاه نیز تزیینات طلاکاری بارگاه را به گونه ای گسترده انجام داد که طلا و جواهرات به کار رفته همه از ایران به آنجا برده شده است.۵

با مهاجرت شیعیان ثروتمند کشورهای جهان به کربلا، این شهر از روزگار استقلال عراق بزرگترین پایگاه درآمد و بازرگانی در خاورمیانه شد. از دیدگاه درآمد گردشگری دینی نیز کربلا همسنگ مکه در عربستان سعودی، سود به دخل عراق واریز کرده است و هردو بارگاه خانه خدا در عربستان و بارگاه حسین در عراق پس از خشکیدن چاهای نفت، ستون سترگ کمک های موثرمالی به این دو کشور خواهند بود.

پس از سقوط صدام حسین رئیس جمهور پیشین عراق به ساختمان و مرمت بارگاه خیلی اهمیت داده شده که ازاین میان جمهوری اسلامی ایران مخارج هنگفتی پرداخت و بر تزیینات و آب طلاکاری مناره ها وکاشی های مرغوب ساختمان بارگاه افزوده و بیشتر از پیش آن را بازسازی کرده است.

پانوشت ها:

١– درگذر از ساختمان های روزگار جهانگیرشاه، اکبر شاه ، همایون و شاه جهان پنجمین امپراتور گورکانی در هند بویژه تاج محل که نیازی به توضیح طرح ایرانی آن نیست، آن گونه که شادروان پروفسور شعاع الدین شفا در کتاب پژوهشی خود “ایران و اسپانیای پس از اسلام” برملا کرده است معماری برخی از کلیساهای شمال اسپانیا نیز تاثیر پذیرفته از معماری روزگار ساسانی است. پروفسور “رابرت هلین براوند” نیز که کتاب هایش به فارسی در ایران برگردان شده است در کتاب “هنر و معماری اسلامی” از روند تکاملی معماری اسلامی درچرخش یک هزاره ای اسلام در سده میانه یاد می کند و روند آن را در سرزمین های اسپانیا و هند نیز مورد بررسی قرار می دهد. این پژوهشگر سرشناس، ایران و مصر را به عنوان سرچشمه اصلی الهام معماری در سراسر جهان اسلام معرفی می کند. پژوهشگر پرآوازه، خانم “شیلا کنبای نیز کتاب هایش بویژه “هنر و معماری صفوی”و ” روزگار طلائی هنر ایران” و کتاب های دیگر او در ایران به فارسی برگردان شده اند.
٢ – روزگار فرمانروائی شاه اسماعیل یکم از (١۵٠١ تا ١۵٢۴ ) میلادی برابر با ( ٩٠٧ تا ٩٣١) هجری بود. شاه عباس یکم (١۵٨٨ تا ١۶٢٩ ) میلادی برابر با (٩٩٧ تا ١٠٣٩ ) هجری. شاه صفی (١۶٢٩ تا ١۶۴٢ ) میلادی برابر با (١٠١٩ تا ١٠۵٢ ) هجری. شاه سلیمان ( ١۶۶۶ تا ١۶٩۴ ) میلادی برابر با ( ١٠٧٧ تا ١١٠۶ )هجری و شاه سلطان حسین (١۶٩۴ تا ١٧٢٢ ) میلادی برابر با (١١٠۶ تا ١١٣۵ ) هجری بوده است.
٣ – یاقوت حموی “شهاب الدین ابی عبدالله یاقوت بن عبدالله الحموی الرومی البغدادی”.متولد ۵۷۴هجری قمری پیشینه نگار و جغرافیدان مشهور سده هفتم هجری قمری است.
۴ – سفرنامه ابن بطوطه “تحفه النظار فی غرائب الامصار و عجائب الاسفار”. جلد دوم ص ۵٧
۵ – سفر عتبات ناصرالدین شاه قاجار به کوشش علی دهباشی. همچنین نگاه کنید به “العراق فی مشاهدات ناصر الدین شاه” ترجمه محمد الشیخ هادی الاسدی صص ١٢٩ – ٢٢٣

[ شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۳ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ ]

برگرفته از وبلاگ بورکی

نوشته ای از آقای دکتر محمود دهقانی

 پیش گفتار:

 اگر به پیشینه و گفته های  بیش از یک سده پیش روستای بورکی و دیگر روستاها و شهرهای دشت خشت که سینه به سینه  روایت شده اما  نوشته نشده اند توجه بشود و آن ها را جمع آوری کنند، شاید پژوهشگران جوان در استان فارس ویا استان بوشهرکه به دشت خشت چسبیده است بهتر بتوانند این منطقه را به مردم دیگر شهرهای کشور معرفی نمایند. در گذر ازسفرنامه های تنی چنداز جهانگردان اروپائی که در سر راه خود از بوشهر به شیراز در آنجا توقف کوتاهی داشته اند و همچنین گزارشات نظامیان انگلیسی، فارس نامه ناصری نیز باید مد نظر پژوهشگران جوان دشت خشت باشد.

 با گسترش رسانه های الکترونیکی و دیگر رسانه های گروهی بر دانشجویان تاریخ و فرهنگ این دشت است تا با ترتیب مصاحبه وگفتگو با سالمندان، سعی در جمع آوری گوشه هائی از تاریخ شفاهی دشت خشت که در تقسیمات کشوری دارای دو شهر جوان کنارتخته و خشت شده است، بنمایند.

از سوی دیگراین مهم با پشتوانه  سازمان های فرهنگی و شهرداری های خشت و کنارتخته و دسترسی دانشجویان به پرونده ها و نوشته های دولتی سده های پیش این منطقه میسر خواهد شد. سند ها، نامه ها، دست نوشته ها،عکس ها، قصه ها ، دوبیتی ها، ترانه های محلی، جشن ها، غذا ها، نمایش ها و بازی ها و همه  آثار فرهنگ شفاهی و "فولکلور" می بایست ثبت شود. همچنین بردست اندر کاران محلی است تا با توجه به جوانی شهرهای خشت و کنارتخته از دانشگاه های استان فارس بخواهند تا برای دانشجویان بومی و غیر بومی رشته  هنرو تاریخ، فرصت پژوهش ایجاد کنند.آثار نیاکان با پژوهش و پشتکار پژوهشگران امروز می بایست برای سپردن به نسل های آتی و آینده دشت خشت گردآوری، رده بندی و حفظ شود.هر چند که شوربختانه کاروانسرا ی تاریخی کنارتخته در حال ریزش است و در آینده ای نچندان دور باید ویرانه های آن را در عکس دید و صدای هیچ مسئولی هم برای بازسازی و جلوگیری از ریزش آن بگوش نمی رسد.

سازمان میراث فرهنگی کازرون با نگهداری از  کاروانسراها و ساختمان های قدیمی از جمله آب انبار، و همچنین گسترش کاوشگری و گمانه زنی ها،  برای پیدا کردن آثار باستانی می بایست بر تلاش خود در شهرهای خشت و کنارتخته بیفزاید. در انتهای دره  "تنگ جیز"  مشرف به امامزاده، بر تپه ای چند حلقه چاه با دیواره سنگ چین و بقایای یک ساختمان وجود داشت. همچنین دربالای کوه ( قلعه) یا قله مشرف به بورکی نیز از دیر باز آثاری از یک ساختمان بود. دیرینگی آن ها به چه روزگاری می رسد بر کسی روشن نبود. هم اکنون با گزارش سایت خشت و با پیدا شدن جمجمه های روزگار ساسانیان در دشت خشت، شاید باستان شناسان بتوانند رد آن ساختمان ها را پی گرفته تا روشن شود چه بوده و در چه  روزگاری ساخته شده و چگونه از آن استفاده می شده است.

در مورد قلعه لازم به یاد آوری است که در آئین ذردشتیان مرده را بر قله  کوه های بلند برای خوراک پرندگان گوشت خوار می گذاشتند و استخوان ها و باقیمانده های جسد را می سوزاندند. جای آن دارد تا گروه باستان شناس میراث فرهنگی کازرون در آنجا دست به گمانه زنی زده و کاوشگری کنند. بوِیژه آنکه در این کوه نه تنها پر سیاوشان بلکه بوته "هوم" که گیاهی داروئی  و مورد احترام آئین ذردشتی بوده نیز یافت می شد.  در بخش هائی از اوستا به هوم پرداخته شده است.

پژوهش در مورد دشت خشت برای این ارزشمند خواهد بود که نه تنها در  روزگار زندیه از دید  استراتژیکی کارساز بوده، بلکه با نزدیک بودن به تنگ چوگان در شاپور از یکسو و از سوئی مسلط بودن بر دشتستان بوشهر و خلیج فارس شاید در روزگاران هخامنشیان و ساسانیان پر اهمیت بوده است.

 

 Boorekey   بورکی :

هر چند نگارنده در سال ١٣٧۴ کتاب رمان روستائی به سبک نگارشی کلاسیک با نام بورکی به چاپ رسانده ام و بر روی جلد کتاب نوشته ام بورکی نام یک روستاست اما چون دراستان فارس سه روستا بورکی نامیده می شوند باید یادآور شوم یک بورکی از توابع شهر مرودشت و دوتای دیگر در دشت خشت قرار دارند که یکی از آنها با پسوند آغالی مشخص می شود . روی سخن در این نوشتاربورکی روستای بزرگی است که هم اکنون به دهستان تبدیل شده و  در سینه کوه قرار دارد ونزدیک به جاده شیراز به بوشهر می باشد و از دیر باز باغ های میوه بویژه لیموی آن معروف بوده است.

در روزگاران دور تاریخی نیز بورکی مرکز کشت خشخاش و حبوبات بود. قند و شکربرای بورکی و خشت از طرف اداره کل قند و شکر بوشهر تامین می شده است. کربلائی رضا محمد زمان (کهرضا )، از اداره قند و شکر جنوب در استان بوشهر،  با کاروان قند و شکر به منطقه می فرستاد. رضا محمد زمان  پدر بزرگ نگارنده، همسرش از سادات خشت بود و خود نیزهمراه کاروان بازرگانی، برای سرکشی به بستگان، گهگاهی به دشت خشت می آمد. از آن رو که همسرش خشتی بود هر دو دخترش طلا بانو و هاجر بانو را یکی به شادروان حاج سید مهدی ساجدی پسر خواهر همسر خود، شوهر داد و دیگری را به کربلائی کرم (کل کرم) در بورکی. طلا بانو در خشت دچار بیماری می شود و همراه کاروان بازرگانی در کجاوه ای که بر کوهان دو شتر قرار داشت او را برای معالجه به شیراز بردند و بستری کردند. در شیراز با انفجار انبار باروت ارتش که صدای مهیب آن در درمانگاه آن روزگار شیراز پیچید، با ایست قلبی چشم بر جهان فرو بست.

پیش از آن نیز در درگیری های مردم جنوب با انگلیس رضا محمد زمان (کهرضا) جان باخته بود. مدت ها پس از آن کربلائی کرم  همراه کاروان در سر کتل ملو با درگیری با راهزنان جان باخت و همسرش هاجر بانو  با پدر نگارنده این سطور ازدواج نمود که برای جوانان خانواده در تکمیل شجره نامه خانوادگی در جائی دیگر به همه چیز اشاره کرده ام... اداره قند و شکر تا اواخر روزگار رضا شاه نیز دایر بود و در روزگار فرزندش محمد رضا پهلوی نام برخی ادارات عوض شد. آخرین رئیس کل امور خواربار، در اوایل روزگار محمد رضا شاه، آقای اردوبادی بود.

آب آشامیدنی خشت و کنارتخته:

مردم خشت و کنارتخته نه تنها آب آشامیدنی اشان از بورکی بوده بلکه با سبزیجات بورکی روزگار گذرانده اند. تا بیش از نیم سده پیش با مشک و تانکر به بورکی می آمدند و آب می بردند. آب کنارتخته از چاه مزرعه (مش ابریم) مشهدی ابراهیم از محله بالائی بورکی که خود در دخانیات کنارتخته کار می کرد تامین می شد. چاه "آرتیژن" اولین طرح لوله کشی آب به کنارتخته هم در محله ی بالائی حفرشد. شادروان شاه جی خان بخارائی پدر احمد شاه راننده اتوبوس مسافری میان شیراز و بوشهر جاده ها و گردنه های خاکی ملو، رودک،  دختر و پیر زن  بود. فرزند دیگر شاه جی خان عباس بخارائی هم کلاس من بود. شاه جی خان مکانیک برجسته منطقه آموزش دیده هند بود و در هند  نیز دنیا آمده بود. او مسئول تلمبه چاه در بورکی شد. شادروان شاجی خان خدمات شایانی به مردم منطقه بویژه جعفرجن و کنارتخته و بورکی کرد. همسر شاجی خان از طایفه سرشناس جنیدی، از جعفر جن بود. ایشان نسل جدیدی مکانیک و راننده برای منطقه تربیت کرد که در آن روزگار ارزش بالائی داشت.

آب خشت نیز از مزرعه رضا (چهاب رضی) شادروان ملا غلامرضا از محله پائینی بورکی بود. محمدرضا از اهالی خشت با صدای دلنشینش با تانکری که بر گاری داشت آوازخوانان به بورکی می آمد و آب به خشت می برد و از آن راه پول دار شد و با چهارده هزار تومان ماشین" شورلت" امریکائی سبز رنگ مدل پنجاه و هفت (۱۹۵۷ میلادی) خرید و بین خشت و کازرون مسافر کشی می کرد. برای صرف ناهار در رستورانی که در سایه های مشت چنار" بلکتک" کازرون بود توقف می کرد و شادروان "کل ممجواد" (کربلائی محمد جواد) صاحب رستوران چون محمد رضا صدای دلنشینی داشت ،از او پول ناهار درخواست نمی کرد. آوازهای محمدرضا با صدای خوشی که داشت مسافران  را بر سر شوق می آورد.

آب و هوای بورکی مناسب تر از خشت و کنارتخته بود. از این روپیشرفت کشاورزی در بورکی باعث رونق بازارسبزی کنارتخته و خشت شد. پس از سال ها چند نفر در خشت ماشین خریدند ومسافران از کازرون سبزی و میوه به خشت و کنارتخته می آوردند. ازرانندگان آن دوران (مش عبدالکریم ) حاج عبدالکریم قاسمی، آقای یدالله اسمال جونی، آقای یدالله نورمحمد، شادروان ایرج، آقای سید محمود (سید ملک) هاشمی و شهید الله کرم بوستانی فرزند ماشاالله بودند. در کنارتخته سید فتح الله و سید نمکی و سید رضا از سادات کنارتخته ماشین دار منطقه بودند. غلامحسین خدامراد در کنارتخته اولین مکانیک وسائط نقلیه موتوری از جمله موتور سیکلت و دوچرخه بود. از بورکی هم شادروان شیخ حسین فرزند محمد حسین که با تصادفی در زندان به سر می برد آزاد شده و با خرید ماشین به جمع دیگران پیوست وبا وجود او کاهوی بورکی به بازار کازرون راه یافت. کشاورزان بورکی دست به تلاش های دیگری زدند و اینبار سبزی بورکی بازار تازه تری پیداکرد و پیله وران آن را به بورکی آغالی و چغا ساعی و شهباز خانی، بزین، بنه سید، تل اسپید، خواجه جمالی ، ایجانی، جعفرجن، بنکی و دیگر روستاهای دشت خشت می بردند. یکی از محصولات پر درآمد بورکی تنباکو بود که نه تنها در رودک بلکه در کازرون، چنارشاهیجان، ممسنی و یاسوج هم خریدار داشت و پابپای تنباکوی برازجان بازار خوبی پیدا کرده بود.

از بیش از یک قرن و در روزگار ملوک الطوایفی که هر خان و خان زاده ای روستائی برای خود داشت، بورکی زیر سیطره  محمد علی خان بهبهانی بود. هنگام برداشت خرمن مامورانی از طرف خان می آمدند و غله کشاورزان را مهر و موم می کردند و درصد بسیاری از دست رنجشان به خان تعلق داشت.

رویدادهای بورکی  و دشت خشت:

 از حوادث تاریخی این روستا می توان به آتش سوزی مهیبی اشاره کرد که حدود نیم قرن پیش چندین هکتار زمین زیر کشت گندم در آغاز فصل درو طعمه آتش شد. مردم روستا از زن و مرد بسیج شده بودند تا آتش را مهار کنند. درسرآغاز برنامه تقسیم اراضی نیز مردم بورکی با ماموران دولتی درگیر شدند که آقای سعدآبادی از سعدآباد دشتستان بوشهر رئیس تقسیم اراضی زخمی شد و ژاندارمری بسیاری از مردم بورکی را دستگیر و به پاسگاه کنارتخته برد و پرونده هایشان را به دادگاه کازرون فرستاد.

یکی دیگر از حوادث ناگوار هفتاد پنج سال پیش آن بود که با قحطی وحشتناکی که سرتاسر منطقه را در خود فرو برده بود دزدی های زیادی می شد. غلو سهراب از دزدان معروفی بود که تمامی مردم خشت و گوریگاه و کنارتخته و بورکی و دیگر روستاهای دشت خشت از او می ترسیدند. ازگفته های مادر بزرگ پدری می شود پنداشت که غلو سهراب در آن روزگار دچار ناراحتی شدید روحی بوده و علم روانشناسی پایش به مناطق دور افتاده که هیچ به پایتخت هم نرسیده بود تا این گونه افراد را معالجه کنند.مسبب خیلی از جنایات، ضعف اجتماعی نیزبوده است چرا که به گواه تاریخ همه مجرمان در بطن مادر مجرم نبوده اند. او در تاریکنای ذهن خود دشمن داشت. خیلی ها را به قتل رسانده بود. به طوری نامش بر سر زبان ها افتاده و لرزه بر گرده ها انداخته بود که دیگر نیاز به دزدی شبانه نداشت. در دل روز می آمد و هر چیزی که می خواست با خود می برد و کسی در برابرش جرات عرض اندام نداشت.

در نشستی پنهانی که سرشناسان دشت خشت در منزل غلام شاه دهقانی در محله پائینی بورکی داشتند غلام شاه قول داد تابا طرحی غلوسهراب را از پا دربیاورد.غلام شاه مردی رک و روراست بود .چون بی پروا سخن می گفت در  دشت خشت  پر آوازه بود و شخصیت های سرشناس از جمله الله کرم قادری کدخدای گوریگاه و مشهدی خداکرم یزدانی کدخدای خشت و آقای جلالی از کنارتخته او را دوست داشتند.

غلام شاه قاصدی به منزل غلو سهراب که در یکی از روستاهای منطقه زندگی می کرد فرستاد و از او برای ناهار دعوت کرد. غلو سهراب اسب زین کرده و(تفنگ زار) ش را بر دوش گرفته و به بورکی آمده بود. غلام شاه ناهار مفصلی تدارک دیده بود و در آن روز دو راس تیشتر(بز جوان) برای مهمان ها که سرشناس بورکی بودند سر بریده بود. طرحی که برای کشتن غلو سهراب چیده بودند بسیار ظریف و فنی بود. در دیوار سربونک منزل همسایه  غلام شاه یعنی عمو عوض و باقرعباس آقا (حاج باقر کدخدای محله  پائینی) ، سوراخی مشرف به دستشوئی منزل غلام شاه تعبیه کرده بودند. به اندازه ای که لوله تفنگ بتواند از آن عبور کند. بعد از ناهار مهمان ها به بهانه خواب  نیمه روز "قیلوله" در کپر دراز کشیدند اما همگی از گوشه چشم غلو سهراب را می پائیدند. او که دزدی ماهر و کارکشته و بشدت روان پریش بود، چون به هیچکس اعتماد نداشت، تن به خواب  نیمه روزنمی داد. بعد از نوشیدن چای آفتابه ای آب خواست و تفنگ اش را بردوش گرفت و به دستشوئی رفت . در آن روزگار دستشوئی ها سقف نداشتند و با خار و خاشاک دیواری به دور آن می کشیدند. تفنگ چینان ماهری که در سربونک منزل عمو عوض با تفنگ "برنو" کمین نشسته بودند غلو سهراب را در حین قضا حاجت نشانه گرفتند و به قتل رساندند.

ولوله بزرگی در بورکی و روستاهای اطراف به پا شد. جسدش را با بندی که به یک قاطر بسته بودند روی زمین می کشیدند و مردم به جسدش سنگ می پراندند.لاشه ی غلو سهراب را بدون غسل و کفن در محله  پائینی بورکی، درست در قطعه زمینی که بانک صادرات آن را خریده، در گودالی انداختند و بر آن خاک ریختند. داستان قتل غلو سهراب نقل و نبات قصه  شب ها شده بود و مردم در کنار چاله  آتش تا سال ها آن را برای همدیگر تعریف می کردند. شخص دیگری نیز با نام غلو سوزو (غلام سبزه) را نیز در کنار رودخانه بورکی آغالی، منصور خان به قتل رسانده بود.

روستای بورکی با طول زیاد و عرض کم بنیاد شده است. دلیل اصلی آن از نظر ساختار معماری تجربی، باران و سیل بود که از کوهستان سرازیر می شد . جویبارها در کنار کوه به دره ها می ریختند و سیلاب به راه می افتاد و این خود می توانست خانه های روستا را ویران کند. بر این اساس رشد روستا با طول زیاد و عرض کم باعث شد تا مزارع و زمین های حاصل خیز دست نخورده سر جای خود باقی بمانند. در گذشته خانه ها با خشت های گلی ساخته می شدند. اولین بنای سنگ و سیمانی بورکی مرده شورخانه بود. مدرسه و مسجد و خانه ها با خشت و گل بودند. مرده شور خانه  سنگ و سیمانی بورکی هم بدلیل نامعلومی پس از مدتی متروکه ماند و کسی رغبت نمی کرد مرده اش را در آنجا بشوید. بعد ها شایع شد آنجا بد یمن است (آمد و نیومد دارد) و اگر کسی یک مرده آنجا شست، باید منتظر مرگ زود رس یکی دیگر هم باشد. شوربختانه خرافات و اوهام به دلیل فقر فرهنگی در روستا وجود داشت و سراسر دشت خشت را فرا گرفته بود. دو دستگی و چیز دیگری در کار نبود.

طایفه ها ی ساکن در بورکی:

یکی از ویژه گی های منحصر بفرد بورکی چند فرهنگی بودن این روستا است. اگر به گذشته و تاریخ مهاجرت مردم به این روستا مراجعه شود، با اسامی طایفه ای مردم ساکن در بورکی، که هرطایفه ای برای خود سنت و رسومی داشت، می توان دریافت که از جاهای دیگر بوده اند و به این روستا کوچ کرده اند.

طایفه "موردکی" از موردک در نزدیکی تنگ ابو الحیات و چنار شاهیجان بودند. "نمد مال ها" از دلوار تنگستان آمده اند. "دریسی ها" از دریس، "لیراوی ها" از لیراو، "مشتونی ها" از مشتون و گروه های دیگر هریک از نقاطی دور به این روستا مهاجرت کرده اند. دلیل عمده این مهاجرت ها احتمالا مساعد بودن آب و هوا و یا سهولت فراهم آوردن آذوقه در این روستا بوده است.

بورکی به سه محله تقسیم شده. قسمتی که به جاده شیراز و بوشهر و کنارتخته نزدیک است محله  بالائی، قسمتی که به خشت نزدیک است محله  پائینی و میانه روستا را محله  میانی می نامند. به دلیل آنکه خانه ها شماره  پلاک و کد پستی نداشتند، بر روی پاکت نامه های چهل تا پنجاه سال پیش، بورکی سفلی، بورکی علیا و بورکی وسطی می نوشتند تا به دلیل همگونی نام خانوادگی، نامه بدون سردرگمی به دست گیرنده برسد. با این تقسیم بندی است که مردم محله  پائینی بیشتر با مردم خشت ازدواج کرده اند و مردم محله بالائی با مردم کنارتخته واز این رو مردم بورکی بیشتر از روستاهای منطقه، با مردم  گوریگاه ، مافی آباد (تل قنبر قاسمی)، خشت و کنارتخته   قوم و خویش اند.

آنها بیش از به یک سده پیش  پا  فراتر گذاشته با کازرونی ها نیز پیوند داشته و ازدواج کرده اند. نمونه های آن در بورکی فراوان است. از سوی دیگر با برازجانی ها و شولی ها و بیضائی ها هم پیوند خانوادگی داشته اند. دلیل عمده آن از نظر جامع شناختی شاید به روح سنتی چند فرهنگی این روستا بستگی دارد. حتا "فولکلور" این روستا نیزشاید این حقیقت را ثابت کند. مثلا در یک ترانه  روستائی خوانده می شود: "گناوه بار کرده ام بارم سی (برای) خشت است". یا در وصف عروسی که می خواستند از کنارتخته به بورکی بیاورند در شروه محلی در جشن می خواندند: "داغونی داغم کرده ... " ، که البته  نگارنده  تا به امروز نمی دانم چرا در گویش محلی، به کنارتخته داغونی می گفتند.

یک سر بورکی تحت تاثیر کنارتخته بود و سر دیگرش تحت تاثیر خشت و این را از واژه های محلی هم می توان دریافت کرد. مثلا به واژه ی ( خوردم) در محله  بالائی می گویند (خاردوم) ولی در محله  پائینی می گویند (خردوم). در اینجا تاثیرات و پیمان ازدواج در نزدیک به یک سده پیش مطرح است که کسی زن به راه دور نمی داد. وگرنه درروزگار کنونی   روستا و شهر و استان مطرح نیست.ازدواج با مردم شهر ها و استان های دیگر نه تنها مفید است بلکه با در نظر گرفتن تنوع قومی در کشور می بایست برای تقویت و همدلی ملی مد نظر باشد و تبلیغ بشود.

جشن و نمایش:

یکی از نمایش های هنری محلی در بورکی رقص (چوپی) نام داشت. هنگام عروسی توانگران روستا، گرگعلی را از خشت می آوردند و ساز و نقاره می نواخت. گرگعلی مرد قد بلند ی بود. در رشته هنری خود نظیر نداشت. نام او به عنوان یک هنرمند در تاریخ جشن های دشت خشت تا همیشه  پایدار خواهد ماند. نمایش ترکه بازی در سراسر دشت خشت رسمیت دارد و گاه عاشقان این رشته به هنگام جشن عروسی در روستاهای اطراف با شنیدن آواز دهل به آن روستا می رفتند. از همه  قشر اجتماعی در این بازی هیجان آور و رزمی شرکت می کردند.

یکی از نمایش ها و یا "کارنوال" هنری دیگر در بورکی زمانی بود که داماد را به حمام می بردند. از شواهد امرچنین برمی آید که در گذشته های تاریخی بدلیل فرهنگ بازمانده باستانی، داماد را به رودخانه می برده اند و این " کارنوال" را در بورکی ( دومارو) یعنی( رفتن داماد به رود) می نامیدند. این جشن با رقص بسیار زیبائی که در استان های کهگیلویه و بویر احمد و خرم آباد و ممسنی در استان فارس اجرا می شود جزئی از فرهنگ عروسی این روستا بود. با لباس های خوش رنگ همراه با گردش دستمال های رنگارنگ در هوا بدنبال داماد و عروس که بر اسب سوار بودند رقص کنان براه می افتادند. زیبائی این نمایش هنگامی اوج می گرفت که عروس یا داماد به دشت یا فضای باز می رسیدند. در آنجا نمایش اسب سواران چابک و ماهر آغاز می شد. اسب ها چهارنعل می رفتند و سواران، دشت را در می نوردیدند و مسابقه می دادند.

از اسب سواران چابک آن دوران شادروان حاتم فرزند حاج باقربود. در حین تاخت از روی زین پاهای خود را چفت و سر ش را رو به زمین آویزان می کرد. با ایفای نقش ماهرانه او تماشاچینان غرق در شادی می شدند. این شیوه نمایش با اسب، بنا به شواهد تاریخی در روزگار صفویه، در میان قزلباشان مرسوم بوده است.

سنت دیگر حنا بندان بود. شب حنا بندان با آینه و رسم و رسوماتی که ریشه در آئین باستان دارد دست و پای داماد و عروس را حنا می بستند. این سنت در بورکی فرصتی برای محبت خواهر و مادرها ی عروس و داماد بود. با پخش و ریختن گل و شیرینی بر فراز سر داماد و عروس، نوبت به همسایگان می رسید. با آوائی هماهنگ ( کل ) می زدند و یک دسته می خواند: "امشو حنا بندونشه". دسته دیگر پاسخ می دادند: "دیش و ددش قربونشه". درگویش محلی دشت خشت به واژه های مادرش و خواهرش "دیش و ددش" می گویند. 

فرهنگ بورکی که از فرهنگ طایفه های مختلف تشکیل شده است بکر و زیبا بود. با جمع آوری فرهنگ شفاهی و فولکلور بورکی ودیگر روستاها به جرات می توان گفت که دشت خشت درحکایت ، ترانه  محلی، دوبیتی، و انبوهی از واژ های بکر اصیل پارسی غنی بوده و در استان فارس سرآمد دیگر شهر هاست. دریغا که در هجوم بعضی برنامه های بی محتوای قصه و آواز در رادیو و تلویزیون در پیش از انقلاب فرهنگ سنتی و ترانه ها و موسیقی و دوبیتی های محلی بر باد نیستی رفت.

متاسفانه در حال حاضر نیز به فرهنگ این منطقه اهمیت داده نمی شود و حتا آرایش خیابان ها و ساختمان ها نیز بر اساس اسلوب معماری و شهرسازی نیست و هیچگونه پیش بینی کارسازی ارائه نمی شود. ازبناهای خوب گلی روستا در گذشته، یکی مدرسه  خواجو بود که درمحله ی میانی با همت و تلاش پیگیر شادروان فتحعلی نوری (آفتحعلی) ساخته شده بود.

سرشناسان و تلاش گران تسهیلات در روستا:

 یک دستگاه حمام عمومی سنگ و سیمانی  نیز  طایفه  مشتونی ها همت کرده و زمین آن را داده بودند. درمحله  بالائی هم مسجد ی بود که خانواده مشهدی ابراهیم (مش ابریم) دستی در تهیه مخارجش داشتند. از افراد سرشناس محله  بالا ئی مرد با سواد و کتاب خوان شادروان کربلائی ابراهیم (کل ابریم) بود که در همین چند سال پیش چشم بر جهان فروبست. کل ابراهیم ادبیات ایران و جهان را خوب می شناخت. آثار نویسندگان و شعرای کلاسیک و عصرجدید اروپا، از جمله سروانتس ، پوشکین، شکسپیر، بالزاک، ژان ژاک روسو، چخوف، کافکا، رومن رولان ، ویرجینیا ولف و آلبرکامو ودیگر نویسندگان آن قاره را ژرف خوانده بود. بدون اینکه به اروپا سفر کرده باشد فرهنگ و ادبیات آن قاره را خوب می شناخت.

درمحله  پائینی عبدالله دارابی ( وکیل عبدالله) نیز مرد با سوادی بود. بر سر در ورودی مسجد حاج غلومی بر لوحه ای سنگی با خط نستعلیق شعری بود که از میان اشعار شعرای نامدارآن را گلچین کرده بود: "ای که دستت می رسد کاری بکن/ پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار/ نام نیک رفتگان ضایع مکن/ تابماند نام نیکت برقرار". بر روی دیوار این مسجد از درون، خطاطی ناشناس با خطی زیبا اما با زغال شعر عماد قزوینی شاعر روزگار صفویه را نوشته بود: "دراین دیرینه دیر دیر بنیاد/عجب غافل نهادست آدمی زاد".

ازآدم های با سواد محله  پائینی ملا سردار کد خدای بورکی و داماد کدخدای قبلی یعنی حاج باقر نیز سرشناس بود. ملا سردار در امور اجتماعی فعالیت داشت و مردم را تشویق می کرد تا بچه ها را به مدرسه بفرستند. در همان دوره حاج میرزا از محله  پائینی به قم مهاجرت کرد ومحرم هر سال به بورکی می آمد. علی میرزا فرزند کربلائی غلامعلی و برادرش شادروان علی مراد از نسل جدید با سواد بورکی بودند.

پیش از آن که دبستان در بورکی پدید آید شادروان حاج حسین نوری در منزل مکتب خانه ساخته بود. آقای غلامرضا زمانی (احتمالا حجت الاسلام یا آیت الله در زمان کنونی) نیز با ساختن مکتبخانه در منزل خود برای با سواد کردن مردم تلاش بسیار کرد. با پیدایش مدرسه های سبک نو،  این حقیقت همیشه در تاریخ منطقه استوار خواهد ماند که تمدن و پیشرفت تحصیل گسترده  در دشت خشت بویژه بورکی، مدیون کازرونی ها بوده است. تا سالیان سال آموزگاران مدرسه خواجو بورکی ، مدرسه ساسان خشت و مدرسه شاپور کنارتخته کازرونی بودند. کازرون بر گردن دشت خشت حق بزرگی دارد. استان بوشهر نیز درگویش محلی و بسیاری از سنت های فرهنگی بر دشت خشت، تاثیر گذار بوده است.

از آموزگارهای نسل تحصیل کرده در مدرسه نوساز بورکی، آقای مصطفی دهقان و آقای نورمحمد نوری از محله  میانی، آقای اسماعیل دهقان و محمدخان دهقان از محله بالائی، نخستین آموزگارهای بومی به شمار می رفتند که مدارج بالای تحصیل در منطقه یعنی کلاس نهم دبیرستان "سیکل" را طی کرده بودند. اولین دیپلمه  بورکی مهندس عباس دهقانی فرزند شادروان غلام شاه بود.

با گسترش مدرسه و بیشتر شدن باسوادان روستا، بورکی در حال دگرگونی بود و داشت به مسیرتازه ای گام می نهاد. با انقراض چرخ چاه ها که آب کشاورزی را بوسیله حیوانات تامین کرده بودند کم کم تلمبه پایش به بورکی رسید. یک تلمبه " بمفورد" نه اسب، قیمتش هشت هزار تومان بود.  شادروان نسیمی و برادران بهزادی  که در سال های ١٣٣٧-٣٨ هجری شمسی از خوزستان به بورکی آمده بودند هم سهم بسزائی در پیشرفت بورکی داشتند. آن ها کارخانه کوچک برق بر پا کرده بودند . نخستین باغ سرسبز لیمو  برادران بهزادی از جمله شادروانان کربلائی عوض، کربلائی حسین و کربلائی غلامحسین مشوقی برای کشاورزان و باغداران و پیشرفت باغداری در منطقه شد. آقای محمد علی دهقان "محلی آقا" فرزند شادروان علی کاظم نیز مسئول نگهداری موتورهای دیزلی و آسیاب بورکی بودند.

  درآن روزگار آقای غلامحسن شادمان فرزند حاج باقر نیز مکانیک ماهر تلمبه های "بمفورد" نه اسب و" بلاکستون" بیست و چهار اسب چاه های بورکی بود. او حق زیادی به گردن مردم بورکی دارد. بدون وجود او کشاورزی در این روستا مختل می شد. در همان ایام یعنی بیش از چهار دهه پیش برای نخستین بار یک بانک صادرات در کنارتخته باز شد که رئیس آن بانک آقای میرزا محمد صیادی از برازجان بوشهر، دوست نزدیک آقای شادمان بود. 

بازتاب این نوشتار در رسانه های الکترونیکی و دیگر رسانه های گروهی از جمله صدا و سیما با ذکر سرچشمه و نام نویسنده آزاد است    

 برگرفته از وبلاگ بورکی : جستاره هائی از بورکی و رویدادهای دشت خشت

booreky.persianblog.ir

[ شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ ] [ ۳:٤۱ ‎ق.ظ ] [ ]

«پیشاهنگی و نسیم فروردین نوجوانی»

دکتر محمود دهقانی

«پیشاهنگی و نسیم فروردین نوجوانی»

عکس پیشاهنگی خردسالی من از عکس های روی تاقچه بود که مادرم یاد صفایش بخیر، گر و گر آن را می بوسید و می گفت: پسر خوش تیپ و قشنگم. من هم باورم شد و بعدها روزی که برای یک دختر زیبا خودی نشان دادم ، گفت: برو گم شو ایکبیری زشتᵎᵎ گفتم: خودت برو گم شو، مادرم می گوید خوش تیپ هستم… یاد مادرم بخیر که حالا نیست ببیند جگر گوشه اش همچون یابوی پیر فرتوت وامانده از تاقچه روزگار افتاده و گرد استیصال بر سر و رویش نشسته است.Mahmoud Dehgani 8 years of age «پیشاهنگی و نسیم فروردین نوجوانی»

چند روزی می شود این عکس به دستم رسیده. آن را از آلبوم خانوادگی برایم فرستاده اند اما ندانستند که بافه های خرمن یاد و خیال من را در باد و نسیم برین گمگشته روزگار طلائی عمر و نوجوانی که یادش هنوز در کاکل خاطر من است، با چارشاخ خرمن گاه ، در هوا افشانده اند.
بدون رودرواسی چندین بار به این عکس زل زده ام و روزگار خردسالی عینهو یک فیلم جلو چشم من گذشت. در یاد زل زدن های کودکی به رنگ زنده و چشم گیر زرد و قرمز پنگ خارک نخل ها فرو رفتم. به سبزی لیموی شاداب، خوشه های انگور گس تابستان، بوی ریحان و نعنای کرت ها در باغ، بوی نان تیری روی تاوه، قاچ های هندوانه ، هوهوی باد در زیر سایه درخت گز که ارکستر طبیعت به همراهی نجوای پرندگان بود و یاد دهشاهی های گوشه مینای مادر بزرگ افتادم که صندوق پس انداز خرید بادکنک هایم بود. مادرم با وعده پیراهن خوش دوخت اعلا برای نوروز جلو چشم من است و پول نایلون پیچی خوشرنگ دوچرخه ام که پدر یک ماه پیش از نوروز قولش را می داد و انبوهی از یاد و خاطراتی که در فراز و نشیب ها به تاریخ پیوسته اند و دیگر برنمی گردند را در آئینه این عکس می بینم!
با خودم گفتم حالا که این عکس سیاه و سفید ۴×۶ به سادگی توانسته است دل کولی وش من را این همه دگرگون کند و خیالم را در کوچه پس کوچه های روزگار کودکی به پرواز درآورد، بهتر است در مورد پیشینه پیشاهنگی چیز کوتاهی بنویسم چرا که خود یک پیشاهنگ بوده ام و تا صبح قیامت خاطرات و درس هائی را که از آن آموختم فراموش نخواهم کرد. بویژه بامدادی که تیغ آفتاب کرشمه گر میدان خیرات شهر کازرون بود و من در “استودیو رستمی” با دستان کوچک خوش تراشم که حالا پنجه کلاغی شده است، گردن بند پیشاهنگی ام را می بستم تا این عکس را بگیرم.
پس از گرفتن عکس به مدرسه امیر عضدی رفتم و از آنجا با کاروان پیشاهنگان به غار شاپور تنگ چوگان در کنار سنگ نگاره شاپور دوم و والرین امپراتور روم رفتیم و اردو زدیم. رودخانه شاپور کازرون در کنار شهر خفته ساسانی که طعم و بوی معماری رومی دارد، می خروشید تا از میان انبوه باغ ها و پس از آن کوه های کمارج گذر کند و از حاشیه کتل های رودک و ملو بگذرد و تن به زلال آب های خلیج فارس بسپارد. ما نوجوانان پیشاهنگ نیز همچون صداقت تمامی صدف های بارور رودخانه در کنار نیایشگاه آناهیتا همراه پیشاهنگانی که به آنجا آمده بودند یک صدا سرود پیشاهنگی ایران را در گوش تاریخ خواندیم.
باری:
واژه زیبای پیشاهنگ به پیشنهاد شادروان علی اصغر حکمت برگردان واژه انگلیسی “اسکوتس” شد و بر کاکل این سازمان نو پا در ایران نشست و مجله پیشاهنگی نیز با مدیریت احمد آرام چاپخش و در استان های کشور به دست خوانندگان می رسید. در روزگار نوجوانی من نیز، هر ماه گوئی عزیزی از راه می رسد و با دریافت مجله پیشاهنگی با دوستان هریک به گوشه ای می خزیدیم و از بای بسم الله تا تای تمت مطالب تاریخی و علمی آن روزگار را می خواندیم.Iran Scout Organization Cub Scout handbook pre 1979 «پیشاهنگی و نسیم فروردین نوجوانی»
برخی از پیشینه نگاران روزگار پهلوی یکم، اندیشه پیشاهنگی را در سال ١٢٩٨ خورشیدی به فرستاده کشور اسپانیا در ایران نسبت می دهند. یاد آوری این نکته در اینجا شاید باز هم بی جا نباشد که از میان کشورهای اروپائی، اسپانیا پیشینه روابط سیاسی و دیپلماتیک نزدیک به ۶٠٠ سال با ایران دارد که “ری گونسالس د کلاویخو” فرستاده اسپانیا به سمرقند در روزگار امیر تیموربود. اما باید گفت نخستین بار در١٣٠۴ روزگار رضا شاه یعنی چند سالی پس از پیشنهاد فرستاده اسپانیا در ایران، احمد میرزاده پیشاهنگی را به گونه کشورهای خارجی بویژه اروپا وایالات متحده امریکا در ایران گسترش داد. پس از او سید رضا اخوی دنباله کار را به پیش راند و در سال ١٣١٣ دولت وقت تصمیم گرفت تا از طریق وزارت فرهنگ وارد کارزار شده و این سنت زیبا را که تاثیر ژرفی بر تربیت بدنی نیز داشت بیش از پیش گسترش دهد. چیزی نپائید یک آموزش دهنده نیز به نام “گیبسون” از ایالات متحده امریکا برای سرپرستی پیشاهنگی ایران، به کشور دعوت شد.
پیشاهنگان دختر و پسر ایران با نظمی زیبا و ارزشمند نظر سازمان های پیشاهنگی کشورهای دیگر را بخود جلب کردند. هر چند کلاس ها و آموزشکاران پیشاهنگی بیشتر در تهران بودند اما دیری نپائید که پیشاهنگی در همه شهرستان های کشور گسترش یافت.
ناپایدار بودن اوضاع سیاسی و بویژه رخدادهای شهریور ١٣٢٠ ترمزی بر پیشروی پیشاهنگی ایران شد اما چندی پس از آن دکتر حسین بنائی که خود تحصیلاتش را در امریکا به پایان رسانده بود، در ایران دست به کار شد و تاثیر بسزائی در ادامه آن داشت و کار را به جائی رساند که چندین کشور آسیائی و اروپائی از جمله ترکیه ، پاکستان ، اردن، عراق ، ژاپن، انگلیس، آلمان و امریکا با پیشاهنگانی در اردوی پیشاهنگی ایران شرکت کردند.
چیزی نگذشت در سایه تلاش دکتر بنائی که در ایالات متحده امریکا روانشناسی خوانده و از نخستین روانشناسان کشور بود سازمان ملی پیشاهنگی ایران کار خود را به گونه ای بسیار پیشرفته تر از پیش از سر گرفت و پس از آن، از سوی سازمان بین المللی پیش آهنگی آن را به رسمیت شناختند و ایران نیز عضو سازمان پیشاهنگان جهان شد.
عمده کار سازمان پیشاهنگی ایران برای پرورش نوجوانان بود تا نه تنها با مهارت های گوناگون علمی، صنعتی، ورزش، بهداشت، راهنمائی و رانندگی، درخت کاری، نیکو کاری و هنر بخوبی آشنا شوند بلکه برخی از نوجوانانی که بعدها به خدمت در ارتش علاقه پیدا می کردند نیز زمینه نظم از کودکی داشته باشند. بنابراین از همان خردسالی پیشاهنگان با ابتکار و هوش خود دارای درجه بودند و با نام های غرور آفرین ملی از جمله “بچه ببرها”، “شیربچگان” یا “سر پیشاهنگ” نامگذاری می شدند و از واژه های قلمبه بیگانه و عربی دوری می کردند.
با آموزش های علمی و با روش فرهنگی، در کنار درس و مدرسه نوجوانان را برای همه رشته های مورد نیاز آینده کشور آماده و قابلیت آنان نیز تا حدودی ارزیابی می شد. پیشاهنگی نه تنها در اروپا و امریکا بلکه در همسایگی کشور ما نیز به خوبی جا باز کرد و دولت ها کمر همت بستند و از آن حمایت نمودند. سازمان های پیشاهنگی کشورها نوجوانان و جوانان را با کشورهای دیگر و رفتن به اردو با فرهنگ های گوناگون آشنا می کردند که این نیز باز به نوبه خود می توانست در گستره فرهنگ و سیاست به سود آینده سیاسی همه کشورها باشد.imagesvvv «پیشاهنگی و نسیم فروردین نوجوانی»
در همه استان های کشور ماهنامه های پیشاهنگی چاپخش می شد و استانداران، اساتید دانشگاه ها و شخصیت های علمی ایران از پیشاهنگان پشتیبانی می کردند. پست ایران نیز تمبرهائی برای بزرگداشت پیشاهنگی چاپ کرد و چیزی نپائید انبوهی از کتاب های آموزشی در گستره پیشاهنگی نیز به بازار کتاب کشور سرازیر شد. در گذر از کتاب های مربیان آموزش ، کتاب های بی شماری نیز در راستای مدد رسانی هنگام رویدادهای نا بهنگام و اهداف سازمان پیشاهنگی و پیشینه آن به چاپ رسید.
در یکی از کتاب ها بنیان گذار سازمان پیشاهنگی در انگلستان سرلشکر “روبرت بادن پاول” با عکس معرفی شده بود. در سایه تلاش جهانی او پیشاهنگی در کشورهای جهان نیز گسترش پیدا کرد و نشان می داد پیشاهنگی زائیده نظم ارتشی است. با گسترش این جنبش، اساس پیشاهنگی با الهام و نظم ارتشی در خدمت کمک رسانی پایه ریزی شد.
سرلشکر “روبرت بادن پاول” در ٢٢ فوریه ١٨۵٧ میلادی در پادینگتون لندن به دنیا آمد و در ٨ ژانویه ١٩۴١ میلادی در کنیا درگذشت. او که دستی در گزارش نویسی و هنر داشت و مورد اعتماد و نزدیک به خانواده سلطنتی بود، نه تنها در مستعمرات انگلستان از جمله هند و افریقای جنوبی بلکه پیشاهنگی را به کمک خواهرش در خود انگلستان نیز به خوبی گسترش داد و پس از آن در کشورهای اروپائی به خوبی جا انداخته شد.
نام “روبرت بادن پاول” و اثری که از خود بر جای گذاشت با نام پیشاهنگی در جهان گره خورد و در ایران نیز پیشاهنگان و مربیان پیشاهنگی با نام او بیشتر از پیش آشنا شدند و عکس و نام او بر تمبر یادبود پست ایران نیز برای گرامیداشت پیشاهنگی چاپخش شد. در انگلستان نیز کارت پستال هائی با نام وعکس این اندیشمند ارتشی به دیگر کشورها فرستاده می شد.robert baden powell on my honor «پیشاهنگی و نسیم فروردین نوجوانی»
در ایران سازمان پیشاهنگی پیشرفت شایانی داشت و به آن اهمیت دادند. برخی بر این باورند که ابتکار و سر برون آوردن سپاه دانش وپس از آن سپاه بهداشت نیز با الهام از پیشاهنگی بوده است. با برگزاری سمینارها و اردوهای پیشاهنگی بود که دانش آموزان پیشاهنگ با سراسر مناطق کشور آشنا می شدند. با اردوهائی که برای گردش برگزار می شد نوجوانان را پر تلاش، به زندگی امیدوار تر کرده و از سوئی از رمیدگی روحی نوجوانان نیز در سراسر کشور کاسته می شد.
نگارنده در پلکان نخست نوجوانی با سفر و اردو و در میان جمع بودن آشنا شدم. سپیده دمی که شبنم روی برگ های درختان نارنج خیابان مرکزی شهر زیبای کازرون یخ بسته بودند و من با گروهی از پیشاهنگان در مدرسه امیر عضدی از پیشاهنگان مهمان، پذیرائی کردیم را به یاد دارم. چون به ظاهر در رده شیربچگان نامگذاری شده بودم، به قول نویسنده نامدار “رومن رولان” در اثر زیبای به یاد ماندنی اش “ژان کریستف” برگردان به آذین، با صولت گام برمی داشتم و زمین در زیر پایم ناله می دادᵎ
آری:
با بالا آمدن تیغ آفتاب جنب و جوش فرهنگی زیبائی در گستره موسیقی استان ها به جریان افتاد. پس از آن دسته های پیشاهنگ هر یک هنری ارائه دادند و با نرمش دسته جمعی کمی گرم شدیم. شیپورهای سر پیشاهنگان به صدا درآمدند و با ماشین های چادر دار “وانت” آن روزگار، ما را به غار شاپور کازرون بردند و در تنگ چوگان، سر پیشاهنگ با گرامیداشت درفش کاویان سرود شاهنامه را خواند: “فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش/ همی خواندش کاویانی درفش”.
پس از آن سرود ملی پیشاهنگی را دسته جمعی و یک صدا خواندیم. من هنوز صدای کف زدن ها و شور و شوق و حال و هوائی که همراه لشکر بزرگی از پیشاهنگان در تنگ چوگان شاپور کازرون داشتیم را در خاطر دارم و تا به امروز آن سرود را حفظ هستم و با زل زدن به این عکس خردسالی پیشاهنگی خود، دوباره آن را برای دل کولی وش و بی قرارم خواندم:
ای درفش ظفر بخش کاویان
مایه ی افتخار کشور کیان
رایت نصرت و آیت شکوه ما
پیشاهنگان با عزم همت ایران جوان …
سازمان پیشاهنگی ایران تا تخستین سال های انقلاب بهمن ١٣۵٧ در کشور ادامه داشت و پا بر جا بود اما چیزی نپائید که از آن جلوگیری شد. سال ها پس از آن که آب از آسیاب ایستاد دوباره در پی احیاء پیشاهنگی برآمدند اما پیشاهنگی و نسیم فروردین نوجوانی و آن شور و هیجان پیشین سازمان پیشاهنگان ایران به دلیل دخل و تصرف های بی جا ، سائیده شد و رنگ باخت.

برخی از کتاب های چاپخش شده پیشاهنگی به نقل از دانشنامه ویکی پدیا

سازمان پیش‌آهنگی ایران – ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
• کتاب فانوس : ویژه مربیان
• وودبچ علمی: راهنمای پیشاهنگی پسران
• کتاب پسران پیشاهنگ ایران
• فرشتگان پیشاهنگ ایران
• یک جوبیله، هشت جامبوری
• تحقیق و بررسی درباره: دومین اجتماع ملی پیشاهنگی دختران ایران
• مواد تعلیمات درجه سوم پسران پیشاهنگ
• درباره دومین اجتماع ملی پیشاهنگی دختران ایران تهران- منظریه ۱۳۵۴.
• نشان موفقیت فرشتگان
• کارنامه شیربچگان پیشاهنگ
• کارنامه پسران پیشاهنگ
• کارنامه فرشتگان پیشاهنگ
• کارنامه دختران پیشاهنگ
• کارنامه پیشاهنگان جوینده و سیار دختر
• کارنامه و دفترچه پیشاهنگی دختران
• دفترچه ثبت نام کد- رسد- دسته
• نکاتی چند درباره هفته کار نیک پیشاهنگی (بسیج تعاون)
• از هژیر بیاموز، برای شیربچگان پیشاهنگ
• روش پیشاهنگی در سواد آموزی
• تدریس ماده نویسی و ساده خوانی با روش پیشاهنگی
• آموزش درختکاری به مناسبت ۱۵ اسفند روز درختکاری
• خلاصه تعلیمات مراحل فرشتگان و شیربچگان
• خلاصه تعلیمات مراحل پسران و دختران
• روش اجرایی جلسات کد شیر بچگان: برای مربیان
• آماده باش
• هفته کار پیش آهنگی
• اساس نامه شرکت تعاون مصرف پیش آهنگی ایران: مصوب مجمع عمومی فوق العاده ۲۱ بهمن ۱۳۵۰
• اساس نامه شرکت تعاون مصرف پیش آهنگی ایران: مصوب مجمع عمومی فوق العاده ۲۱ بهمن ۱۳۵۱
• آیین نامه هیئت همکاری پیش آهنگی روستای ایران و کمیته همکاری پیش آهنگی روستائی استان‌ها و شهرستانها
• راهنمای کدبانان شیربچگان پیش‌آهنگ
• راهنمای جلسات سالانه مربیان پیش آهنگی روستائی
• راهنمای هدایت سرجوخگان
• راهنمای دوره آموزش نظری رهبری ملی
• دانستنیهایی درباره منظریه ” باغ پیش‌آهنگان”
• مبحث گروهی برای مربیان پیش آهنگی
• راهنمای تصحیح کنندگان دفاتر دوره نظری و ردیج پسران سری اول
• راهنمای تصحیح کنندگان دفاتر دوره نظری و ردیج پسران سری دوم
• راهنمای تصحیح کنندگان دفاتر و ردیج نظری شیربچگان سری اول
• راهنمای تصحیح کنندگان دفاتر گلبرگ نظری پیش آهنگی دختران “پیش آهنگی جوینده و سیار ”
• راهنمای تصحیح کنندگان دفاتر آموزش نظری گلبرگ دختران ” واحد مکاتبه ”
• راهنمای تصحیح کنندگان دفاتر آموزش نظری گلبرگ فرشتگان ” واحد مکاتبه “

برگرفته از: سایت استان کهگیلویه و بویر احمد  http://k-b.ir/340976

[ چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ ] [ ٢:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ]

برگرفته از: سیمرغ

شرار سرب داغ پرده داران تاریکی در عراق

دکتر محمود دهقانی

شرار سرب داغ پرده داران تاریکی در عراق
فراز و نشیب های سیاسی در کشورهای ترکیه ، مصر و عربستان سعودی که رقیبان سنتی ایران هستند و هم اکنون هریک دستشان در حنای پر رنگ است، شاید بتواند شانس پیش افتادن ایران بر رقیبان باشد. گمان می رود که غربی ها تا حدودی به این واقعیت نیز پی برده باشند.

 

فراز و نشیب های سیاسی در کشورهای ترکیه ، مصر و عربستان سعودی که رقیبان سنتی ایران هستند و هم اکنون هریک دستشان در حنای پر رنگ است، شاید بتواند شانس پیش افتادن ایران بر رقیبان باشد. گمان می رود که غربی ها تا حدودی به این واقعیت نیز پی برده  باشند.



با درگیری های خیابانی و اعتراض های سیاسی در ترکیه، سنگلاخی بر سر راه سرعت ورود این کشور در گرفتن سهمی در خاورمیانه انداخته شده و مصری ها نیز پس از درگیری های خونین و خشونت بار پس از حسنی مبارک ، با روند درگیری ها سرگرم اند.

عربستان سعودی نیز دلواپس تاج و تخت با بروز نا آرامی ها در استان نفت خیز قطیف وحرکت های سیاسی با پشتیبانی های جهانی حقوق زنان در گیر است. در میان این سه رقیب سنتی، عربستان بشدت نگران است و با کمک کشورهای کوچک خلیج فارس و پرداخت مخارج هنگفت تهیه سلاح و نگهداری و آموزش گروه های مسلح در پی کم کردن قدرت منطقه ای ایران برآمده است.

http://www.seemorgh.com/uploads/1393/03/xx112.jpg
از این رو خود را به آب و آتش زده و گاه ژست دوستی از طریق مسالمت آمیز با ایران نیز می گیرند. هم پیمانان عربستان هنگامی که دریافتند در سوریه کار سرنگونی بشار اسد با پشتیبانی ایران چندان ساده نیست در پی کشاندن درگیری ها به نزدیک مرزهای ایران با عراق افتاده اند. عراق در روزگار عبدالکریم قاسم و حسن البکر ماشک دماغ ایران بود و پس از سرنگونی رژیم  پان عربیستی صدام حسین این کشور برای ایران از اهمیت برخوردار است، چرا که عراق نه تنها با ایران از نظر تاریخی و فرهنگی سرنوشتش گره خورده ، بلکه به هر روی در نخستین حمله  تازیان به ایران نیز راه ورود سپاه عرب  به سرزمین ما بوده است.

http://www.seemorgh.com/uploads/1393/03/xx113.jpg
این نوشتار برای بررسی گسترده تاریخی و برملا کردن دست های پشت پرده موج نو یورش گروه ها در عراق، سوریه، یمن و افغانستان نیست. اما با اشاره ای کوتاه به روزگار کنونی، نقبی به رویدادها و پیشینه درگیری اعراب با ایران زده خواهد شد که این بار  به نوعی با توطئه جنگ سنی با شیعه در کنار مرزهای کشور به ماجرا جوئی پرداخته اند.

http://www.seemorgh.com/uploads/1393/03/xx114.jpg

 سازمان های مسلحی که بی رحمانه و با خشونت همه چیز را به آتش می کشند و در سوریه جهان شاهد نابودی آثار تمدن دیر پای آن کشور بود،  هم اکنون پیشینه نگاران و فرهنگ دوستان جهان را دلواپس تمدن میان رودان (بین النهرین) کرده است که مبادا به گونه مجسمه بودا در بامیان افغانستان نابود شوند. در میان این دسته های خشونت طلب  گروهی یادگارهای باستانی سوریه و عراق را از راه ترکیه  به دلالان بازارجهانی به فروش می رسانند.

سازمان فرهنگی یونسکو در این مورد به باستان شناسان، موزه ها و فرهنگ و تمدن دوستان جهان هشدار داده است. از چشم اندازسیاسی نیز آگاهان این گروه ها را بازوی فشار پارو کنندگان ثروت نفت در منطقه خاورمیانه ای می دانند که زنان اجازه رانندگی و رای ندارند و از شاهدخت و گدا در پستوهای خانه نگه داشته شده اند.

دسته کوچکی که دلواپس آینده سیاسی خود شده اند برای ماندن بر تخت فرمانروائی، همچون زنبور دود خورده بر روح و روان مردم منطقه نیش می زنند و با گشودن کیسه های دولار، جوانان ورزیده ای که می توانند با فراگرفتن دانش مشعل تاریکی هزاره ها در منطقه و جهان شوند را در دسته ها و گروه های گوناگون از منطقه و گرداگرد جهان جمع کرده و با ریخت و پاش ملیارد ها دولار، در سر پر شور این جوانان تعصبات قومی و دینی قرون وسطائی  فرو می کنند و به قتلگاه می فرستند.  این دسیسه ها در گذر از چشم انداز سیاسی آن  یادآور تلخ گذشته های تاریخی نیز هست که جا دارد ایرانیان از شیعه و سنی و هر اندیشه و مسلک و مرام، این بار به آن ژرف بنگرند.

http://www.seemorgh.com/uploads/1393/03/xx115.jpg
 سربرآوردن گروه های بی نام و نشان بر پلکان هزاره سوم در خاورمیانه  برای هر انسانی با هر اندیشه و مرام از هر کشوری در جهان پرسش برانگیز است که چرا اندیشمندان خاورمیانه با درایت و گفتگو و با پیمان  همگانی در امور سیاسی و کشورداری، سدی بر سیل جویبارهای پر خون برادر کشی نمی بندند و با سکوت آنان، سازمان های خشونت طلب و بلند گوها این برادر کشی ها را جنگ سنی با شیعه قلمداد می کنند تا جنگ بین کشورها در منطقه شعله ور شود.
http://www.seemorgh.com/uploads/1393/03/xx116.jpg
پس از انتخابات در سوریه ، عراق و افغانستان که برخی از رسانه های جهانی گزارش دادند ناظرانی بین المللی نیز در آن کشورها به گونه ای  نظارت داشته و آن را پوشش دادند و شبکه های جهانی تصاویری از صندوق ها و انتخابات به جهان فرستادند تا  تمرین دمکراسی شود و نوزاد انتخابات راه رفتن  را در خاورمیانه آغاز کند، کبریتی به روان آشفته کاخ نشینانی که همچون مار از پونه دمکراسی در هراسند زده شد. در افغانستان انگشت رای دهندگان را قطع کردند تا هیچوقت هوس آزادی و انتخابات نکنند.

در سوریه  نیز مردم با ترس و دلهره زیر شلیک تیر و خمپاره  به بشاراسد رای دادند تا  بارکش غول بیابان نشوند  و حتا تامین کنندگان برادرکشی نیز که ملیاردها دولار خرج کردند تا اسد را براندازند ، در زیر نگاه سنگین افکار عمومی ملت های خود و جهان کمر خم کردند و موعظه قطع درگیری در سوریه سر دادند و می خواهند از دامی که در آن درغلتیده اند، خود را بیرون بکشند اما غافل از آن بودند که گرگور در دریای خون مانده و صیاد رو به سوی گوشه دیگر مشرق نهاده است.
 پس از آن چیزی نپائید که کابوس در تالارها طنین انداز شد و ناقوس واژگونی   در پستوها ی در بسته ، به صدا درآمد و آن ها همچون زنبور دود خورده ،  گروهی را که یک شبه قارچ گونه  کنار دجله و فرات پرورانده بودند با ستونی از ماشین های جنگی " تویوتا "ی بدون شماره و اسلحه های پول حراج نفت به میدانی تازه در عراق فرستادند.

برق آسا نخست موصل و پس از آن  زادگاه صدام،  تکریت تسخیر شد. ارتشی های عراق که پس از تسخیر آن کشور به دست امریکا به مدت ده سال آموزش داده شده بودند تا از تمامیت ارضی دفاع کنند،  از جلو این گروه به سادگی  کنار می روند  و آن ها با خیال راحت با آگاهی از فقدان دفاع هوائی عراق، وارد شهر ها شد ه و کشتن مردم بی دفاع را بی رحمانه همان گونه که مردم جهان دیدند به نام  اسلام آغاز نمودند که برای هر انسان آزاده خاورمیانه از سنی و شیعه و یا از هر دین و آئین و ایدئولوژی در چهار گوشه جهان باور نکردنی  و چندش آور است. بویژه که این گروه های "هنده  جگر خوار" صحبت از اسلامی بر زبان می آورند که پس از خاورمیانه می خواهند آن را به سراسر جهان نیز هدیه کنند. ۱

با نام اسلام و عدالت،  پیشرفته ترین ابزار جنگی را به دست جوانان دادند تاخاورمیانه را به خاور جنون تبدیل کنند. آنچه امروز در عراق، سوریه، یمن و دنیای عرب می گذرد ریشه در عقده های تاریخی دارد که اگر برای واکاوی آن نیشتری به دمل درد آور روزگار ساسانی و هجوم اعراب به ایران بزنیم، شناسنامه باورهای همه خرد و ریزهائی که با پول نفت تازه به دوران رسیده ها  در روزگار کنونی به جان ملت های خاورمیانه افتاده اند بیشتر روشن خواهد شد.

اگر پرتو فانوس تاریخ را بر هزاره تاریک جزیره العرب بیفکنیم در هوای پر شرجی و دم کرده صحرائی آن سامان زندگی بدوی با صحراگردی ادامه داشته  و کمبود آب و سبزه  در شنزارهای فراخ ،آن ناحیه را از فرهنگ و تمدن شهر نشینی بی بهره کرده بود. هرچند شهرهائی چون مکه و طائف و یثرب بر سر راه داد و ستد بازرگانی بودند، اما از حاشیه آن سوی خلیج فارس از نواحی کوهستانی یمن و عمان تا در نزدیکی شام و میان رودان شهرک هائی وجود داشتند. تنها شهر طائف که بر سر کوهی قرار داشته و  همان گونه که  در سفرنامه ناصر خسرو آمده، تا سال ۴۴۲ هجری قمری برابر با ۱۰۵۰ میلادی با ۱۲ فرسنگ  فاصله تا مکه ، شهرکوچکی بوده که دیواری به دور خود داشته و دارای بازار کوچکی نیز بوده است.۲


 در گذر از پاره ای نقاط که اندکی آب و سبزه داشته است و آبادی هائی که بر سر راه کاروان بوده،  تا چشم کار می کرد سراسر شن زارهائی بود که گاه در غیبت بادهای موسمی کومه و کپرهائی پدیدار می شده  و صحرا نشینانی عبوس و غمزده با چپیه و عگال غبار گرفته، بر کوهان شتر می نشستند و برای نیاز زندگی روزمره خود با خنجر در پی غارت و چپاول از هر جائی که زورشان می رسید روزگار می گذراندند. مصادره زنان پس از خونریزی ها و قتل همسر و کودکان، شادی و دست آورد راهزنان بود.  هرچند کشورهای قدرتمند آن روزگار برای حفظ کاروان های بازرگانی از آن ها استفاده می کرده اند، اما فرمانروایان بزرگ باستان  در مصر، بابل، ایران و روم  برای استیلا بر صحراهای فراخ بی آب و گیاه ، به آن ناحیه  چشم نمی دوختند.۳


در روزگار شکوه و جلال ساسانی که امپراتور روم در برابر شاپور دوم زانو زد ، اعراب رو به سوی خوان پر زنگ و سفره سرشار بارگاه کسرا می نهادند. تا پیش از حمله اسکندر به ایران  "بیابان عرب در زمره سرزمین هائی بود که به داریوش شاهنشاه ایران تعلق داشت. از آن پس نیز، سران و پیران قوم، بر درگاه پادشاهان ایران در شمار پرستاران و فرمانبرداران بودند." ۴

بادیه ها و شنزارهای بی آب و علفی که در آن نشانی از کالا و بازرگانی نبود ناخواسته سدی بر شبیخون خنجر به دستان شده و این بار خود با یکدیگر به جنگ و ستیز برخاستند. شجاعت در غارتگری بود و کم کم به سوی شهرک ها نیز هجوم برده  و بر پایه نوشته "ابن خلدون" سنگی را از بن عمارت بر می کندند تا زیر دیگ بگذارند یا آن که تیر سقف را بیرون می کشیدند تا زیر خیمه نصب کنند. با پیچیدن آوازه خوان نعمت و پیش از آن که شاپور ذوالاکتاف چشم بر جهان بگشاید، "برخی از آن ها به بحرین  و کناره های دریای پارس به غارت آمده بودند."۵


در روزگار پادشاهان هخامنشی، ایرانیان بر یمن و نواحی شمال عربستان ، سومالی و حبشه فرمانروائی داشته اند. هرودت  پیشینه نگار یونانی اشاره دارد: " بر سنگ نبشته نقش رستم از نام عربستان، حمیر، عدن و حبشه در شمار کشورهای فرمانبردار و خراج گزار یاد شده است.او همچنین می گوید: هنگامی که سپاه کمبوجیه پادشاه هخامنشی  رو به مصر لشکر برد ، اعراب را واداشت تا در بادیه سر راه، برای سپاه آب تهیه کنند و در برخی از جنگ هائی که سپاهیان ایران با سپاهیان یونان داشت نیز اعراب جزو سپاه ایران به شمار می آمدند."۶

در آن روزگار شکی نبود که اعراب در آن ناحیه بدون چون و چرا با زندگی بدوی خود و به دور از فرهنگ شهر نشینی روزگار می گذراندند و شهرک هائی نیز در کنار بادیه در سایه تمدن های روم و ایران پا گرفته بود. نشانه های باستانی ایران در کشور یمن گویای این حقیقت و پیشینه این گفتار است که  این سرزمین با نفوذ ایران رونق داشت. یمن  که از نواحی دلپذیر جزیره العرب بود، در متون ادبی فارسی بویژه  در شاهنامه فردوسی از آن با نام هاماوران به زیبائی و دل انگیزی یاد شده است.
در روزگار پایانی ساسانیان که از یک سو جنگ با رومیان شدت گرفته بود در یمن اختلاف های دینی پدیدار شد. در سرزمین یمن برومی ها و زنگی ها مجال دخالت در هاماوران دادند و از آن روی رابطه ایرانیان با هاماوران بیشتر از پیش شد و از انوشیروان طلب کمک کردند.

از سوی دیگر بازرگانان هاماوران کالاهای هند را از یمن به حبشه و پس از آن به مصر می بردند و این کار عرب ها را خوش نیامد  و در راه بازرگانی حبشه و رومی ها سنگ اندازی می کردند. زنگیان در یمن دارای کلیسا بودند و عرب ها (تازیان) کلیسای آن ها را  ویران می کردند که بازگوئی  پیشینه آن در این  نوشتار نمی گنجد اما یادآوری این نکته بی جا نیست که داستان ابرهه و اصحاب فیل از همان جا پدید آمده است.۷


از سوی دیگر، از پیشینه رویاروئی ایران و روم شواهدی در دست است که رومی ها از غسان در کنار شام پشتیبانی می کردند و پشتیبانی ایران  از حیره در نزدیکی کوفه در عراق نیز در پاسخ به امپراتوری روم بود. هر چند برخی افسانه ها ، آن را به بخت النصر نسبت داده اند اما وجود یهودیان در آن روزگار و پشتیبانی از آن ها شاهد دیگری بر استیلای ایرانیان بویژه در روزگار خاندان "لخم" بوده است که در آن قلمرو پس از آن نیز یهودیان همچون روزگار هخامنشی مورد پشتیبانی پادشاهان ساسانی بوده اند. از داستان های افسانه گونه ای که از روزگار لخم به گونه قصه عشقی اشاره شده سرگذشت ساقی یک میخانه است که "عدی" نام داشت و صدام حسین رئیس جمهور پیشین عراق نیز احتمالا اسم فرزندش عدی را از آن افسانه تاریخی برگرفته بود.٨


پس از سست شدن و غفلت سیاسی اشکانیان بود که اندک اندک اعراب در نزدیکی فرات در قسمتی از عراق دسترسی پیدا کردند. هر چند همان گونه که پیش از این یاد آوری شد اعراب به زندگی بدوی ادامه می دادند، اما در کنار دجله و فرات برخی از آن ها به کار کشاورزی پرداختند.
در پایان روزگار اشکانیان گذشته از حیره که زیر چتر حمایت تیسفون بود سرزمین یمن نیز زیر چتر ساسانیان قرار داشت. در سایر سرزمین های عرب دولتی بر سر کار نبود و بیشتر برای درآمد و زندگی همان گونه که پیش از این گفته شد، شبیخون می زدند. اما از سوئی دولت ساسانی نیز با همه شکوهی که داشت رو به پریشانی رفت و  دخالت  مغ ها در امور سیاسی کشور، کار را به تباهی کشانده و  موبدان غرق در دروغ و ریا و رشوه شده بودند. تلاش مانی و پس از او مزدک  نیز کارساز نشده بود و سر انجام کشور بیشتر رو به تباهی رفت.

در آن گیرودار نابخردانه مجال برای هر پیش آمدی مهیا شده بود. چرا که به گواه درازنای تاریخ ایران شوربختی ها روزگارانی فرا رسیده اند که در کشور چپاول و دروغ وخودخواهی و بی توجهی آغاز شده است. در سایه آن آشفته گی ها که سالیان سال ادامه داشت و جلو آن سد نمی شد اعراب به طمع افتادند و در کنار حیره تا حاشیه دجله،  با آن که  در هراس از جنگ با ایران بودند، تمامیت ارضی ایران را تهدید کردند.

هنگامی که لشکریان عرب (تازیان) سد سر راه خود مهران مهرویه سردار ایرانی را شکست دادند، در حیره دو بار با مرزداران ایران درآویختند. پس از آن در آن سوی فرات نیز با ایرانیان در افتادند. اما آن ها نتوانستند پیروز شوند و گزارش آن به مدینه رسید. از سوئی در ایران آنچنان دخالت مغ ها در تار و پود کشور ریشه دوانده بود که مردم از فکر مرزها بیرون آمده به ستم های درونی سرگرم بودند. باز در همین آشفته بازار ملی در درون کشور بود که  پس از  فرماندهی سعد وقاص قبایل بادیه به قادسیه که پشت آن دروازه امپراتوری ایران بود کشانده شدند. قادسیه شهری در پنج فرسنگی کوفه بود. پیشینه نگاران می گویند ابزار جنگی عرب به گونه ای بود که سربازان ایرانی به آن خندیده بودند و آن را به دوک نخ ریسی زنان تشبیه می کردند.

  پس از زد و خورد اعراب با سپاهیان ایران، کشور بزرگ دارای پیشینه و فرهنگ  در اوج دخالت و بی اعتنائی سیاسی موبدان و مغ ها ،  تسخیر شد و ما را مردمی کردند که امروز هستیم و خوب و بد آنچه کردند و آنچه هستیم در مجال این سخن کوتاه نیست اما: " خشونت و قساوت عرب نسبت به مغلوب شده گان بی اندازه بود."٩


اینک در پلکان سده بیست و یکم هزاره سوم باز ایران در برابر دسیسه هائی قرار گرفته که این بار با پشتیبانی دولارهای باد آورده و رنگ و بوی مذهب و نفاق بین سنی و شیعه می خواهند منطقه را با حضور سازمان ها و جوانانی که به کار گرفته اند به جدال با ملت ایران برای گرفتن امتیاز وادارند. اما این بار جای آن دارد تا با پرهیز از هدر دادن زور بازوی ملی، در این شطرنج با اندیشه ملی در کارزار بادیه دشمنان را مات کرده و از اشتباه مغ ها و موبدان روزگاران پیش درس گرفته شود و با حضور شیعه و سنی ایرانی و همه اقشار و ادیان و ایده و مرام در کشور و پایان دادن به حصر دگراندیشان و گشودن درهای زندان و رهائی زندانیان و آزادی های بیشتر سیاسی و جلوگیری از ریخت و پاش و دست کشیدن بر سر و روی تهی دستان درون کشور که شمارشان کم نیست، رویای سوداگران منطقه ای و جهانی نقش بر آب شود. آنچه در سوریه، یمن، افغانستان و عراق می گذرد نشانه روشن سراب پرده داران تاریکی و فتنه انگیزان مست از درآمد نفت است که دیر یا زود شرار سرب داغ آن، کاخ ها را نیز نشانه خواهد گرفت.


پانوشت ها:

۱-حمزه بن عبدالمطلب کسی که با پیغمبر اسلام به مدینه مهاجرت کرد در غزوه احد به دست وحشی  در سن ۵۷ سالگی کشته شد. می گویند جگر حمزه را وحشی نزد هند دختر عتبه زن ابی سفیان مادر معاویه برد و او از کینه ای که داشت جگر را جوید و به هند جگر خوار معروف شد.
۲-"سفرنامه ناصر خسروقبادیانی مروزی" به کوشش دکتر محمد دبیرسیاقی. انتشارات زوار. ص ۱۴۰
۳-دکتر عبدالحسین زرین کوب. "دو قرن سکوت".انتشارات امیر کبیر. صص۱۲-۱۳
۴-زرین کوب. "دو قرن سکوت".ص ١۱
۵-زرین کوب. "دوقرن سکوت". ص ۱۳
۶ -دو قرن سکوت. صص ۱۳-۱۴- ۲۱-۲۰
۷-نگارنده در حین بررسی پیشینه رویدادها و درگیری با زنگیان به مطلبی برخوردم که در مورد "اصحاب اخدود" در افسانه ها آورده اند: ذونواس پادشاه هاماوران از رشک و خشمی که بر زنگیان داشت، آئین یهود آورد. در گودال بزرگی آتش افروخت و در حضور جمعی از یاران خود ۲۰ هزار نفر از مسیحیان را همراه با انجیل هایشان در آتش سوخت. شکایت به قیصر برده شد و قیصر دوری راه را گوشزد کرد اما از حبشه برای رویاروئی با ذونواس سپاهی فراهم شد.
ذونواس خود را به دریا افکند و ناپدید شد...نگاه کنید به صفحات ۱۶٩-۱۷۰ مجمل التواریخ. خواندن این موضوع نگارنده را یاد رویدادی مشابه در روزگار "فرناندو و ایسابل" در اسپانیا انداخت که در حضور سران کلیسا جشنی به پا شد به نام  "اتودفه" که واژه ای پرتقالی در شبهه جزیره ایبریکا است. در آن جشن چون پیراهن خونین مخالف باور کلیسا بود در حضور ژنرال "تورکه مادا" یهودیان و مسلمانان رابه آتش می انداختند...نگاه کنید به "جستاره هائی از تاریخ" نوشته: احسان طبری.

٨-در پیشینه داستان های عربی، نخستین امیر حیره از خاندان لخم ، عمروبن عدی نام داشته که راست و ناراستی آن در پرده ای از ابهام است. گفته اند ابن جذیمه در نزدیکی حیره فرمان می راند که  در موردش افسانه های بسیاری گفته شده . یکی از آن ها این است که در بزم بنی لخم ساقی بزم، نامش عدی بوده که چون خوش اندام بود خواهر جذیمه "رقاش" عاشق او می شود. عدی چون جرات خواستگاری نداشته به توصیه رقاش که پدر را در نوشیدن شراب خوب می شناسد، از عدی می خواهد با ریختن شراب در جام پدر، در حال مستی رقاش را از او خواستگاری کند. او این کار را می کند وجذیمه می پذیرد، هنگامی که مستی از سر جذیمه می پرد، زیر قول خود می زند اما دیگر کار از کار گذشته بود. این خلاصه آن داستان افسانه ای عربی است.

٩-دو قرن سکوت. صص  ۷۳-۴۳


دکتر محمود دهقانی
  تهیه و تدوین:  گروه  فرهنگ و هنر سیمرغ
www.seemorgh.com/culture
اختصاصی سیمرغ

http://www.seemorgh.com/culture/2488/200619.html

 

[ سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۳ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ]

برگرفته از: "مجله هفته" کانادا

دکتر محمود دهقانی

30.1JPG
در میان آثار به جا مانده از جهانگردان و مبلغان مذهبی اروپائی در ایران روزگار صفوی، ایتالیائی‌ها بیشتر از دیگر کشورهای اروپایی فعالیت داشته‌اند. پیش‌کسوتان نخستین گسیل مبلغان مسیحی به ایران «ونیز»ی‌ها بودند که به عنوان قدرت مسلط دریائی حوزه مدیترانه شرقی پس از اوزون حسن آق قویونلو، با شاهان صفوی روابط سیاسی برقرار و با آن‌ها پیمان‌های دوستی پروپا قرصی برقرار کردند. شاه اسماعیل یکم صفوی، معمار مذهب تشیع در ایران که برخی از پیشینه‌نگاران نوشته‌اند باعث انسجام و یکپارچگی سرزمین ایران شد مادرش مارتا، دختر کاترینا همسر اوزون حسن، از مسیحیان ترابزونی بود. شجره نسبت مادری شاه اسماعیل یکم به زن یونانی عثمان بیگ و زن گرجی «کلویوآتس» فرزند «آلکسیس» چهارم می‌رسد. واقعیت‌هایی را که گزارشات و اسناد موجود مبلغان مسیحی درباره ایران روزگار صفوی برملا کرده‌اند این است که با روی کار آمدن شاه اسماعیل یکم و گسترش رزم، دلیری و اندیشه جدید آوازه‌اش آن‌چنان در ایتالیا پیچید که: «عامه ایتالیائی‌ها به او به چشم یک پیامبر جدید نگاه می‌کردند».١

30
نویسندگانی چون «جیوانی روتا» درباره شخصیت شاه اسماعیل به صورت گسترده‌ای قلم‌فرسائی کردند. درست در هفتمین سال به دست گرفتن زمام امور و فرمانروائی شاه اسماعیل یکم پادشاه صفوی بر ایران بود که کتاب «جیوانی روتا» سال ١۵٠٨ میلادی، درشهر رم چاپخش شد. در خود ایران نیز دگرگونی‌های برجسته‌ای که انجام گرفت موجب شد که: «مردم ایران به دنبال یک جوان کم سال چهارده ساله یعنی شاه اسماعیل دلیر به راه افتند».٢
دلیری و چهره و اندام زیبای شاه اسماعیل زبانزد مردم کوچه و بازار شد و در ایران در وصف شاه جوان و بی‌باک برخی زبان به افسانه گشودند و می‌گفتند: «او در سن دوازده سالگی به دست خود خرسی را در غاری کشت و هم‌چون سلطان جلال الدین خوارزمشاه که در سند پرید، با اسب از رود ارس (یا کر؟) گذشت.» ٣
ارزش و اهمیت تاریخ‌نگاری مبلغان خارجی هم جدا از اندیشه‌هایی که در پی آن بودند تاریخ ایران را پس از استقرار و اقتدار صفوی‌ها بر ایران به صورت شفاف عرضه و پیشرفت اقتصادی و اوج بده بستان سیاسی ایران با جهان و اروپای آن روزگار را بازتاب داده است. ایتالیائی‌ها شاه اسماعیل را متحد مسیحیان معرفی کردند و درباره‌اش نوشتند: «اسماعیل کبوتری است که شاخه زیتون یعنی نشانه صلح بین خدا و انسان را به همراه دارد». حتا بعضی از این قبیل نویسندگان ادعا می‌کرده‌اند که او مسیحی شده است. ۴
گزارشگران مذهبی ایتالیائی توصیف‌ها و نوشته‌های باارزشی نیز در مورد خلیج فارس و هرمز و بوشهر و شیراز و همه شهرهای آن روز ایران چاپخش کرده‌اند. سیاست و استراتژی در آن روزگار باعث نزدیکی پاپ و کشیشان مسیحی با صفوی‌ها بود. از این رو نه تنها امپراتوری عثمانی در روزگار پیش از فرمانروائی شاه عباس یکم، بلکه محمود افغان نیز پس از حمله‌اش به اصفهان در روزگار شاه حسین صفوی به مسیحیان روی خوش نشان نداد و از آن‌ها باج و خراج گرفت.
روابط دولت‌های نیرومند اروپائی از جمله هلند،اسپانیا،انگلیس و آلمان آن روزگار با ایران بیشتر از جنبه اقتصادی، جنبه استراتژیکی نیز داشت. موقعیت ایران و سودمندی اقتصادی معاملات بازرگانی با این کشور برای اروپائیان درست روزگاری بر آن‌ها ثابت شد که «ری گونسالس د کلاویخو» فرستاده سیاسی اسپانیا به دربار امیر تیمور در سمرقند، به اهمیت ایران پی‌برده بود. هر چند که قدرت پاپ، سیاست و تاثرگذاری «ونیزِ» را کاهش و استقلال دولتی آن‌جا را تضعیف نمود اما اروپائیان از آن روزگار تا به امروز به ایران و قدرتی که این کشور تاریخی در منطقه دارد به خوبی پی برده و به آن، با اهمیت نگریسته‌اند.
واقعیتی که اروپائیان را ناگزیر به پذیرش کرده و به آن باور داشته و هنوز هم دارند، بینش و منش آزاداندیش بالنده ملی ملتی است که نه تنها کشورش در نقطه مهمی از جهان قرار دارد، بلکه در تلخ‌ترین روزگار سیاسی اروپای آن روز عظمت و کرامت آن بر آن‌ها ثابت شده است. در روزگاری که سراسر جهان پر از تعصبات و خشک اندیشی بود شاهان صفوی به مبلغین مذهبی اروپائی در ایران اجازه تبلیغات دینی دادند که در میان آن‌ها گروه کاتولیک «کارملیت» (پابرهنه‌ها) بسیار بااهمیت بوده است. اسناد و گزارشاتی که این گروه در مورد تاریخ اجتماعی ایران چاپخش کرده‌اند آئینه‌ای از رویدادها و فراز و نشیب‌های روزگار صفوی و تا روزگار زندیه ایران را در برمی‌گیرد.
با تبلیغات «کارملیت‌ها» و بردن آوازه ایران به اروپا، از اسپانیا نیز نخستین جهانگرد آن کشور «پدرو تشیی یرا» به ایران آمد و زبان فارسی را به خوبی آموخت و دست به برگردان کتابی فارسی زد. این کتاب با نام «ملک هرمز» در شناخت تاریخی اوضاع سیاسی آن روزگار خلیج فارس بسیار با اهمیت است. از این کتاب یک نسخه فیلمی آن هنوز در «بیبلیوتکا ناسیونال» کتابخانه ملی اسپانیا در مادرید موجود است. اما نسخه اصلی گویا به دلیل قدمت و شکننده بودن برای پژوهش به پژوهشگران داده نمی‌شود. ذکر این نکته شاید ضروری به نظر برسد که «فلیپ» پادشاه اسپانیا نیز به دلیل رابطه بسیار خوبی که با شاه عباس یکم داشت، گروهی از کشیشان را به ایران فرستاد. شاه عباس پادشاه اسپانیا را برادر خطاب می‌کرد. در ضیافتی شاه عباس با «دون گارسیا فیگوروا» سفیر اسپانیا، جام شراب شیراز را بالا برده و گفته بود به سلامتی برادرم پادشاه اسپانیا.
هر چند که دلیل موضوع صمیمیت میان شاه عباس یکم با پادشاه اسپانیا هنوز هم از طرف ثبت اسناد تاریخی اسپانیا به صورت شفاف به چاپ نرسیده اما به هر روی این روابط بیشتر جنبه سیاسی داشت، چرا که این دو هیچ‌وقت همدیگر را ملاقات نکرده و استحکام روابط گرم آن‌ها را سفرا به وجود می‌آوردند.
پرسش شاه عباس یکم از مسیونر مذهبی ایتالیائی «پیترو دلاواله» در سال ١۶١٨ میلادی در دیوانخانه اشرف (بهشهر کنونی) در مورد وضعیت اسپانیا و پادشاه آن کشور و بیزاری شاه عباس نسبت به دشمنان اسپانیا نکاتی است که به پژوهش‌های گسترده‌تری نیازمند است.
در گذر از سیزده کلیسای مسیحیان در اصفهان تختگاه ایران روزگار صفوی، گروه «کارملیت» ایتالیائی که در پایتخت فعالیت مذهبی گسترده داشتند به دیگر شهرهای کشور نیز رفت و آمد می‌کرده‌اند. یکی ازشهرهایی که «کارملیت‌ها» پس از سقوط دودمان صفوی باز هم به آن‌جا سفر کرده و مسکن گزیده‌اند بندر بوشهر است. این گروه از سال ١٧۴۴ میلادی تا اوایل ١٧۴۵ میلادی مدت کوتاهی در بوشهر ساکن بوده‌اند. کشیشی به نام «پدر اوربان» در بوشهر با کمک مسیحیان بوشهر خانه‌ای را خریداری کرده و کلیسائی برای مسیحیانی که بدون مراسم و کلیسا بودند دایر می‌کند.» ۵
این کشیش که نام او را پیشینه نگاری بدون نام و نشان «پدر اوربان» ذکر کرده است تا سال ١٧۴۵ میلادی مدتی در بوشهر یا بندرعباس می‌ماند تا سرانجام پس از چند سال از بندر عباس به جزیره خارگ منتقل می‌شود و در خارگ چشم بر جهان فرو می‌بندد. نامه‌های کوتاه مبلغان این گروه به نکات جالب توجه تاریخی جزیره خارگ و بوشهر اشاره می‌کند. از بیان‌های کوتاه در نامه‌ها می‌توان نتیجه گرفت که این گروه پس از ١٧۴۴ میلادی تا ١٩٢٨ میلادی یعنی نزدیک به دو سده، در چند نوبت در بوشهر اقدام به خرید خانه برای مراسم مذهبی کرده‌اند که کلیسای کنونی در بوشهر احتمالا آخرین آن می‌باشد.

31.2
نکته دیگر در نامه یکی از کشیشان «ابوشهر» نامیدن بوشهر است. اما یادآوری این نکته بی جا نیست که با گویش‌های فارسی، لری، ترکی قشقائی و عربی در شهرهای استان بوشهر، شاید نام بوشهر با فراز و نشیب‌هائی دگرگون شده «ریشهر» باشد. هر چند که نام‌های دیگری از جمله «رام اردشیر» و «لیان» نیز گفته شده اما راست و ناراستی آن در مجال این یاد داشت بسیار کوتاه نیست و به پژوهش‌های گسترده‌تری نیاز است.
عکسی که در سال ١٩٣٨میلادی از نمای درونی و بیرونی ساختمان قدیمی کلیسای مسیحیان بوشهر گرفته شده است نشان می‌دهد که نمای نسبتا بومی این ساختمان با طاق‌ها و ستون‌های بیرونی آن مناسب با آب و هوای گرم بوشهر طراحی شده است. از راه سربونک و یک پله کشیش کلیسا و یا مسافران و کشیشان مسیحی مهمان در بوشهر می‌توانسته‌اند به پشت بام رفته و شب در هوای خنک پشت بام بخوابند. سربونک فراتر از آمد و شد افراد به پشت بام، کار یک بادگیر را انجام می‌داده و نسیم سینه سائیده به آب‌های دریا را نیز به درون ساختمان منتقل و هوا را مطبوع می‌کرده است.
سقف و ایوان کلیسا آن گونه که در عکس دیده می‌شود با تیرهای چوبی است. برفراز پیشخوان، در اشکوبه بالائی بر روی ستون‌ها احتمالا سایه‌بان و یا تالار کوچکی با تزئینات و سقف چوبی برای استراحت ظهرهای گرم بوشهر قرار داشته که در زمان گرفتن عکس هنوز آثار و جای تیرهای چوبی آن بر دیوار نمایان است.
تزئیینات چوبی سقف و نرده‌ها و میز خطابه و جای چیدن شمع در درون کلیسا، در روزگار خود هنرمندانه طراحی شده است. گچبری‌های درونی ساختمان نیز از اسلوب معماری پیشرفته آن روزگار برخوردار است که با توجه به معماران ورزیده ارمنی در اصفهان احتمالا گچ بری‌ها و تندیس‌ها کار هنرمندان ارمنی اصفهان بوده است.
با توجه به قدرت مسلط دریائی پیشین کشورهای اروپائی ایتالیا،اسپانیا و پرتقال شاید بتوان گفت که تندیس‌های مریم عذرا و عیسا مسیح در کلیسای بوشهر ساخت ایتالیا و یا یک کشور دیگر اروپائی بوده است. اما به هر روی نباید از نظر دور داشت که مجسمه‌سازان ارمنی جلفا نیز ماهر و کار آمد بوده‌اند. هم‌چنین بعید نمی‌تواند باشد که مصالح مجسمه‌ها از اصفهان همراه هنرمند به بوشهر آورده شده و ساخت آن‌ها در بوشهر انجام پذیرفته است. این احتمال نیز که خود مبلغان مسیحی معماران ورزیده‌ای بوده‌اند می‌تواند دست آویزی برای یک پژوهش باشد.
نکته قابل ذکر دیگر که نشان از محدود بودن و اقلیت خیلی کوچک مسیحی در بوشهر دارد ناقوس این کلیسا است. این ناقوس برعکس کلیساهای جلفای اصفهان و در کل کلیساهای جهان بر فراز ساختمان نیست. این موضوع احتمالا می‌تواند گویای دو چیز باشد. یکی آن‌که چون مسیحیان در بوشهر تعدادشان زیاد نبوده نیاز به بانگ ناقوس مراسم تجهیز و تکفین نداشته‌اند و فقط به عنوان سمبل در حیاط کلیسا به آن بسنده کرده‌اند.
نکته دیگر می‌تواند منحصر به قانونی باشد که طبق آن مسیحیان را ملزم به رعایت حقوق اکثریت شهروندان شهر کرده است. در برخی از کشورهای مسیحی نیز اگر مسلمانان اقلیت خیلی کوچکی را تشکیل داده باشند و شهروندان مسیحی در نزدیکی مسجد زندگی کنند، به شهروندان مسلمان اجازه پخش اذان از بالای پشت بام و یا از بلندگوی مناره مسجد داده نمی‌شود.

پانوشت‌ها:
١. دکتر جهانبخش ثواقب. «تاریخ نگاری عصر صفویه و شناخت منابع و ماخذ». انتشارات نوید شیراز. ص١٩١
٢. دکتر باستانی پاریزی. «سیاست و اقتصاد در عصر صفوی». بنگاه مطبوعاتی صفی علیشاه. تهران ١٣۴٨. ص. ۶۴.
٣. دکتر باستانی. سیاست و اقتصاد. زیر نویس ص۶۴
۴. دکتر ثواقب. تاریخ نگاری. ص ١٩٢
۵. نسخه کتاب هزار وسیصد و هفتاد و شش صفحه‌ای همراه نقشه جغرافیائی و عکس. به زبان انگلیسی با نام.« شرح وقایع کارملیت‌ها در ایران». جلد دوم. لندن ١٩٣٩. ص١١٠١
۶. برای پژوهش و اطلاعات بیشتر از گزارشات منابع اروپائی به این کتاب‌های تاریخی مراجعه شود:
* - A Chronicle of the Carmelites in Persia vols I and II
* - A ouvel Conversion du Roi de Perse, avec de Cent mil Tures après s Conversion, - Paris, 1666. *- Histoire Veritable de toute qui S’est fait et Passe depuis Le Conversion de Grand Sohpy, Paris, 1616.
* - Histoire Moderne du Prince Saych Ismail , dit Sophy Ardelin, tr. Jean Lemaire de Belges, 1509.
* - Giovanni Rota, La vita del sophi: Re de Persia e media e de molti altri regni e pasesi: e de la grandissime gurre qle ha facto contra le signor Turcho & con altri Re e signori: & de la description de dicit paesi...& molte alter cosi, Rome, 1508

برگرفته از: "مجله هفته" کانادا

http://www.hafteh.ca/index.php?option=com_k2&view=item&id=3198:%D9%86%D8%A7%D9%82%D9%88%D8%B3-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AE%D9%81%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%B4%D9%87%D8%B1&Itemid=685#.U5pEBXbb5EM

 

[ چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ]
آستانه و مدرسه خان روزگار شاه عباس یکم، در شیراز PDF چاپ رایانامه

برگرفته از: "ایران بوم" نگرشی بر تاریخ و فرهنگ ایران زمین 

 


دکتر محمود دهقانی

از ساختمان‌های روزگار صفوی شیراز تنها دو ساختمان در خور اشاره هستند که تاکنون برپا مانده‌اند یکی بقعه سید علاالدین حسین و دیگری مدرسه خان و این آثار بازدیدکنندگان فراوانی دارند. بقعه سید علاالدین بوسیله سلطان خلیل که از سوی شاه اسماعیل یکم حاکم شیراز بود نوسازی شد. شاه اسماعیل، بنیانگذار دودمان صفوی، به شیراز عشق و علاقه داشت و در طول بیست و دو سال فرمانروائی در فرصتی که دست داده از تبریزپایتخت آن روزگار صفوی، به شیراز رفته و در یک نوبت آنچنان مست کرده که وزرای خود را در آب استخر انداخته و با قهقه شیراز را به سوی تبریز ترک کرده است. علاقه شاه اسماعیل به شیراز ریشه در دوران کودکی او داشت. چون پدرش حیدر به قتل رسید و سرش را در خیابان‌های تبریز گرداندند به دستور سلطان یعقوب، همسر شیخ حیدر، مارتا،  با سه فرزند خود علی ، ابراهیم و اسماعیل از تبریز به شیراز فرستاده شدند تا مریدان شیخ حیدر نتوانند به دور خانواده‌اش حلقه بزنند و در شیراز تحت نظر باشند.۱

 

پس از آنکه ورق برگشت و شاه اسماعیل زمام امور ایران را در دست گرفت به شیراز شهر دوران تبعید و خاطرات کودکی، علاقمند بود. ولی از نظر معماری بجز بقعه آستانه سید علاالدین حسین شیراز، ساختمانی که در روزگار او در این شهر اقدام به ساختن و یا نوآبادی آن کرده باشند به چشم نمی خورد و یا اگر در گذشته ساختمان‌هائی بوده بر اثر زمین لرزه نابود شده‌اند. البته در روزگاران دیگر گروه مسیحی "کاراملیت" (پابرهنه ها) در نامه هائی که از اصفهان به رم فرستاده اند، اشاره به زمین لرزه در ایران و نابودی ساختمان های خود دارند و در روزگار شاه حسین صفوی نیز از نابودی چند ساختمان و ازجمله کلیساهای مسیحیان در شیراز به  وسیله ی شورشیان محمود افغان، گزارش کرده اند. ۲

 

 

بقعه سید علاالدین حسین در شیراز معروف به آستانه است و در خیابانی با همین نام قرار دارد. سید علاءالدین حسین برادر شاهچراغ است. در آثار عجم فرصت الدوله مطالبی در این مورد نوشته شده. چکیده آن از این قرار است که سید علاالدین در باغ "قتلغ" شهید شده است. پس از آن باغ نابود و سال ها به صورت تلی از خاک باقی مانده است تا اینکه در روزگار صفوی نقطه ای که سید علاالدین به شهادت رسیده را یافته اند و میرزا علی نامی که از شهروندان مدینه بوده و به شیراز سفر کرده،  ساختمانی بر روی مزار سید علاالدین ساخته است. لازم به یادآوری است که برای نخستین بار در روزگار سلجوقیان بود که بر مزار رهبران مذهبی گنبد می‌ساخته اند و آنجا را زیارتگاه و محل نیایش می کرده‌اند ولی این کار با سراسری شدن تشیع در ایران روزگار صفوی بیشتر از پیش ادامه پیدا کرد. به هر روی سلطان خلیل که از سوی شاه اسماعیل یکم صفوی فرمانروای شیراز بوده بقعه سید علاالدین را از نو می‌سازد و گسترش می‌دهد و بر سردر آن این شعر را بر روی کاشی نوشته‌اند که: این بنا کز دولت سلطان خلیل آمد پدید / سال تاریخش بجو از خیر باقی والسلام. ۹۲۳ ه . ق .۳

 

 

از برجستگی‌ها در هنر معماری ساختمان سید علاالدین، ازاره، سنگ‌های بی نظیر مرمر، کاشی کاری، آیینه کاری، دو جفت در منبت کاری شده، آهوپا کاری (مقرنس کاری)  و معرق کاری است. هنر معرق های لعاب صدفی دار احتمالا از شهرهای اصفهان و یزد به شیراز وارد شده چرا که ساختن کاشی‌های معرق و یا مغرق در قرن های ۹ و ۱۰ هجری برابر با ۱۵ و ۱۶ میلادی به اوج ترقی خود رسید. در آن روزگار شهرهای اصفهان،  کاشان، یزد، هرات، سمرقند و تبریز مراکز مهم معرق سازی بوده‌اند. احتمالا استادان چیره دستی برای تولید معرق های لعاب صدفی دار به شیراز فرستاده شده و این فن در روزگار صفویان ، در شیراز نیز به اوج ترقی رسیده است.۴

گنبد بقعه سید علاالدین پس از گذشت سال‌ها با زمین‌لرزه ترک‌های بزرگ برمی‌دارد و میرزا حسن خان معروف به مشیرالملک آن را از نو باز سازی می‌کند. پس از آن  محمد رضاخان معروف به قوام الملک دست به آینه کاری‌های بقعه سید علاالدین می زند و اشعار "شوریده" را با خط زیبای نستعلیق در گرداگرد ضریح در زیر شیشه نصب می‌کند. چنین پیداست که بعدها با شکستگی گنبد بزرگ ساختمان، مهندسان ادارهٔ کل حفاظت آثار باستانی و بناهای تاریخی ایران، گنبد را از جا کنده و با اسکلت فلزی و بکارگیری کاشی‌های گل و بوته‌دار معرق و رنگی آن را  دوباره سازی کرده‌اند. البته پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ نیز آینه کاری های وسیعی در شبستان های جدیدی که به ساختمان اضافه شده انجام داده‌اند. این کار نسبت به آیینه کاری های قبلی هر دو سردر ورودی که پیش از انقلاب و در سال ۱۳۳۸ انجام گرفته بود بسیار مجلل و گران بها تر از پیش ساخته شده است. آیینه کاری بقعه سید علاالدین پس از انقلاب بهمن تا سال ها ادامه پیدا کرده است.

 

 

از ساختمان‌های دیگر صفویان در شیراز مدرسه خان در محله اسحاق بیگ خیابان زند، در روزگار فرمانروائی شاه عباس یکم ساخته شده است. انگیزه ساختن مدرسه خان و دیگر مدارس در شهرها برای دگرگونی اوضاع کشور بود که بهتر است برای شفافیت مطلب به چکیده ای از فراز و نشیب های آن روزگار اشاره شود چرا که وقتی شاه عباس زمام امور ایران را در دست گرفت و اصفهان پایتخت کشور شد ساختن کاخ ها،  مدرسه ها، حمام ها، کارونسرا ها، آب انبارها و پل ها گسترش پیدا کرد و اوج معماری آن روزگار فرارسید. به آن دلیل که شاه عباس برنامه های عمرانی  و ساختمان سازی بسیاری در سر داشت برای آسان کردن کار، لازم دید سر و سامانی به راه های کشور بدهد و در این کار پیروز شد. راه های مازندران به دلیل بارندگی های پی در پی یکی از راه های پر دردسر کشور بود و «پیترو دلا واله» میسیونر مذهبی ایتالیائی در سفر از اصفهان به اشرف (بهشهر کنونی)، در ۱۶۱٨ میلادی برابر با ۱۰۲٨ هجری از آن یاد کرده است چرا که پیش از آن حیوانات باربر، پایشان در باتلاق ها فرو می‌رفت و تلف می‌شدند و بار به منزل نمی رسید. شاه عباس راه بسیار زیبائی از ابتدای سواد کوه ساخت و پل های خوبی بر روی رودخانه ها زد. مصالح ساختمانی بویژه آجر در آن روزگار بسیار مرغوب و به آجر شاه عباسی شهرت داشت. در اوج دگرگونی و مدرنیزه کردن ایران سعی در ساختن مدارس در سراسر شهرها، از جمله مدرسه خان شیراز شد چرا که داشتن دفترداران خوش سلیقه و با سواد می توانست چهرهٔ غبار گرفتهٔ کشور را دگرگون کند و برخی از سران قبیله ای قزلباش که پر توقع بودند و چوب لای چرخ حرکت های عمرانی جامعه می کردند را سر جای خود بنشاند.

شاه عباس یکم پس از فارغ شدن از دست سران گردنکش قزلباش در درون کشور و رهائی از جنگ با دو دشمن سنتی ازبک ها و عثمانی ها ، با راه انداختن کشور در مسیر سازندگی و سر و صورت دادن به کارهای ساختمانی مدارس، نخبگان را به کار گمارد و عذر متملقان و چاپلوسان را خواست. هر چند به چنان وسواسی رسید که بر فرزندان خود هم رحم نکرد و از آن درد تا واپسین دم عمر رنج برد، اما با پس زدن تدریجی قزلباشانی که بعد از جنگ چالدران در روزگار شاه اسماعیل و تا زمان روی کار آمدن شاه عباس، خود را طلبکار ملت می دانستند، به گروه‌های سواد آموخته مجال رشد داد و در کارهای کلیدی از آن‌ها استفاده کرد. از گروه های ارمنی  که از جلفای آذربایجان به اصفهان مرکز کشور کوچ داده بود و همچنین از اسرای جنگی که دارای فرزند بوده و در ایران ماندگار شدند استفاده و در راه شکوفائی و تحکیم پایه های سازندگی می افزود.

 

 

 در آن روزگار ارتباط با دنیا بیشتر از پیش بود و کالاهای ایران از جمله ابریشم و قالی و شراب شیراز به خارج صادر می شد و بازرگانان خارجی نیز برای داد و ستد به ایران می آمدند.  با رونق بسیار خوب اقتصاد بر دانش ملی افزوده بود و با زنجیره ای از انسان های کارآمد، همه گونه اطلاعات مربوط به کشور به دربار می رسید. تاورنیه می گوید: " در مجمعی رسمی حساب کردم به سیزده زبان اصلی تکلم می شد: لاتینی، فرانسه، آلمانی، هلاندی، ایتالیائی، پرتقالی، فارسی، (ارمنی)، ترکی، عربی، هندی، شامی و مالائی".۵

در پی آن دگرگونی ها و هدایت درست کشتی کشور از میان توفان های سهمگین تاریخ و بیرون آوردن پای ملت از باتلاق جنگ و با امن کردن مرزهای کشور، مسئولان کشوری و لشکری از یک سو و  ثروتمندان نیز از سوئی به ساختن ساختمان های سودمند برای همگان از جمله مدارس می پرداختند و این یک سنت شده بود. هریک با ساختن مدرسه، حمام، پل، آب انبار و کاروانسرا از خود نامی نیک بر جا می گذاشت. الله وردی خان استاندار فارس و شخصیت با نفوذ در روزگار شاه عباس که خود یک مسیحی گرجی مسلمان شده بود، در اصفهان سی و سه پل یا همان پل الله وردی را ساخت. او بنیانگذار مدرسه خان شیراز بود و پس از آن فرزندش سرلشکر امامقلی خان که پوزه استعماری پرتقالی ها را به گل مالید و امروز مجسمه اش زینت بخش جزیره قشم در خلیج فارس است، در سال ۱۶۱۵ میلادی برابر با ۱۰۲۴ هجری قمری کار ساختمان مدرسه را به پایان رساند. پیرامون این مدرسه چند باغ پر از میوه قرار داشته و بوی گل و بهار نارنج در حیاط آن  می پیچیده است. ملا صدرا که در روزگار کنونی، در شیراز خیابانی به نام اوست در همین مدرسه خان تدریس می کرد.۶

حیاط مدرسه خان ۵۱ متر درازا و ۴۵ متر پهنا دارد. از گوشه های با شکوه این مدرسه دروازه ی ورودی آن به سبک دروازه عالی قاپو و خانه سوکیاسیان در اصفهان بلند و از تزیینات آهو پاکاری و کاشی های زیبا برخوردار است. از دیدگاه هنرمعماری، بازدید کننده پس از ورود به مدرسه خان شیراز، با پا گذاشتن به درون دروازه و حیاط مدرسه احساس آرامش و امنیت می کند. بر دیوار از درون حیاط ، نقش و نگار فیروزه ای و رنگ های متناوب گل و بلبل به نجوا نشستهٔ کاشی‌ها، همراه با خط هائی خوش چشم بیننده را به خود جذب می کنند. در دالان با بکارگیری ردیف های دوگانه پنجره های چشمه چشمه، نورگیری به سبکی بسیار ماهرانه انجام پذیرفته است. به دلیل زیبائی سبک معماری آن، در روزگار ناصرالدین شاه قاجار دروازه مرمت شده که مرمتگران بر فراز سردر، کتیبه ای با خط ثلث نصب کرده اند. هرچند به اصالت ساختمان لطمه ای نمی زند اما قاجاری ها با مرمت ساختمان های پیش از روزگار خود، سعی بر جای پا و یادگار گذاشتن از خود می نمودند.

ساختمان این مدرسه ی دو اشکوبه دارای اتاق های بسیاری برای کلاس درس است. در توصیفات و گزارشاتی که در مورد ساختمان مدرسهٔ خان دیده می‌شود گوئی در گذشته دارای صد اتاق بوده اما پس از آن و در درازنای نزدیک به چهار سده، به هفتاد اتاق کاهش پیدا کرده است که احتمالا این رقم مبالغه آمیز است و اگر بپذیریم که با برداشتن دیوارهای بین برخی از اتاق ها این تعداد کم و زیاد شده، باز هم سند معتبری در دست نیست. اما حدس بر این است که احتمالا این دگرگونی در روزگار قاجار انجام پذیرفته است. به هر روی با گنجایش و فراخی این مدرسه اتاق های زیادی در آن ساخته شده است. از نمای کنونی مدرسه و گزارشات "اداره ی کل حفاظت آثار باستانی و بناهای تاریخی ایران"، چنین پیداست که نوسازی از جمله کلاف کشی سردر ورودی، نوسازی کاشی کاری حیاط، نوسازی اتاق ها و بویژه کف اتاق ملاصدرا، مرمت سنگ های ازاره و گچکاری تاق ها، سنگ فرش کف حیاط، عایق کاری پشت بام و در کل مرمت و سامان دهی بخش درونی و بیرونی مدرسه را مهندسان ادارهٔ کل حفاظت آثار باستانی به انجام رسانده‌اند. تعمیراتی که از سوی ادارهٔ کل  حفاظت آثار باستانی انجام گرفته، درسطحی بسیار علمی و ماهرانه بخوبی توانسته است عمر این مدرسه ی زیبا و منحصر بفرد را طولانی کند.  دالان مدرسه در روزگار شاه عباس یکم با کاشی های معرق به شکل هشتی ساخته شده و روش کاشیکاری آن همانند ساختمان های اصفهان بویژه مسجد شیخ لطف الله است. در مدرسه خان بیش از هرچیز خطاطی آن نیز هنر آفرینی روزگار صفوی را نمایان و برجسته می کند.  در وسط حیاط مدرسه یک حوض هشت  ضلعی زیبا  که درختانی از جمله لیمو، نارنج، پرتقال و نخل گرداگرد آن را فرا گرفته اند  بسیار دلپذیر ساخته شده و آواز پرنده گان بر شاخه ها در فضای مدرسه طنین انداز و دلنشین است. نام معمار مدرسه خان در دهلیز ساختمان حسین شماعی و تاریخ ساخت آن در سال ۱۶۱۵ میلادی برابر با ۱۰۲۴ هجری قمری ذکر شده است.۷

 

پی‌نوشت‌ها:

۱-در مورد فرستاده شدن شاه اسماعیل و مادرش در دوران کودکی به شیراز، نگاه کنید به کتاب انتقادی "نقش شاه اسماعیل صفوی در تاریخ ایران" امیر حسین خنجی. ص۴۶
 
۲-وقایع نامه ی فرقه ی کرملی در ایران. جلد اول. به زبان انگلیسی. صص ۱۰۶۱-۱۰۷۰ چاپ لندن ۱۹۳۹
A Chronicle of the Carmelites in Persia, volume I,pp,1061-1070. Eyre & Spottiswoode,
London. 1939
همچنین به فارسی نگاه کنید به کتاب "عالیقاپو" تالیف، اوژنیو گالدیری. ترجمه عبدالله جبل عاملی. ص ۵۰

۳-نگاه کنید به تهیه و تنظیم نقشه های ساختمان سید علاالدین. مهندس حمید رضا بهمنی و غلامحسین رئوفی: دفتر فنی سازمان ملی حفاظت آثار باستانی فارس

۴-در مورد کاشی‌های معرق (کاشی‌های درخشش اندود) برخی از جمله دکترسید محمد دبیرسیاقی، کاشی‌های مغرق هم نوشته‌اند. هر دو واژه مغرق و معرق صحیح است. با این حال معرق نیز کاملا واژه مناسبی است.

۵-سیاست و اقتصاد عصر صفوی. باستانی پاریزی. ص ۲۳۵

۶ -برای پژوهش و پیگیری ساختمان های تاریخی شیراز این کتاب ها کمک های موثری به دانشجویان و پژوهندگان خواهند نمود. ۱-بناهای تاریخی و آثار هنری جلگه شیراز. نوشته علی نقی بهروزی. ۲-شیراز دیار سعدی و حافظ. علی سامی. ۳-تاریخ بافت قدیمی شیراز. کرامت الله افسر. ۴- اقلیم پارس. سید محمد تقی مصطفوی.

Mahmoud Dehgani, “Domestic Architecture in Safavid Iran, 1501-1737,p 455.University of Technology, Sydney - ۷

 Photo by Dario Mazda

0-- عکس ها از: داریو مزدا

ایران بوم:

http://www.iranboom.ir/gardesh-gari/12328-astane-madrese-shiraz.html

[ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ ]

castro garcia marquez e1394525698559 مارکز، شمع شبستان رمان و غول رئالیسم جادوئی

مارکز، شمع شبستان رمان و غول رئالیسم جادوئی

دکتر محمود دهقانی

مجله فرهنگی هنری ایران من – دکتر محمود دهقانی :گابریل گارسیا مارکز غول رئالیسم جادوئی ادبیات جهان که دوستان نزدیک و هموطنانش او را ” گابو” صدا می کنند یک روزنامه نگار بخش حوادث و اتفاقات بود. او که در سال  ۱۹۸۲ میلادی جایزه ادبی نوبل را برای رمان”صد سال تنهائی” دریافت کرد بعدها درآمد حاصل از آن جایزه را خرج کرد تا مجله هفتگی ای را در کلمبیا خریداری کند. این مجله در حال سقوط آنچنان تیراژی بخود گرفت که در تاریخ روزنامه نگاری کلمبیا و کلیه کشورهای امریکای لاتین کم سابقه بود. مارکز بارها گفته است که عاشق روزنامه نگاری بوده و همیشه خودش را یک روزنامه نگار خطاب کرده است که این خشم خیلی از ادیبان را برانگیخت. مارکز که در ضیافتی با بیل کلینتون رئیس جمهور پیشین امریکا شام صرف کرد دوست نزدیک فیدل کاسترو رهبر پیشین کوبا نیز بوده است. وقتی جیمی کارتر رئیس جمهورپیشین امریکا به هاوانا رفت و دست فیدل را به گرمی فشرد امریکای لاتینی ها بدون شک و تردید مارکز را بانی آن دیدار دانستند. میگل سیلوا روزنامه نگار معروف گفته است رونق کار روزنامه نگاری کلمبیا در امریکای لاتین مدیون گابریل گارسیا مارکز است.
“گابریل خوزه د لا کنکوردیا گارسیا مارکز” فرزند آقای “گابریل الیخیو گارسیا” و خانم “لوسیا سانتیاگو مارکز ایگواران” در ششم ماه مارس ۱٩۲٨ میلادی در روستای”آراکاتاکا” در ناحیه “سانتامارا” در کشور کلمبیا چشم بر جهان گشود. هر چند پدرش که یک تلگرافچی  بود  گفته است ” گابو” در ۱٩۲۷ به دنیا آمده است.
گابو از خانواده کم درآمدی بود که  پدر بزرگ با یک سنت خانوادگی و نیاکانی، پرورش او را بر عهده داشت. در روزگار کودکی پدر بزرگ او را “گابیتو” به معنی گابریل کوچولو  صدا کرد. نظم برگرفته از پدر بزرگ، سرهنگ “نیکولاس ریکاردو مارکز” و قصه گوئی های شبانه مادر بزرگ “ترانکلینا ایگواران کورتس” از مارکز نویسنده ای با نظم و گفتاری جادوئی ساخت.
در امریکای لاتین نیز به گونه برخی کشورها و بویژه شهرهای جنوب ایران نام کودکان در زبان محاوره ای دگرگونه می شود و نزدیکان، همسایگان و دوستانی که کودک را دوست می دارند با نام کوتاه شده، او را  صدا می زنند. گابریل اسم کوچک مارکز را  نیز به این گونه “گابو” یا “گابیتو”  صدا می کردند. نه تنها مارکز بلکه فیدل کاسترو رهبر بلندآوازه انقلاب کوبا را نیز مردم امریکای جنوبی با نم دل،  فیدل صدا می کنند که ژرفای واژه فیدل در فرهنگ اسپانیولی زبانان سراسر جهان، وفاداری است.

marquez460 مارکز، شمع شبستان رمان و غول رئالیسم جادوئی
هر چند خانواده و هم میهنان سن و سال دار کلمبیائی و دوستداران گارسیا مارکز در قاره امریکای جنوبی اورا “گابو ” یا “گابیتو” صدا می کنند، اما در روزگار کودکی پس از ورود به مدرسه، در پانسیون شبانه روزی در “بارانکیا” شهری که پس از  دهانه رود “ماگدالنا” نزدیک  به دریای کارائیب در شمال کلمبیا قرار دارد، به عنوان پسری سر به زیر که شعرهای طنز نیشدار می‌گفت و برای خودش کاریکاتور می‌کشید چون  تا حدودی اخمو به نظر می رسید همکلاسی ها به او”بیه خو”  به معنی  پیرمرد، می گفتند.
گابو در روزگار کودکی با مادر بزرگش دمساز و با گفتگوی خود  با پدربزرگ و داستان‌هائی که مادر بزرگ برایش تعریف می کرد لالائی می شد. قصه های مادر بزرگ با باورهای کهن، پر از بازگوئی ارواح و اشباح بود. مارکز  گفته بود که باورها و حرف های پدر بزرگ و مادر بزرگ بر روند فکری اش تاثیر گذار بوده است. از این گفته مارکز شاید بشود گفت که  احتمالا شیوه داستان سرائی رئالیسم جادوئی  او نیز ریشه در روزگار کودکی داشته است هر چند که خود او این را نپذیرفته است. اما  در لابلای داستان های مارکز تاثیرات روزگار کودکی موج می زند.
در سن ۱۴سالگی  با دریافت کمک تحصیلی‌ به مدرسه عیسوی‌”لی سئو ناسیونال” که آن را آموزگاران مذهبی اداره می کردند در شهر “زیپاکیرا” در نزدیکی “بوگوتا” وارد شد  و در سال ۱٩۴۶ در آن مدرسه درسش پایان پذیرفت اما چندان چنگی به دلش نزد چون می خواست درس خبرنگاری را ادامه بدهد.
او در سال ۱۹۴۱ میلادی نخستین نوشته‌هایش را در روزنامه‌ای به نام ” خوونتود” (جوانان)  که ویژه دانش آموزان دبیرستانی بود چاپ نمود و چیزی نگذشت که در سال ۱۹۴۷ میلادی برای تحصیل در رشتهٔ حقوق در دانشگاه ملی کلمبیا در بوگوتا پایتخت کشور پذیرفته شد و در روزگار دانشجوئی با روزنامه “ال‌اسپکتادور” (تماشاگر) نیز همکاری کرد. در این روزنامه داستان او به گونه پاورقی چاپ شد. یک سال پس از آن بود که آقای “خورخه الیسر گایتان آیالا”  از حزب لیبرال به قتل رسید که  آن کار برای مدت درازی باعث شورش اجتماعی و چند دستگی شد. در سال دوم درگیری ها دانشگاه کلمبیا بسته شد و مارکز  ناچار به دانشگاه “کارتاخنا” رفت.
در ۱٩۵۰ میلادی در “ال هرالدو” روزنامه ای در “بارانکیا”  مقاله  می نوشت. در آن روزگار به نویسندگانی چون ویرجینا وولف، سوفوکلس، ویلیام فالکنر، فرانتس کافکا، جیمس جویس و ارنست همینگوی علاقمند بود.  پس از آن در سال  ۱۹۵۴ میلادی به عنوان خبرنگار روزنامه که داستان هایش را چاپ می کرد به شهر رم   پایتخت ایتالیا رفت و در ۱۹۵۵ میلادی پس از بسته شدن آن روزنامه  به فرانسه سفر کرد. در دیدار کوتاه خود به کشورش کلمبیا،  در ۱۹۵۸ میلادی با “مرسدس بارچا پاردو” مصری تبار که مدت ها نامزد بودند، ازدواج کرد و حاصل آن ازدواج دو فرزند به نام های “رودریگو” و گونزالو” می باشد.
مارکز علاقه شدیدی به سفر داشت و در سال‌های جوانی به کشورهای اروپای شرقی و اروپای غربی مسافرت کرد و خاطرات خود را نوشت. پس از هفت سال در ۱۹۶۱ میلادی به کشور هم زبان خود، مکزیک رفت و مدت ها در آنجا روزگار گذراند.
در ۱۹۶۵ میلادی بود که نوشتن رمان ” صد سال تنهایی” را آغاز  کرد و دو سال پس از آن در بوینس آیرس پایتخت آرژانتین چاپخش شد که پیروزی بزرگ و چشمگیر این غول ادبیات امریکای جنوبی و پس از آن جهان را در بر داشت چرا که رمان “صد سال تنهائی” یک زمین لرزه هنری بود و توانست  برنده  جایزه نوبل ادبیات۱۹۸۲ میلادی جهان شود.
هر چند که پیش از آن ” سرگذشت یک غریق” به گونه پاورقی در روزنامه “ال اسپکتادور” چاپ می شد، اما در سال ۱۹۷۰ درشهر بارسلونا اسپانیا  به گونه یک کتاب وارد بازار شد . چیزی نگذشت که با پخش آن، از مارکز خواسته شد تا  کاردار سفارت کلمبیا در  اسپانیا شود اما نپذیرفت چرا که رویای او فراتر از آن بود و می خواست سفیر فرهنگی کلمبیا در دل مردم سراسرجهان باشد.
مارکز همیشه کشورهای حوزه کارائیب را دوست داشت اما نسبت به  روند کار نشر کتاب هایش گله مند بود. با پشتکار دست از نوشتن بر نداشت و سرانجام جایزه “رومولوگایه گوس” حاصل دوتا از کتاب های او در آن روزگار بود. او که بخوبی می دانست کشور اسپانیا مادر زبان اسپانیولی قاره امریکا، در اروپاست دوباره به اسپانیا برگشت. هدفش  از رفتن به اسپانیا برای چند چیز بود که عمده ترین آن این بود تا بر  روی دیکتاتوری و شب دراز فاشیزیم ژنرال  فرانکو در اسپانیا از نزدیک مطالعه کند که رمان “پاییز پدرسالار” بر گرفته از آن تجربه بود.
یادآوری این نکته شاید بی جا نباشد که دیکتاتوری فرانکو بسیاری ازنویسندگان آزادیخواه جهان از جمله ارنست همینگوی، مارکز، اوکتاویو پاز، پابلو نرودا و بیله ای از نقاشان، نویسندگان ، شعرا و هنرمندان نامدار اسپانیولی زبان و زبان های دیگر جهان را برای  رویاروئی ناوک قلم  در برابر گلوله به کارزار با شب پرستان  خشک مغز فالانژیست، به اسپانیا کشانده بود چرا که در درازنای تاریخ ، نویسندگان و شعرا و نقاشان و موسیقی دانان و همه هنرمندان در کنار مردم و بر ضد دیکتاتوری و استبداد بوده اند.
هنگامی که مارکز در دهه ۸۰ به زادگاهش کلمبیا برگشت، با ردی که سازمان اطلاعات امنیت کلمبیا از او داشت زندگی او تهدید شد  و چیزی نگذشت که فشار زورگویان دیکتاتور امریکای لاتین آن روزگار بر قلم چربید و مارکز دوباره به همراه همسر و دو فرزندش برای زندگی به مکزیک که از نظر سیاسی شرایط بهتری برای مارکز داشت کوچ کرد. اما سرنوشت غول رئالیسم جادوئی چنان شد که یک دهه و اندی پس از آن آوازه قلم او باعث شد تا بیل کلینتون رئیس جمهور کشور قدرتمند امریکا در منزل گارسیا مارکز در “کارتاخنا” به دیدار نویسنده ای برود که حالا دیگر آوازه ای جهانی داشت.
گابریل گارسیا مارکز در سال ۱۹۹۹ میلادی با آوازه جهانی خود،  مرد سال آمریکای لاتین شد و در سال ۲۰۰۰ مردم کلمبیا خواستار آن شدند تا گابو رئیس جمهور کلمبیا شود و حتا سازمان های چپ نیز با بغضی غمگنانه از گابو خواستند تا دست به کار شود اما گوئی مارکز  هدفش جز هنر و ادبیات  چیز دیگری نبود و با آن که به خوبی در کارزار سیاسی نیز پولاد آب دیده بود از پذیرفتن درخواست ها سر باز زد  و با خریدن امتیاز نشریه “کامبیو” (تغییر) خود را سرگرم نوشتن برای دگرگونی های فرهنگی ای کرد که با ارتقاء آن فرهنگ سیاسی مردم کشورش را نیز هم در کلمبیا و هم در سراسر امریکای لاتین یقینا تحت تاثیر قرار می داد.اما دل غافل به قول انوری ابیوردی از شاعران قرن ششم هجری خودمان: هزار نقش برآرد زمانه و نبود / یکی چنان که در آئینه تصور ماست / کسی ز چون و چرا دم همی نیارد زد / که نقشبند حوادث ورای چون و چراست.
در سال ۱٩٩٩ میلادی در اوج کار و آوازه، شوربختی بیماری لنفاوی سر رسید، اما در لس آنجلس  تا حدودی مداوا شد. چیزی نپائید که بیش از یک دهه پس از آن در ۲۰۱۲ میلادی نیز پچپچه ، پیچید که دچار اختلالات آلزایمر (خود فراموشی) شده است و برخی از روزنامه ها، خبرگزاری  ها و از جمله برادر جوان او ” خیمه گارسیا مارکز” در دانشگاه کارتاخنا در حضور دانشجویان  نیز به آن اشاره  کردند.
مارکز که کتاب “مسخ” کافکا در پلکان نخست روزگار جوانی باروت انبار استعداد نویسندگی اش را شعله ور کزده بود، در روزگار کهن سالی برای مبارزه با هیولای شوم بیماری میان مکزیکو سیتی و نیویورک و لس آنجلس برای مداوا در سفر بود و با رژیم ویژه غذائی روزگار گذرانید.
در شناساندن مارکز به ایرانیان بهمن فرزانه که مدت زیادی در ایتالیا زندگی کرده بود و با مارکز و روال فکری اش آشنا بود ٨ سال پیش از آن که جایزه نوبل ادبیات نصیب خالق کتاب “صد سال تنهائی” شود آن را در پیش از انقلاب بهمن ۱۳۵۷  به ایرانیان معرفی کرد و انتشارات امیر کبیر آن را در ۱۳۵۲ چاپ نمود. اما کسانی از جمله احمد میرعلائی، بابک قهرمان و رضا نور جهان نیز برخی از داستان های مارکز را به فارسی برگردانده و در مجلات به چاپ رسانیده اند.
پس از انقلاب با آوازه جایزه نوبل به نویسنده “صد سال تنهائی”، سیل برگردان بیشتر کتاب های مارکز به بازار کتاب ایران روان شد چرا که تب و تاب سیاسی در ایران با گویش داستانی مدرن وبویژه روال سینمای فارسی، هنرمندان و طرفداران هنر کتاب های این نویسنده امریکای لاتین که با اقامت در کارتاخنا، پاریس، ژنو، رم،  بوگوتا و مکزیکوسیتی و کوبا و ونزئلا و اسپانیا در کنار نویسندگی به فعالیت های سیاسی و فرهنگی نیز می پرداخت را مفید دیدند.
از میان گفتار به یاد ماندنی گابو این که: “رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم بلکه در این خواهد بود که کاری را که به انجام می رسانیم، دوست داشته باشیم”. و از میان ۱۵ جمله به یاد ماندنی او این پند نیز برای کسانی که عاشق راهشان هستند و می خواهند از باغ فرهنگ، میوه برای ملت خود برچینند، دلنشین است که:” در ۶۰ سالگی پی بردم بدون عشق می شود از خود گذشت اما بدون از خود گذشتگی نمی شود عاشق بود.
پانوشت:
۱-دراین مطلب بیش از یک صفحه از بهمن فرزانه نوشته بودم که گابریل گارسیا مارکز را با برگردان “صد سال تنهائی” سال ها پیش از آن که مارکز برنده جایزه نوبل شود به ایرانیان شناساند. سرنوشت چنان شد که درست همان روزی که این نوشته را تکمیل کردم تا برای چاپ بفرستم، گزارش رسید بهمن فرزانه در بیمارستان طالقانی تهران درگذشت. آنچه از بهمن فرزانه نوشته بودم را تا مجالی دیگر حذف کردم و در پست کردن این مطلب به روزنامه نیز  عجله نکردم تا غم در گذشت بهمن فرزانه این انسان پاک نهاد از ذهنم دور شود. هنگامی که داشتم خبر درگذشت بهمن فرزانه را می خواندم  لحظاتی هاج واج به صفحه رایانه  نگاه می کردم و از این پیشامد و آن هم  درست در پایان این نوشته متحیر بودم تا جائی که اشک،  بر  دیده ام پرده کشید. بهمن فرزانه ۵۰ سال در ایتالیا زندگی کرده بود اما روح و روانش در ایران بود. در گذر از زبان ایتالیائی که به اسپانیولی نزدیک است چند زبان از جمله انگلیسی و فرانسه هم می دانست. با چشمی اشکبار. م. د
۲-سرچشمه های برخی از نکات این یادداشت نسخه های اینترنتی روزنامه اسپانیولی زبان “ال پائیس” چاپ اسپانیا و کتاب هائی به زبان های اسپانیولی و انگلیسی است که لینک نسخه های اینترنتی روزنامه “ال پائیس” و لیست کتاب ها به شرح زیر است
۳-Aquellos tiempos con GABO. Plinio Apuleyo Mendoza.Impreso en España, en Liberduolex, S.L. Constucio, 19 . Barcelona.
4-Gabriel Garcia Marquez, “Vivir para contarla”. Alfred A. Knopf. Nueva York 2002
5- Gabriel Garcia Marquez, “Living to tell the tale”. Translated from the Spanish, by Edith Grossman.Penguin Booka, 2008

http://cultura.elpais.com/tag/gabriel_garcia_marquez/a/

http://cultura.elpais.com/cultura/2013/07/08/actualidad/1373310327_197275.html

http://www.alohacriticon.com/viajeliterario/article82.html

http://es.wikipedia.org/wiki/Gabriel_Garc%C3%ADa_M%C3%A1rque

برگرفته از :  "سیمرغ"

http://www.seemorgh.com/culture/2072/191545.html

[ یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ ]

برگرفته از: "ایران بوم" نگرشی بر تاریخ و فرهنگ ایران زمین


دکتر محمود دهقانی

موسسه انتشارات نوید شیراز با مدیریت دوست گران‌مایه آقای داریوش نوید گوئی با بیش از نیم سده تاریخ نشر در شیراز  و تهران، چاپ آثار تاریخی و ادبی و هنری را برعهده دارد. در نمایشگاه‌های کتاب درون و برون مرز نیز انتشارات نوید پرآوازه است. داریوش نویدگوئی به گونه‌ای توش و توان خود را به امور زبان پارسی و آثار پارسی زبانان درون و برون مرز از افغانستان، تاجیکستان و ایران قرار داده و تاکنون در کارهای خود پیروز بوده است. آثار ادبی از جمله شعر و داستان و پژوهش‌های ایرانیان و افغانیانی که هر یک به گونه‌ای از دیار نیاکانی خود تارانده شده اند و در چهارگوشه دنیا زندگی می کنند را نیز با همه محدودیت های ممیزی ارشاد، در کشور  به چاپ می رساند. شب‌های شعر، نشست های ادبی و برگزاری سخنرانی در مورد فرهنگ پارسی چه در گستره شهر و چه در دانشگاه شیراز نیز به همت انتشارات نوید و هنرمندان و اساتید شیرازی توانسته است به گسترش کارهای فرهنگی در استان و مر کز آن شیراز که سخنورانی چون حافظ و سعدی را در خود پرورانده سهم بسزائی داشته و در این روزگار که فرهنگ پارسی توفان مرگباری را از سر می گذراند، ارزشمند و کارساز باشد.
 موسسه انتشارات نوید، بویژه بنیان گذار آن داریوش نوید گوئی سهمی از سود حاصله از نشر کتاب در استان را نیز در همیاری با مسئولان امور روان و اعصاب به بیمارستان روان و اعصاب شیراز داده و با شور دلگرم کننده و دلسوزانه خود و کارمندان موسسه نوید به این گونه کارهای انساندوستانه در استان کمک‌های شایانی کرده است. نگارنده که در برگزاری شب‌های ادبی اساتید و ادیبان استان چند بار در سفر به شیراز افتخار شرکت در آن برنامه‌ها نصیبم شد صمیمیت هنرمندان  و اساتید دانشگاه شیراز در استان فارس از جمله دکتر حمدالله آصفی استاد دانشگاه حقوق و علوم سیاسی و نویسنده کتاب "آلمان از دوپارگی تا یک پارچگی"، دکتر منصور رستگار فسائی دانشیار دانشگاه ،  پژوهشگر تاریخ و فردوسی پژوه و بنیان گذار موسسه آموزش عالی حافظ شیراز ، شادروان دکتر جمشید صداقت کیش پژوهشگر پرآوازه تاریخ و مردم شناسی و عضو هیئت علمی دانشگاه شیراز و مجری برنامه های رادیو در گستره پیشینه نیاکانی، دکتر جهانبخش ثواقب پژوهشگر و استادیار تاریخ و عضو هیئت علمی دانشگاه شیراز و نویسنده  " تاریخ نگاری عصر صفوی" و هنرمندان و شعرای بزرگ ایران از جمله منصور اوجی استاد کرسی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه، کورش کمالی سروستانی مدیر مرکز سعدی شناسی و صاحب امتیاز و مدیر مسئول روزنامه پارس، صادق همایونی شاعر کتاب "جای تو سبز است" و انبوهی از کتاب شعر، هنرمند پر آوازه حسن مشکین فام نقاش و بنیان گذار نگارخانه و مدرسه هنری در خیابان معدل و موسس موزه مشکین فام در خانه قاجاری فروغ الملک  و امیر همایون یزدان پور شاعر، نویسنده و گوینده صدا و سیمای استان فارس، خانم هما یزدان پور گوینده صدا و سیما و مجری خوب شیرازی خانم سودابه شادمان، دنا رزاقی بازیگر تئاتر و .... در شکوفائی فرهنگی این استان و این شهر باستانی در تلاش بوده اند.
 برنامه های شب شعر و برگزاری نشست های ادبی در شهر شیراز به همت هنرمندان در هر ماه و هر بار در منزل یکی از اساتید و هنرمندان با ضیافت با شکوه برگزار می شود و در دانشگاه نیز هر از چند ماه با مخارج همین عزیزان برنامه‌های زیبائی در سالن دانشگاه برگزار و آنجا را اردوگاهی برای جوانه‌های ریشه زبان پارسی و هنرهای نیاکانی پارسی زبانان کرده اند و دریغا که هیچگونه کمکی از سوی دولت پیشین انجام داده نشد چرا که دست و دلبازی و ریخت پاش در کشورهای عرب زبان فرهنگ دیر پای سرزمین های مردم فارسی زبان را به بوته فراموشی سپرده بود.

 

 

در میان انبوه کتاب‌هائی که انتشارات نوید از هنر و فرهنگ پارسی زبانان به چاپ می‌رساند، کتاب تاریخ گردآوری، نشر و پژوهش «افسانه‌های مردم فارسی زبان» کشورهای تاجیکستان ، افغانستان و ایران از نویسنده پژوهشگر و استاد بلندآوازه دانشگاه دولتی ملی تاجیکستان، پروفسور روشن رحمانی در میان کتاب‌ها بسیار در خور توجه بوده و این کتاب را انتشارات نوید با خط و ربطی مطبوع و جلدی خوش رنگ با تصویری تاریخی و پر از معنا چاپخش کرده که خوانندگان خواهان این کتاب رو به فزونی است.

 با آن که دکتر روشن رحمانی این پژوهشگر پرآوازه دانشگاه تاجیکستان نیاز به معرفی ندارد اما با این اثر ارزشمند و با همت انتشارات نوید در شیراز توانسته است غبار غم نشسته بر چهره سده‌های گذشته را از رخسار فرهنگ مشترک مردم تاجیکستان و ایران و افغانستان بزداید و اساتید دلسوز فرهنگ در دانشگاه های ایران و تاجیکستان و افغانستان و در دانشگاه‌های سراسر جهان با نم دل جوانه‌های تازه‌ای بر شاخه‌های ریشه دار درخت کهنسال زبان پارسی برویانند و آوای  همبستگی میان هم زبانان را به گوش خودی و بیگانه برسانند.

دکتر روشن رحمانی که بدون شک از صاحب‌نظران در گستره فرهنگ و زبان  نیاکانی است مندرجات کتاب خواندنی، پر مغز و محتوای خود را «افسانه های مردم فارسی زبان» قرار داده تا از رنج گذشته نیز سخن گفته باشد. باید به یاد داشت که در دهه گذشته برخی در مجلس نمایندگان تاجیکستان سعی می‌نمودند با گذراندن قانونی در مجلس نام و زبان رسمی کشور تاجیکستان را تاجیکی دانسته و کاربرد فارسی – تاجیکی را ممنوع کنند. این رنج ریشه در سال های تسلط حزب کمونیست شوروی و تا حدودی ستیزه‌جوئی و زدودن فارسی و تبدیل به سیرلیک روسی نیز داشت که می‌خواستند گنجینه گهر بار فرهنگ نیاکانی مردم تاجیکستان دگرگون و از مادر دور بماند تا با آن گسست و دگرگونی حافظه تاریخی با دشنه‌ای زهرآلود اثری جانکاه بر پیکر عشق هزاران ساله مردم افغانستان و تاجیکستان و ایران، فرود آورند و جمهوری‌های نو پیدایش را در کشور شوراها، با چفت و بست سیاسی و غیژ غیژ ایدئولوژی به همدیگر بچسبانند، اما نتوانستند و فرزندان تاجیکستان از جمله دکتر روشن رحمانی و "گلچهره صادقوا" خواننده خوش صدای تاجیکستان با آوازهای گرم، پا پیش کشیدند و برای زدودن غبار غمبار بر چهره فرهنگ دیر پای نیاکانی دست به کار شدند. با حرکت های چنین دلسوزانی در تاجیکستان، افغانستان، ایران و بخشی از سرزمین های کهن و در جمع فارسی زبانان پراکنده در سراسر جهان نیز شاهد تلاش برای همبستگی و پیمان ناگسستنی فارسی زبانان شدیم. صدای شجریان در کوچه های دوشنبه و تاشکند و کابل به گوش دل جان رسید و در سفر علی اکبر ولایتی  به دوشنبه ، جوانان دختر و پسر تاجیکستان سلامتی گوگوش و ترانه های جدید او را جویا می شدند. در دوشنبه تندیس فردوسی را به جای تندیس رهبر انقلاب اکتبر (لنین) نشاندند و کتابخانه ملی کشور تاجیکستان با همت همین هنرمندان و فرهیختگان ، "کتابخانه ملی ابوالقاسم فردوسی تاجیکستان" نامگذاری شد.

زنگ پیروزی کتاب "افسانه های مردم فارسی زبان" در امتداد همین تلاش بود که به همت دکتر روشن رحمانی به فرهنگ دوستان افغانستان و تاجیکستان و ایران در خاک کهن و در میان فارسی زبانان در چهار گوشه دنیا به صدا درآمد. این کتاب پیش از این در آغاز سال ۲۰۰۱ میلادی به زبان روسی و به زبان و الفبای سریلیک تاجیکی در شهر دوشنبه پایتخت جمهوری تاجیکستان چاپخش شده بود و پس از آن برگردان آن پس از مدتی از متن تاجیکی با شیوه و شیرینی زبان پارسی – تاجیکی متداول در کشورهای آسیای میانه ، بویژه  جگر گوشه  های ایران یعنی افغانستان و تاجیکستان چاپ شد.

این کتاب با شمارگان بالا در پنج فصل و در هر فصل از نثر شفاهی، افسانه گونه‌ای از ادبیات عامیانه و اسطوره، تاریخ بازتاب افسانه مردم فارسی زبان تا سده بیستم و نهایتا پژوهشی در افسانه‌های تاجیکی، افغانستانی و ایرانی را در بر می‌گیرد.

در پیش گفتار کتاب گفته شده که "...پژوهندگان ادبیات فارسی (دری ، تاجیکی) معمولا همان اصطلاح علمی رایج "ادبیات" را به کار می برند. اما نسبت به اصطلاح  "ادبیات شفاهی" که خود علمی مستقل و جوان است، چندین اصطلاح مورد استفاده قرار گرفته است: ادبیات دهنکی" ، "ادبیات عامیانه" ، ایجادیات دهنکی خلق" ، "ادبیات مردم" ، "فرهنگ مردم" ، "فرهنگ عامه" ، "فرهنگ خلق" ، " ادبیات توده ها" ، "فرهنگ توده ها" ، "فلکلور" و امثال این در دهه های اخیر محققان تاجیک بیشتر به اصطلاحات "ایجادیات دهنکی خلق" و "فلکلور"  تکیه کرده اند... طوری که به همگان معلوم است مردم فارسی زبان، گفتار، زبان، فرهنگ، تاریخ، ادبیات رسم و آیین و دیگر مشترکات زیادی دارند. تا به امروز اکثر این آفریده ها در یک جائی آموخته می شده است، اما "ادبیات عامیانه" هنوز به طور باید و شاید از جانب  پژوهندگان به طور مشترک  مورد بررسی قرار نگرفته است.

پژوهشگر ارجمند همچنین از مفهوم فولکلورشناسی و ادبیات شفاهی که ورد زبان پژوهشگران جهان است نیز استفاده کرده است. او در مورد افغانستان معتقد است که به استثنای رساله‌های دکترای اسدالله شعور و ظریف صدیقی که در شهر دوشنبه منتشر شده‌اند اثرهای تحلیلی و آکادمیک (دانشگاهی) دیگری دنبال نشده است. تنها اثر پژوهشی در مورد افسانه‌های ایرانی نیز از جانب پژوهنده ی آلمانی "اولریش مارزولف" تحت عنوان طبقه بندی قصه‌های ایرانی (تهران۱۳۷۱) با خصوصیات متن شفاهی فارسی رایج در ایران طبق "کاتالوگ تامسون" تالیف شده است.

 دکتر رحمانی می‌گوید واقعه‌های تاریخی در اوایل قرن بیستم ما را به گونه‌های مختلف از همدیگر دور ساخته است. اما دگرگونی های کنونی قرن بیست و یکم ما را وادار می‌نماید تا گذشته و امروز فرهنگ مشترک خود را بررسی کرده و ادبیات عامیانه را فولکلورشناسانه تحقیق و تحلیل نمائیم. این دانشگاهی از محققانی همچون "دیمیتری لیخایچوف" روسی و فولکلورشناسان مشهور آلمانی یعنی برادران "گریم" مثال آورده است که باید مرکزی ساخت تا در آنجا زبان، فولکلور، زندگی، سنت، رسم، آئین و هنر مردم ثبت گردد. نمونهٔ زیبائی را که دکتر رحمانی به دنبال پژوهش خود در سفر به جزیرهٔ قشم ایران با آن مواجه شده است واژه ی "چیچیکا" است که به معنی افسانه در آن جزیره بر زبان‌ها جاری است.

 کتاب پژوهشی دکتر روشن رحمانی از Bibliography (کتاب شناسی ) و سرچشمه های بسیار استوار و پر ارج  برخوردار است که کار پژوهشگران را در این راستا آسان می کند.
این کتاب در ۲٨۶ صفحه در قطع وزیری با جلد شمیز چگونگی گردآوری و نشر افسانه‌های تاجیکی, افغانستانی و ایرانی را بررسی و در  پایان به تاریخ پژوهش افسانه‌های تاجیکی، افغانستانی و ایرانی به گونه ای شایسته پرداخته است. در این کتاب پس از بررسی  و گفتگو درباره افسانه‌های مردم فارسی زبان، نیز گستره  پژوهش فراتر رفته و  راه‌کارهائی  برای  گردآوری افسانه‌ها و فرهنگ همگانی پیش نهاد شده است.

ناشر: انتشارات نوید شیراز.  صندوق پستی ۳۵۵ -۱۳۱۴۵
تلفن دفتر شیراز ۰۷۱۱۲۲۲۶۶۶۲
دفتر تهران ۰۲۱٨٩۰۵٩۴۵

  ایران بوم: 

http://www.iranboom.ir/ketab-khaneh/ketab/12094-afsane-mardom-farsi-zaban.html

[ یکشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ ]

برگفته از: تیوال. اخبار تئاتر ایران

دکتر محمود دهقانی

عباس جوانمرد هنرمند و پژوهشگر بلند آوازه تئاتر، زاده  بهمن ماه ۱۳۰۷ در تهران است. در پله نخست جوانی با خوی پهلوانی نه تنها قهرمان شنا و رشته واترپلو بود، بلکه سرپرستی تیم تهران را نیز بر عهده داشت. از ویژگی های این هنرمند، نظم و سخت کوشی است و فرهنگ نیاکانی در زندگی او جایگاه  بزرگی دارد. هر چند در جامعه ما نظم در امور همیشه پایش لنگیده، اما جوانمرد  دارای یک  نظم زیبای خود ساخته است. از جوانی در ورزش و هنر، در سایه نظمی که در پیش گرفت و به آن پایبند شد شالوده خوبی برای خود و هنر تئاتر پایه ریزی کرد. با تلاش او ورزشکاران و هنرمندان خوبی سر برون آوردند که در ورزش واترپلو،  شنا و درگستره تئاتر و هنرپیشگی سینما نیز سر آمد بودند. با نهادینه شدن نظمی که او شالوده آن را در پیدایش ورزش نوپای واترپلو در روزگار سرپرستی تیم تهران ریخت  یک دهه و اندی پس از او این رشته ورزشی به جائی رسید که در بازی های آسیائی، ایران قهرمان واترپلو آسیا شد. ۱


از سوی دیگر کارهای اثر گذار عباس جوانمرد بر هنر و تئاتر پیش از انقلاب و پس از آن در رسانه های تصویری و نوشتاری مثنوی هزاران صفحه است که در این نوشته کوتاه نمی گنجد. اما از آنجا که نگارنده در پله نخست درس هنر افتخار آشنائی با هنرمندان ایرانی از جمله عباس جوانمرد را نه در ایران بلکه در اسپانیا پیدا کرده ام، حیفم آمد برای جوانانی که خواهان شناخت از هنرمندان پیش کسوت که با خون دل درخت هنر ایران را آبیاری کرده اند، چکیده ای در آستانه ٨
۶ سالگی این بزرگ مرد ننویسم.


جوانمرد در همه کارهای هنری از جمله تئاتر، تلویزیون، بازیگری، کارگردانی و پژوهش با دقت علمی منحصر بفرد و اندیشه  ژرف نامش بر کاکل پیشینه هنر تئاتر می درخشد. او  از  دهه 
۳۰ نهالی کاشت که تا روزگار کنونی ریشه دوانیده و شاخه های نیرومندی به بار آورده و در کنار سینما نام تئاتر ایران نیز در جوامع هنری چهار گوشه جهان مورد پیگیری کار پژوهشگران قرار گرفت. درشناساندن نویسندگان جوان دهه های پیش و سر برون آوردن هنرمندان بلند آوازه و نام آور بازیگری، نقش سازنده ای داشته است. با ورود به  تلویزیون نیز بر حسب نیاز، برنامه هائی برای ورود هنرمندان دایر می کرد تا به اندیشه ها پر و بال داده شود.

پس از بزرگانی چون میرزا آقا تبریزی، حسن مقدم، عبد الحسین نوشین و شاهین سرکیسیان از پیشگامان مشعل به دست  گستره هنر نمایشی  بویژه تئاتر در ایران، کارهای زیبای هنری عباس جوانمرد توانسته است به گونه ای که برای نسل های گذشته مفید بود برای آیندگان نیز سودمند و رهگشا باشد. پژوهش ایشان در زمینه تئاتر و نمایش که در برگیرنده ریشه یابی تئاتر اروپا و ایران است نه تنها در رسانه های فارسی زبان بلکه در دانشنامه ها، جنبش های هنری و ایران شناسی نیز در گرداگرد جهان به ثبت رسیده و بازتاب داشته است. با کتاب پژوهشی «تئاتر، هویت ونمایش ملی» نیز پیشینه تئاتر را شخم و شیار زده  تا در مرغزار خرم هنر، نهال اندیشه باغ جوانان و جویندگان را بارور کند.۲

  عباس جوانمرد پس از سقوط حکومت ملی دکتر محمد مصدق، در روزگاری که ابر سیاه بر حال و هوای هنرهای اجتماعی بویژه تئاتر سایه افکنده و آن را بی رمق کرده بود، در سال ۱۳۳۲ تحصیل در هنرستان هنرپیشگی تهران را به انجام  و ۲ سال پس از آن در دانشگاه تهران و در کلاس پروفسور «دیوید سون» آن را به پایان رساند. جوانمرد در کنار شاهین سرکیسیان که دانشور و شیفته هنر بود آگاهانه در اندیشه هنر بومی فرو می روند و پس از غور در متن ها و نوشته های پیش کسوتان تئاتر جهان ، تصمیم می گیرند تا نمایشنامه هائی از دل، داده های فرهنگی و نوشته های نویسندگان ایرانی بر روی صحنه بیاورند.

  ایشان کار خود را با فراستدن از دو داستان «مرده خورها» و «آمیرز یداله» صادق هدایت آغاز و آن ها را برای تئاتر آماده می کند و جمع مستان از جمله علی نصریان سر می رسند و در نمایش کارهای هدایت همراه او بودند و با «افعی طلائی» و «بلبل سرگشته» شمع خاموش تئاتر را روشن و گروه ملی طرحی نو در می اندازد. جوانمرد از کارهای بهرام بیضائی از جمله «پهلوان اکبر می میرد» و شمار دیگری از کارهای او نیز غافل نبوده است. با ابتکار و انتخاب نمایشنامه های بومی نه تنها در درون کشور بلکه در برون مرز نیز نام تئاتر ایران جا باز می کند.


پس از هموار شدن راه و گسترش عطر و طعم نمایشنامه های بر گرفته از آثار نویسندگان ایرانی برای تئاتر، در سایه تلاش گروه هنر ملی  قند پارسی این بار نه به بنگال بلکه به قلب پایتخت تئاتر اروپا  پاریس می رود و تحسین رئیس انجمن فرهنگی فرانسه و ایران «مادام هلو» را بر می انگیزد و نه تنها خود او به تماشای نمایش هنر ایرانیان می نشیند بلکه تئاتر «سارا برنارد» نیز آغوش گشوده و رسانه ها و هنردوستان را به دیدن هنر تئاتر ایران می کشاند. در فستیوال تئاترملل «سارا برنارد» غروب در دریای غریب» و»قصه ماه پنهان» بهرام بیضائی و «آلونک» کورش سلحشور، در سال
۱۳۴۳ شرکت داشته که این سه نمایش خود پیروزی بزرگی در سایه تلاش گروه هنر ملی و در کاکل آن عباس جوانمرد به شمار می آید.


جوانمرد در اداره هنرهای دراماتیک وزارت فرهنگ و هنر ایران سازمانی به نام «سازمان تئاترهای تلویزیونی» ‏پایه‌ریزی می‌کند و از میان کارگردانان و بازیگران ، شش گروه تئاتر به وجود ‏می‌آورد تا هفته‌ای یک «برنامه زنده» در تلویزیون اجرا کنند. اجرای این ‏برنامه‌ها توانست تئاتر را به میان ‏تماشاگران تلویزیون نیز ببرد. باید به یاد داشت در آن روزگار تنها رسانه قدرتمند و پر بیننده، تلویزیون بود. این ابتکار برای ‏تربیت بازیگران جوان نیز کارساز افتاد. این برنامه‌ها  تا یک سال پیش از انقلاب ادامه داشت.‏


این هنرمند با بیش از دو دهه تلاش دربازیگری، نمایشنامه نویسی تئاتر، برنامه های تلویزیون و با خدمات خود در وزارت فرهنگ و هنر و نوشتن مقالات  بی شمار در روزنامه ها و  مجلات  سر انجام یک سال  پیش از انقلاب بهمن
۱۳۵۷ در ایران بازنشسته و مدتی پس از انقلاب راهی اسپانیا می شود که نگارنده در مادرید خدمت ایشان رسیدم و در نوشتن برخی از نکات این یاد داشت بیشتر از حافظه مدد گرفته ام. به یاد دارم  مطالعه در زمینه نمایش های «دوره گرد» و «دوره طلائی» تئاتر اسپانیا ومشابهات تئاتر میانی این دو با تئاترهای سنتی ایران سرگرمی او از روزهای ورود به اسپانیا بود.


از یاد نمی برم که در روزهای پایان هفته که هنرمندی اسپانیائی از جامعه تئاتر مادرید که شکل و شمایلی  درست شبیهه هوشنگ ابتهاج خودمان داشت، با انبوه ریش و چشمان نافذ ، برنامه تئاتر عروسکی شهرداری را در تئاتری که یک سکوی نمایش با میدان دید باز داشت برای کودکان اجرا می کرد. هیجان و شادی عظیمی در میان کودکان بر پا بود و جوانمرد به دقت کار آن هنرمند سالمند و گروه او را بدون خستگی ایستاده در کنار کودکان در بوستان زیبای تاریخی «رتیرو» در قلب مادرید تماشا می کرد. از خواندن و بررسی کارهای نمایشی و غور در هنر اروپا و مقایسه اش با ایران خسته نمی شد و برای سرچشمه متون تاریخی به کتابخانه ملی اسپانیا می رفت و «میکروفیلم» (نسخه های تصویری) متون تاریخی را بر رسی و از موزه ها دیدن می کرد.
تئاترهای شهر مادرید را مثل کف دست می شناخت و نمایشنامه های تاریخی و معاصر را به دقت تماشا می کرد. چند بار که به اتفاق او از کنار تئاتر زیبای «کالدرون» گذشتم دقایقی می ایستاد و به بالای سردرساختمان، خیره می شد. برنامه ها را خوب می شناخت. ساختمان تئاتر «کالدرون» را معمار با ذوق اسپانیائی  «ادواردو سانچز ازناریاگا» با طرحی بسیار زیبا، بین سال های
۱٩۱۵ تا ۱٩۱۷میلادی درست همزمان با انقلاب اکتبر روسیه، در قلب مادرید به پایان رساند که در شماره ۱٨ خیابان «آتوچا» در محله «تیرسو د مولینا» نزدیک » پلازا بیناونته» قرار دارد. گنجایش و تزیینات درونی این تئاتر بسیار زیبا و دیدنی است.


 در پی گیری کارهای پژوهشی هنر، وسواسی مسئولانه  داشت. در کار نمایش و آموزش بازیگری نیز به همین گونه سخت گیر بود و من این را نه تنها از او در حین پژوهش در اروپا دیده ام بلکه  ازهنرمندان ایرانی در برون کشور و از هنرپیشگان مطرح سینما و تئاتر درون کشور که برخی در میان ما نیستند، نیز شنیده ام.


 برای فیلم برداری یک تکه کوچک فیلم از ماهان فرزند خردسال خود در آن روزگار و دکتر سرشناس امروز در کانادا، خواسته بود
۲۵ بار جلو دوربین تمرین کند و آخر سر، اورا بوسیده بود و گفته بود این ژست و نقش پایانی بد نبود. ماهان پرسیده بود: بابا جان  بد نبود یا خوب بود؟ و او پاسخ داده بود: بد نبود در حال خوب شدن است.


 نکته دیگری را که نباید از آن ناگفته بگذرم نظم و تربیت ماهگل و ماهان فرزندان او نیز بسیار زیبا و هنرمندانه بود. در تابستان تا می دید در خانه حوصله اشان سر رفته، بر روی آن ها آب می پاشید که شاید این هم یادگار روزگار جوانی شنا و واتر پلو بود. با خنده و شادی، همسرش نصرت و فرزندان در مسابقه برای سرگرمی شرکت می کردند.


 فراتر از آن، هرازچندی مهمانی و شعر خوانی در منزل یکی از هنرمندان ایرانی را در مادرید ترتیب می دادند که من در چند مهمانی و شب شعر شرکت داشتم. علاقه جوانمرد به اشعارشعرای ایرانی بویژه سهراب سپهری و احمد شاملو هویدا بود چون با صدای گرم و هنرمندانه اش شعرهای این دو را در کنار نور نارنجی رنگ شمع ها، همراه با صدای تار نقاش نامدار آقای معصومی و سنتور هنرمند  شعبده باز آقای صابری دکلمه می کرد و غم دوری از دیار، را می زدود.


 نگارنده در شلوغ ترین روزگار عمرم که با هنرمندان و نویسندگان ایرانی در برون مرز در ارتباط و توزیع گر نشریات ادبی و سیاسی از جمله «الفبا» دکتر غلامحسین ساعدی ، «آهنگر» منوچهر محجوبی و ماهنامه «روزگار نو» به سردبیری معاونت سیاسی تبلیغات حکومت دکتر مصدق، اسمعیل پوروالی و به عنوان خبر نگار هفته نامه «ملیون ایران» احمد انواری سر گرم بودم ، در کنار تحصیل به رتق و فتق کار پناهندگان ایرانی و عراقی و امریکای لاتین نیز می پرداختم. با هزاران درد و رنج مرگ برخی از پناهندگان که به گونه ای از آن ها در کتاب «توفان باربادوس » نوشته ام، سعی داشتم خودم را از چشمه جوشان دانش بزرگان هنر از جمله عباس جوانمرد نیز سیراب کنم.


باید اعتراف کنم که همیشه عباس جوانمرد، در نظرم یک دکتر غلامحسین صدیقی در سیاست بوده که یکی هنرمندی صادق و دیگری سیاستمداری درست کار بوده است.  همان وسواس و درس ها و صداقت جوانمرد نیز نه تنها بر هنرپیشگان نامداری که مثل فرزندانش آن ها را دوست می داشت پس از انقلاب کار ساز شد و شهره هنر بازیگری سینما شدند بلکه نقش ماهرانه و پخته همسر هنرمندش بانو نصرت پرتوی در فیلم «گوزن ها» در پیش از انقلاب، در کنار بهروز وثوقی هنر پیشه نامدار سینمای ایران نیز، ستودنی است.


 درست دو روز پیش از ورود جوانمرد به مادرید اسپانیا بود که عبدالله ناظمی رهبر «باله ملی پارس» که پدر خانمش»گلین» بانو، در انگلستان مریض شده بود یاد داشتی برای من در خانه ای که مدتی با هم بودیم گذاشته و به لندن رفته بود. از خوب اتفاق چند ساعتی پیش از آن من از بوئینس آیرس آرژانتین که برای رتق و فتق پناهندگی همسر و فرزندان دوست هنرمند «لئونل پاز» تازه به مادرید برگشته بودم در حال خواندن یاد داشت، تلفن زنگ زد. آقای ناظمی پشت خط بود و تا آمدم بگویم پست یک نامه از رضا براهنی برایت آورده ، گفت نگه اش دار تا برگردم  و آب دستت هست نخور برو سراغ آقای جوانمرد که تازه از راه رسیده است.


 من که سال یکم رشته هنر » سینما توگرافی»  بودم خوشحال سر از پا نشناختم. سوار مترو شدم و در ایستگاه میدان «پلازا اسپانیا» جائی که آقای ناظمی آدرس داده بود پیاده شدم و از میان گروهی ایرانی که با صدای بلند داشتند بحث سیاسی می کردند، در زیر سایه کش دار و تیره مجسمه دون کیشوت و خرش با نیزه دراز، با حسین کندازی دوست هنرمند تنبک نواز احوالپرسی کردم و از میدان گذشتم و به پیشواز آقای جوانمرد  در مرکز مادرید رفتم.


در روزهای ورودش به مادرید هنرمندان بسیاری از ایران و کشورهای دیگر به او زنگ می زدند که از آن میان محمود کیانوش، نصرت کریمی و بهرام بیضائی  را به خوبی در خاطر دارم چرا که سال ها پیش از این هنرمندان، فیلم دیده و کتاب نمایشنامه و شعر خوانده بودم. نام بزرگان ادبیات و هنر و خاطراتی که جوانمرد از آن ها تعریف می کرد من را در پله نخست جوانی به خواندن و تماشای آثار آنان وامی داشت چرا که  ازنوجوانی در دوبی بوده ام و در آنجا بجز افتخار خوردن یک ناهار با محمد علی فردین درمنزل آقای خرسند جمال در دوبی، که دستپاچه در حین خوردن نگاهش می کردم و قاشق و چنگال به سق دهانم می خورد مجال آشنائی گسترده با هنرمندان و دانشوران ایرانی کمتر نصیبم شده بود.


در اشکوبه هشتم ساختمانی در خیابان «امباخادور» محله «لگازپی» مادرید، نه تنها از پند های جوانمرد  لذت می بردم بلکه به همه پرسش هایم با متانت پاسخ می داد و من در پیش درآمد نمایشنامه «ناوگانی از قایق ها» که در مورد پناهندگان است، نوشته ام که اندرزها و گفتارهای عباس جوانمرد و نقاش بلند آوازه ایران علی اصغر معصومی را عاشقانه پی گیری و از آن ها  ادب و انسان دوستی  آموختم و کوله باری از خاطرات زیبائی از آن ها دارم و از یاد نمی برم  تلفظ بوشهری «خوب نیست» که گفته می شود «نخوبه» باعث شادمانی و خنده می شد  و نه تنها  این بلکه زندگی شلوغ من و سر و کارم با » دفتر پرواز» و «سکه تلفن»  نیز این عزیزان را از ته دل می خنداند.
۳


همراه درگیری ها و زندگی شلوغ در مادرید، مرگ برخی ازهنرمندان  نیز بر روحیه ام تاثیر می گذاشت و افسرده می شدم. روزی که پرویز پروین شاعر جنوبی و دوست منوچهر آتشی که در مجله سخن به سردبیری پرویز ناتل خانلری شعرهایش چاپ می شد و در رادیو شیراز با او مصاحبه و شعرها با صدای زیبای شاعرانه اش پخش می شد، در مادرید درگذشت و من همراه برادرش درگیر بارنامه کردن جسد پرویز به ایران بودیم و سرانجام در دارالرحمه شیراز به خاک سپرده شد، تا مدتی کارم گریه بود و پس از چندی کم کم با حرف های هنرمندانه جوانمرد در مورد دنیای هنر و مرگ و زندگی آرام شدم. دیری نپائید غلامحسین پوزش هنرمند بسیار دانا درگذشت که این هم عینهو غرش ناخودآگاه یک آذرخش از نظر روحی تکانم داد و گریان شدم. در سال  
۱۳۶۴ نیز اول صبح با صدای زنگ تلفن ناصر بانکی و پس از او عباس جوانمرد از خواب بیدار شدم و سخت  در هم ریختم و غمی سنگین بر دلم نشست. این بار خبر در گذشت غلامحسین ساعدی در پاریس را شنیدم وتا چند هفته گیچ و پکربودم و گریه می کردم.


 چندی بعد تا آمدم کشتی روحم را بر دریای متلاطم غم و اندوه جانکاهی که از مرگ هنرمندان و برخی از جوانان کشور می دیدم ، با تجربه بیشتر به آرامش ساحل بیاورم ، این بار تئاتر زندگی  به گونه ای دیگر آغاز شد و نامزدم که دانشجوی رشته روانشناسی بود، حامله شد  و  »سه پلشت آید و زن زاید و مهمان عزیز هم برسد». هر چه گفتم آخر  نه وقت پدر شدن من است. انگار نه انگار و اشک ریزان بود و من تنها چاره منحصر بفرد را در میان گذاشتن مشکلم با عباس جوانمرد و خانواده اش دیدم.


 در یک گردهمائی برای ترتیب جشن ملی نوروز در باغی سرسبز که  جمع بزرگی از فرهیختگان از جمله، شادروان منوچهر فرهنگی موسس «کالج مادرید»، تبریزی، دکتر ژیان، کاشانی، مصطفوی، معصومی و صابری و بانکی و دسته ای از عزیزان دیگر بودند، حامله شدن نامزدم را یواشکی با جوانمرد درمیان گذاشتم. با مکثی به چهره ام خیره شد و گفت: کاری است که شده… و سرانجام با پندهای او پدر شدن من در سال نخست تحصیل در رشته هنر، کلید خورد.


نمی دانم چه شد که جماعت همه از پدر شدن من با خبر شدند اما به یاد دارم خانم فرهنگی نیز گفتند اگر دختر بود نامش را استر بگذارید. یا آتوسا نام دختر کورش و اگر پسر بود مزدک که انبار گندم را روی مردم باز کرد. سرانجام پسر بود و هنگامی  برای ثبت نامش با نامزدم رفتیم ثبت احوال مادرید گفتند طبق قانون فرهنگی اسپانیا باید مثل نام «خوان کارلوس» یا «ویکتور مانوئل»، از مجموع دو اسم باشد و طرف خندید و گفت مثل اسم کوچک مشت زن امریکائی محمد علی کلی.


  نامزدم «ماری بل» که مادر نوزاد بود هم مثل من  که پدر شدن را باور نداشتم، هنوز مادر شدن را باور نداشت گفت: در شناسنامه «داریو مزدا» ثبت کنید چرا که  داریو همان  نام داریوش هخامنشی است  و در اروپا  داریو شناخته شده و پر طرفدار است تا هر دو نام در کنار هم ایرانی باشند و فرزند دوم اگر دختر بود من نام اسپانیائی انتخاب می کنم.


 هنگامی که با مادر داریو مزدا، از ثبت احوال مادرید بر گشتیم ، آقای جوانمرد هم تبسمی زد و تائید کرد که » داریو فو» هنرمند بزرگ تئاتر ایتالیاست. او همه چیز را تئاتر می دید و در اندیشه هنر فرو بود. می گفت زندگی تئاتر است، نباید از ایفای نقش سازنده برای آیندگان در تئاتر زندگی غافل ماند.


  یکی دو هفته پس از پدر شدن رسمی من و مادر شدن «ماری بل»،  با آقای جوانمرد رفتم کافیتریای زیبای مرتضی عقیلی و بهرام وطن پرست درنزدیکی بزرگراه «خنرال پرون» مادرید  که هر دو از هنرپیشگان خوب پیش از انقلاب در ایران بودند. کافیتریا به ساختمان بلند ی چسپیده بود که دفتر سازمان ملل نیز در اشکوبه بالائی آن قرار داشت و من برای صبحانه به کافیتریا می رفتم و همیشه هم چندتائی از هم میهنان برای امور «دفتر پرواز» دورم به عنوان سفیر آوارگان، حلقه زده بودند.


 در اروپا جمع بزرگی از هنرمندان و فرهیختگان ایرانی تاثیر ژرفی بر زندگی ام داشته اند که یاد صفایشان تا همیشه همراه من است. چند سالی گذشت من به استرالیا و آقای جوانمرد به کانادا پرواز کردند. اما ادامه این خاطرات روزی به اوج رسید که دوباره من آقای جوانمرد را در تهران در خانه شخصی نیاوران دیدم و در خانه جدیدتر نیز که نقل مکان کرد در سفرهایم به ایران ایشان را ملاقات و آشنائی و گفتگو با هنرمندان مطرح ایران نیز که  گرداگرد او بودند برایم لذت بخش بود.


 عباس جوانمرد گله داشت که ادارات و وزارتخانه های فرهنگی و انتشارات در ایران عینهو سکوی مشت زنی هستند. می گفت با مشت های سنگین چانه هنرمند را در اینجا خرد می کنند. اما هنر برای همین است تا تاریخ ساخته شود. با بردباری در دانشگاه سوره  تدریس می کرد که دسته ای دانشجو نیز همیشه دورش حلقه می زدند. از طریق او در «خانه هنرمندان» با نویسنده وکارگردان ژرف نگر تئاتر ناصح کامگاری عزیز هم  آشنا شدم.


 در همان روزها نقدی از جوانمرد در مجله «آدینه» در مورد تحقیقی ازمصطفی اسکوئی و چاپ آن در مسکو تازه به چاپ رسیده بود و من در آن مورد از جوانمرد پرسیدم چرا که در مادرید بارها از زبان ایشان، از نیکی مصطفی و مهین اسکوئی شنیده بودم. اما او در نقد خود تعارف و دوستی را به کناری گذاشته بود. همان نقد بعدها با نام «غبار منیت پدر خوانده.» در یک کتاب به چاپ رسید. جوانمرد ازآن نقد هدفش راست و ریست کردن واقعیت های تاریخی تئاتر از یک سو و از سوئی آغاز نقد سازنده و علمی در گستره تاریخ و هنر تئاتر ایران بود.


اشاره به انبوه نشان های افتخار و گرامیداشت  و خدمات عباس جوانمرد و لیست کتاب ها، مقالات ، نمایش نامه ها و کارهای هنری او در این مختصر نمی گنجد. او عاشق ایران بود و هست و خدمت به هنرمندان و جوانان و رویش و جوانه زدن هنر تئاتر ایران، با همکاری بزرگانی چون محمود استاد محمد و مشایخی و خیلی از هنرمندان دیگر تئاتر، شاهدی بر این مدعاست.  جوانمرد در برون مرز نظاره گر نشد. سرگرم پژوهش بود و به ایران بازگشت و با نم دل تدریس کرد تا باز هم به فرهنگ بیشتر خدمت کند.


  وقتی در تهران به تئاتر شهر در چهار راه ولیعصر می رسیدم  و به تماشای نمایشنامه ها ئی در آنجا می نشستم، پی بردم تاثیر اجتماعی و فرهنگی نمایش های تئاتر نیز کمتر ازتاثیر فیلم های سینما نیست. نویسندگان مطرح تاریخ ایران در روزگار معاصر و دسته بزرگی از هنرپیشگان سینما نیز بیشتر از سکوی تئاتر کار هنر را آغاز کرده اند. نویسنده بلند آوازه ایران در جهان، محمود دولت آبادی خالق کلیدر نیز هنرمند تئاتر بود.


باری:


هنگامی که جشنواره قلم زرین مجله گردون عباس معروفی که او هم تئاتر خوانده است در تهران برگزار شد. هنرمند عزیز آقای پرویز کلانتری با خواندن شعر «کوچه» فریدون مشیری در آن جشنواره که خیلی از نویسندگان، شاعران و هنرمندان رشته های دیگر هنر زیر یک سقف گرد آمده بودند، رو به شنوندگان گفت: کاش همین روزها که زادروز فریدون مشیری است از او می پرسیدیم این کوچه شعر عاشقانه ات کجاست تا اگر شهردار شیر پاک خورده ای پیدا شد اسمش را بگذارد،  کوچه مشیری.


 اکنون پرسش من از شهردار تهران و مسئولانی که با شعار  »تدبیر و امید» پا به میدان گذاشته اند این است که آیا زمان آن نرسیده است تا در زاد روز عباس جوانمرد، کسی که یک عمر نه تنها به ورزش بلکه به فرهنگ وهنر ایران خدمت کرده است  باغی ، باغچه ای، کوچه ای، کوچه باغی،  تالاری و  یا نمایشخانه ای را  به نام او نامگذاری کنند تا تشویقی برای جوانان عاشق و جویندگان راه هنر در این سرزمین باشد ؟


 
زیر نویس ها:


١- پس از انقلاب بهمن
۱۳۵۷ که اوضاع ورزش به هم خورد خیلی از ورزشکاران و هنرمندان ناچار کشور را ترک کردند. شوربختانه مجید رازیان قهرمان تیم واترپلو ایران بازی های آسیائی، در مادرید درگذشت. در داستانی کوتاه در مجله گردون تهران از آن نوشتم و در کتاب «توفان باربادوس»  نیز  به آن اشاره کرده ام.


٢- کتاب پژوهشی عباس جوانمرد  «تئاتر، هویت ونمایش ملی» را می توان از نشر قطره تهیه کرد. نشر قطره: خیابان فاطمی، خیابان ششم (شیخلر) کوچه خجسته شرقی، پلاک
۱۰ تهران.


٣- تا سال ها پس از انقلاب ایرانیان برای ورود به اسپانیا به روادید نیاز نداشتند. گفته می شد دلیل آن پیشینه رابطه سیاسی اسپانیا با ایران بودیاد آوری می شود «ری گونسالس د کلاویخو» فرستاده پادشاه اسپانیا (
۱۴۰۳۱۴۰۶ ) میلادی  به دربار امیر تیمور در سمرقند بود.  پس از انقلاب بهمن خیلی ها بدون این که پناهنده شوند در اسپانیا زندگی می کردند. جمعیت بزرگی هم پناهنده شدند وبوسیله سازمان ملل به کشورهای اروپائی، استرالیا، امریکا، کانادا و نیوزیلند رفتند. پناهند گان ایرانی در اسپانیا آن روزها به گذرنامه مخدوش می گفتند «دفتر پرواز» و «سکه تلفن» هم با فن و فوتی بود که می شد با آن از تلفن عمومی رایگان با ایران و همه جای دنیا تماس گرفت و صحبت کرد. آن زمان مکالمه تلفنی خیلی گران بود. برای این که مخاطب دست پاچه نشود و دلواپس هزینه مکالمه نباشد و سریع حرف نزند می گفتند: نگران نباش، تنگه دستم هست. تنگه اشاره به تنگه هرمز بود.

 

 

 

[ شنبه ٥ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ]

برگرفته از "ایران نامه".

لینک سایت هائی که این نوشته را بازتاب داده اند ، در زیر نوشته آمده است.

 خلیج فارس و سیاست شاه عباس یکم صفوی

دکتر محمود دهقانی

در روزگار صفویان که بیش از دو سده  بر ایران فرمانروائی کردند ، آرامش و امنیت و آبادانی بیشتر مدیون روزگار شاه عباس یکم بود. اوج شکوفائی هنر معماری و اقتصاد نیز، در همین دوره از تاریخ ذکر شده است. ایران پس از  رکودی طولانی دوباره در پی کسب سربلندی افتخار آمیز گذشته خود  برآمد و شاه عباس یکم گام های بزرگی برداشت. هر چند به دلیل بد گمانی از اطرافیان بویژه قزلباشان و نزدیکان به فرزندان خود هم رحم نکرد ، اما به گواه تاریخ در ساختن کشور و برقراری امنیت سرآمد شاهان صفوی بود. این مرد قد کوتاه شرقی که چهره ای گندمگون داشت سیاستمدار زیرکی بود  چرا که در بحرانی ترین روزگار سیاسی کشور که از یک سو با ازبک ها و از سوئی با امپراتوری عثمانی دست و پنجه نرم می کرد توانست از جو  سیاسی حاکم بر جهان آن روز بهره کافی بگیرد و دست به ساختن ارتشی نیرومند بزند. شاه عباس به خوبی دریافته بود که تا امنیتی پا بر جا و استوار در مرزهای کشور برقرار نکند پیشرفت و آبادانی در درون کشور امکان پذیر نخواهد شد. او در سرتا سر کشور با ساختن کاروانسرا راه ارتباطی میان شهرهای پر جمعیت را هرچه بیشتر گسترش داد. با ساختن پل ها و آب انبارها و دیگر نیازمندی ها سعی در بهتر کردن اوضاع زندگی مردم نمود. او به خوبی از درآمد های سرشار  ادارات اوقاف و نذر و نذورات امامزاده ها و مکان های مذهبی در راه آبادانی کشور استفاده کرد و تنها به مسجد و بقعه اکتفا نکرد بلکه  مدارس و حمام و آب انبار و بهداشت و پل و بوستان های بیشماری نیز ساخت.

 چون پی برده بود دسته بندی های خانوادگی خود و سردمداران نیرومند قزلباش که در کاکل ارتش او بودند می تواند کشور را دچار آشوب و نا آرامی  کند دست به برنامه های وسیعی زد که از جمله آن ها جابجائی پایتخت کشور از قزوین به اصفهان بود. هر چند که تا به امروز دلیل عمده و اصلی  این تصمیم  گیری شاه عباس را پژوهشگران به درستی در نیافته اند ولی از آنجا که مسایل چندی در این مورد برشمرده خواهد شد شاید علت و معلول ها قابل گمانه زنی باشند.

 با آمدن پرتقالی ها به هرمزگان که به اشتباهاتی در دوران شاه اسماعیل یکم صفوی برمیگردد، پرتقالی ها  به فرماندهی دریاسالار "آلفونسو د آلبو کرک" در صدد گسترش سلطه استعماری خود بر کلیه مناطق جنوبی خلیج فارس برآمدند. از گزارش ها بنا بر آنچه پیشینه نگارانی چون حسن روملو در روزگار صفوی نوشته اند ، دست های ناپاک ستون پنجم نیز پیدایش استعمار در خلیج فارس را دامن زده است.

 یکی از نظریات و تئوری های پیشین مبتنی بر این بود که دودمان صفوی در احیای آگاهانه ملی گرائی ایران پس از اینکه این  سرزمین در درازنای سده های پی در پی زیر سیطره سلسله های بیگانه بود نقش و سهم قاطعی داشتند. حال آنکه امروزه برخی آن را نپذیرفته و خط بطلان بر این نظریه کشیده و عدم کارآئی آن را اعلام کرده اند. ١

 دگرگونی های پیش آمده و در کاکل آن،  انقلاب بهمن ١٣۵٧ باعث جهت گیری های سیاسی و نظرات گوناگونی در مورد صفوی ها شده است. ولی این نکته را هیچ  پیشینه نگار و سیاستمداری منکر نخواهد بود که دودمان صفوی از نظر تشکیلات و سازماندهی ادارات دولتی بسیار متمرکز و برای نخستین بار پس از سامانیان و بویژه در روزگار شاه عباس یکم، منسجم و هوشمندانه  عمل کرده است. انسجام در روزگار فرمانروائی  شاه عباس به خوبی توانسته است اوضاع زندگی عمومی مردم ایران را به حد اعلا ترقی دهد. 

 پرتقالی ها که در روزگار شاه اسماعیل و جنگ چالدران او را گرفتار جنگ و دفاع در برابر عثمانی ها دیدند، وقت را غنیمت شمردند و به هرمز پا گذاشته بودند. پس از آنکه مدت ها از ورود شان به خلیج فارس گذشت و "آلفونسو د  آلبو کرک" دریا سالار  پرتقالی از طرف  "دون مانوئل" پادشاه پرتقال با چند کشتی جنگی در سال ۹١٣ هجری قمری بعد از نبردی خونین با ابوالمظفر سیف الدین ابانصر هرمز را توانست به تصرف در آورد ، سلطان جوان قبول کرد که دست نشانده پرتقال گردد و خراج بپردازد.

 پس از آن پرتقالی ها درصدد برآمدند تا برای نقشه های دیگر خود با شاه اسماعیل از در دوستی در آیند و "میگل فرییرا" را به عنوان سفیر همراه با هدایای بسیار به دربار شاه اسماعیل در تبریز فرستادند و به او وعده دادند که به شرط فرمانبرداری سلطان هرمز از پرتقالی ها آنان در جنگ با عثمانی ،  شاه اسماعیل را یاری خواهند کرد. نامه های "آلبوکرک" به شاه اسماعیل که به عنوان سفرنامه "آلبو کرک" می باشد اطلاعات خوبی در مورد لشکر کشی به خلیج فارس داده است. همچنین "دوارته باربوسا" نیز در سفرنامه خود به طور مفصل از شهر هرمز صحبت به میان آورده است. ٢

 عمر کوتاه شاه اسماعیل  که بیشتر از ٣٧ سال مجال زندگی نیافت، شانس بزرگی برای پرتقالی ها بود وگر نه  او که از سنین خردسالی برای جنگ تربیت شده بود نمی گذاشت به آسانی پرتقالی ها در هرمز لنگر بیندازند و کنگر بخورند. البته دلیل اصلی ناکامی او نداشتن نیروی دریائی نیز ذکر شده است. ٣

 اما واقعیت تلخ تر از زهر این است که در درازنای تاریخ دشمن در مواقع ضعف و تشدد درونی کشور توانسته است به امیال شوم خود دست یازد. این شرایط و رخدادهای تلخ در پیشینه چند هزار ساله ایران کم نیست. با روی کار آمدن شاه عباس یکم او این را به درستی دریافته بود و اقدامات مهمی انجام داد.

 در اصفهان پایتخت جدید ایران که چند کیش و آئین و چند فرهنگی ترین پایتخت جهان آن روز بود اقدام مهم شاه عباس آنقدر انقلابی بود که بنای اشرافیت را موقتا یکباره فرو ریخت تا جائیکه "شاردن " جهانگرد و طلا فروش فرانسوی در سفر نامه خود نوشته  است:  "در ایران دیگر طبقه اشراف وجود ندارد و شخص محترم محسوب نمی گردد مگر با نیل به درجات و مقامات مهم و عالی یا ابراز لیاقت و شایستگی در به دست آوردن ثروت". اسکندر بیک منشی هم در این مورد گفته است: "مردم کار آمدی را تربیت نمود و به مراتب و درجات امارت رسانید". به قول شاردن: او بنیاد خانواده های قدیمی را بر هم زد و آنهائی که به سمت های مهم گماشته می شدند غالبا غلامانی بودند که به او پیشکش شده یا در جنگ گرفتار آمده بودند. ۴

 البته شاه عباس در این مورد به خطا نرفته بود. حتا در روزگار کنونی نیز بیشتر نخبگان و فرماندهان ارتش های جهان از دل روستاها و کوه ها برگزیده می شوند و در درازنای پیشینه کشور ما نیز پوستین دوزان ، آهنگران ، بچه های مسگر ها و کشاورز زادگان سکان داران کشتی بر گرداب های سخت رخدادهای کشور بوده اند که برخی از آنها با پایمردی و تدبیر گل سر سبد تاریخ ایران گشته اند. در مورد صفوی ها باید به یاد داشت که پس از جنگ چالدران قزلباشان مال اندوز و راحت طلب شده بودند وخود را طلبکار می دانستند. در واقع نه تنها شاه عباس بلکه پدر بزرگش شاه تهماسپ  یکم هم از این بابت رنج می برد. چون قزلباشان هر طایفه به جز در اطاعت از بزرگ قبیله حاضر نبودند از دیگران دستور بگیرند. از این روی دگرگونی ها از بالا یعنی بوسیله شاه عباس یکم آغاز و به پیروزی رسید.  پس از آن  سراغ خرابکاران طبقات پائین رفت تا آن ها سر جای خود نشانده شوند که در راس آنان فرقه نقطویان بود. ۵

روزگار زمامداری شاه عباس  یکم همراه با سرکشی ها و کینه ورزی در میان خاندان صفوی بود که برخی از آن ها  از یکسو دارای نبوغ بسیار بالا و از سوئی روان نژند  نیز بودند. هنگامی که شاه عباس به دنیا آمد روزنامه ملاجلال که در سال ١٠٢٠ قمری چاپ می شد نوشت: "خبر تولد شاه عباس را معتمد کاظم آقا ملازم کارپردازی به شاه تهماسپ رساند. شاه تهماسپ نام او را عباس گذاشت و در ایوان چهلستون قزوین قدم زنان با خود این شعر را می خواند: عباس علی و شیر غازی/ سردفتر لشکرحجازی". ۶

 از این رو ، در همه  نشست های مهم دولتی عباس از اوان نوجوانی حاضر بود. و پس از آن هنگامی که سکان امور کشور را در دست گرفت  دگرگونی های عمده ای در شالوده ساختار فرمانروائی دودمان صفوی صورت گرفت. قاضی احمد قمی در خلاصه التواریخ می نویسد: "روز یکشنبه چهاردهم شهر ذیقعده الحرام شاه سکندر شان ستاره سپاه به دولتخانه مبارکه داخل شده در ایوان چهلستون بر جای مبارک جد جنت مکان قرار گرفتند". ٧

 او پس از مطالعات فنی و استراتژیکی در آن روزگار تصمیم گرفت پایتخت را از قزوین به اصفهان جا بجا  کند. شاه عباس به هدایت وزیر خود در اندیشه  جابجائی پایتخت افتاد و در سال ۹۹۹ حاتم بیک اردوبادی را که تازه وزیر اعظم شده بود برای بازرسی شهر اصفهان اعزام داشت و سپس آئینه و قرآن به این شهر فرستاد و خود در ماه های آخر همان سال به اصفهان منتقل شد. ٨

 دکتر ابراهیم باستانی پاریزی پیشینه نگار خوشنام معاصر به نقل از روضه الصفا می نویسد: شاید یکی از این عوامل سیل معروف قزوین بود که سال ها ی قبل از آن نصف شهر را ویران کرد و قزوین دیگر آماده گی  برای پایتخت بودن و پذیرائی از سپاهیان و امراء را نداشت. دومین عامل به عقیده دکتر پاریزی این بوده است که شاه عباس با اینکه خودش گاهی ترکی حرف می زد می خواست بدینوسیله قطعا خود را از حیطه نفوذ و استیلای ترکان قزلباش نجات دهد و برای این کار می بایست شهری انتخاب شود که در مرکز ایران و دور از تسلط آنان و نزدیک فارسیان باشد. برای تجدید نفوذ قزلباشان ناچار دست به رفرمی بزند که یک اصلاح مهم اجتماعی است و اثرات اقتصادی آن بسیار است. او نخستین بار به قول "رابرت شرلی" کوشیده است تا  "غالبا اشخاص درجه پست را ترقی داده به مراتب و شئونات بزرگ نایل سازد". ۹

شادروان دکتر پرویز ورجاوند پیشینه نگار، استاد دانشگاه و فعال سیاسی معاصر نیز می نویسد حوادث و رویدادهای مربوط به نواحی جنوب ایران و منطقه خلیج فارس و رشد فعالیت قدرت های استعماری مسئله ای بود که نظیر تجاوز عثمانی ها و اوزبک ها توجه شاه عباس را به خود معطوف داشته او را بر آن داشت تا پایتخت را به سوی آب های گرم خلیج فارس نزدیک بسازد و به مفهوم کلی تر مرکزیت بیشتری برای پایتخت در پیوند با بخش فارسی زبانان کشور به وجود آورد. شاه عباس به مسئله تجاوزهای استعماری قدرت های غربی چون پرتقالی ها و انگلیسی ها آگاهانه می نگریست و بر آن بود تا برای مرزهای جنوبی و حوزه خلیج فارس و دریای عمان و حفظ منافع کشور در این منطقه اهمیتی برابر با حفظ مرزهای غربی و شمالی قایل گردد. او با تغییر پایتخت و نزدیک ساختن آن به مرزهای جنوبی کشور کوشید تا به طور غیر مستقیم به استعمارگران غربی هشدار دهد که حکومت او از نزدیک هر حرکتی را که خلاف منافع ایران صورت پذیرد زیر نظر خواهد داشت و واکنش نشان خواهد داد. ١٠

 شاه عباس در مورد اروپا به مطالعات خوبی دست زد. او با دوستی خود و احترامی که برای "پاپ" رهبر کاتولیک ها و همچنین برای پادشاه اسپانیا قایل بود در ملاقات های حضوری با "دون گارسیا د سیلوا فیگوروا" سفیر اسپانیا در اصفهان، به سلامتی پادشاه اسپانیا جام شراب شیراز را بالا می برد و در پنهان و آشکار پادشاه اسپانیا را برادر خطاب می کرد. همراهان سفیر در یادداشت های خود نوشته اند شاه عباس پس از تصرف لارستان عقیده داشت که ایالت هرمز و بحرین و جزایر خلیج فارس را از پرتقالی ها پس بگیرد ولی برای کشمکشی که با عثمانی ها و اوزبک ها داشت تا روز مقتضی دست نگه داشت. ١١

دوستی شاه عباس با سفیر اسپانیا باعث شده بود تا او از اوضاع و احوال اروپای آن روزگار آگاهی بیابد. پس از پیروزی بر اوزبک ها که آوازه شاه عباس در اروپا پیچید انگلستان به او نزدیک شد. هدف اصلی انگلستان که برای برقراری روابط دیپلماتیک به دوران شاه تهماسپ برمی گردد، بازرگانی با ایران بود. چون در همان روزگار پارچه ها ودیگر اقلام نساجی انگلستان شهرت خوبی در بازارهای ایران کسب کرده بودند. شاه عباس با سیاست ویژه و برخورد گرمی که برعکس پدر بزرگ خود شاه تهماسپ، با فرستادگان انگلیسی کرد از "آنتونی شرلی" و همراهانش پذیرائی کرد و موفق شد تا به یاری کارشناسان انگلیسی نیروی ارتش ایران را به سلاح های گرم پیشرفته آن زمان مجهز سازد... بعد از تسخیر جزیره هرمز به فرمان دهی سرلشکر امامقلی خان و همچنین همکاری انگلیسی ها ، دولت انگلستان به امید برقراری روابط نزدیک با شاه عباس هیاتی را به سرپرستی "سرداد مور کاتن "  به همراهی "سر رابرت شرلی" و "توماس هربرت" به ایران اعزام می دارد. این هیات در بندر گمبرون (بندرعباس) پای به خاک ایران گذارده از راه بوشهر به اصفهان می روند. ١٢

لازم به یاد آوری است که "سر رابرت شرلی" در قزوین درگذشت و همچنین سفیر انگلستان " سر دادمور کاتن"  نیز دو هفته  پس از او در همان قزوین درگذشت که در گورستان ارامنه به خاک سپرده شدند. با همه آنچه گفته شد  دیپلماسی ضعیف و نا کارآمد در روزگار شاه اسماعیل یکم از یک سو، و همچنین درگیر بودن در جنگ با عثمانی و کاهلی وندانم کاری در دهه های پایانی دودمان صفوی باعث خطاها و دردسرهائی در مورد خلیج فارس شد که همچون زخمی بر گرده ایرانی تا هنوز التیام نبخشیده است. دکتر امیر حسین خنجی پیشینه نگار ایرانی می نویسند: پرتقالی ها با وعده به شاه اسماعیل به حضور خود در خلیج فارس مشروعیت بخشیدند... وپای اروپائیان در این نقطه حساس خاورمیانه باز شد. چندی بعد انگلیسیان با توافق قزلباش ها میراث پرتقالی ها در خلیج فارس را تصرف کردند و صاحب اختیار مطلق العنان تجارت دریائی جنوب ایران شدند و شروع به دخالت در امور داخلی ایران کردند. ١٣

اما از سوی دیگر،  پیشینه نگاران بی شماری نیز یکپارچگی ایران را مرهون سیاست  روزگارصفوی ها  قلمداد کرده اند. هر چند که در ابتدای کار بویژه در روزگار شاه اسماعیل یکم خون های بسیاری نیز بی رحمانه بر زمین ریخته شد. 

پانوشت ها:
١- یعقوب  آژند. هنر صفوی. بخش اول "اسکارچیا". تهران ٨/٨/٧۵. صفحه .۴
٢- دکتر جهانبخش ثواقب. "تاریخ نگاری عصر صفویه". انتشارات نوید شیراز. صص ٢۰۹ - ٢١٠
٣- تاریخ نگاری عصر صفویه. ص ٢٠۹
۴- دکتر ابراهیم باستانی پاریزی. "سیاست و اقتصاد عصر صفوی". صص ١٣۶ - ١٣٧
۵- سیاست و اقتصاد عصر صفوی. ص ١٣٧
۶- تاریخ ملا جلال به کوشش وحیدنیا. تهران انتشارات وحید ١٣۶۶. ص ٢٠
٧- خلاصه التواریخ. ص ٨۶٢

٨- سیاست و اقتصاد. ص ١٣٢
۹- سیاست و اقتصاد. صص ١٣٣-١٣۴
١۰- دکتر پرویز ورجاوند. "سیمای تاریخ و فرهنگ قزوین". نشر نی ١٣٧٧ تهران. صص ٢۰٧-٢۹٨
١١- سرهنگ سید محمد علی گلریز. "مینودر" جلد اول. دانشگاه تهران ١٣٣٧.ص ٢٠۵
١٢- دکتر ورجاوند. سیمای تاریخ و فرهنگ قزوین. ص ٢٢١
١٣- دکترامیر حسین خنجی. "نقش شاه اسماعیل صفوی در تاریخ ایران". ص٢٠٧

لینک سایت هائی که این نوشته را بازتاب داده اند:

ایران نامه. پایگاه آگاهی رسانی میراث فرهنگی و ایران پژوهی. دکتر شاهین سپنتا:

http://drshahinsepanta.blogsky.com/1392/08/17/post-1031/%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C

سلام نو. سایت اصلاح طلبان:

http://salameno.ir/fa/news/7043/%D8%AE%D9%84%DB%8C%D8%AC-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C

سخن نیوز. خبری، تحلیلی شمال کشور:

http://sokhannews.com/contentsdetails.php?contentsid=8920&cat=specialreport

مرکزمطالعات خلیج فارس:

http://www.persiangulfstudies.com/fa/index.asp?P=NEWS2&Nu=278

سایت ملی مذهبی های ایران:

http://melimazhabi.com/?andishe=%D8%AE%D9%84%DB%8C%D8%AC-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%B5%D9%81%D9%88%DB%8C

هفته نامه نسیم جنوب، بوشهر:

http://www.nasimjonoub.com/fa/posts/77347

تی نیوز. جستجوگر اخبار :

http://tnews.ir/khabar/4C5519797481.html

[ شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ]

دکتر محمود دهقانی

نشانی سایت ها و نشریاتی که این مطلب را بازتاب داده اند در پائین نوشته قید شده است. 

نلسون ماندلا قهرمان ملی افریقای جنوبی و سراسر قاره افریقا که مورد احترام سازمان ها و تمامی آزادی خواهان و طرفداران حقوق بشر جهان بود، حدود ساعت ٨ و پنجاه دقیقه شب به وقت افریقای جنوبی هنگامی که همه افراد خانواده بر بالین او حضور داشتند،  در روز پنج شنبه ۵ دسامبر ٢٠١٣ برابر با ١۴ آذر ١٣۹٢ در سن ۹۵ سالگی در گذشت. ماندلا سال ها برای رهائی ملت خود و مبارزه با نژادپرستی در زندان به سر برده بود. نگارنده  در روزگار طلائی جوانی به عنوان عضو عفو بین الملل چند بار برای درخواست آزادی این قهرمان دربند، با آرم سازمان عفو بین الملل کارت پستال به وزارت دادگستری و مسئولان دولتی افریقای جنوبی پست کردم.

 "نلسون رولیهلاهلا ماندلا"، که فقط با نام کوتاه شده خود نلسون ماندلا بر سر زبان مردم جهان افتاد در هیجدهم جولای سال ۱۹۱۸ میلادی در روستائی در نزدیکی "اومتاتا" در "ترانسکی" افریقای جنوبی چشم بر جهان گشود. او نویسنده ای ژرف نگر بود که  تا سال های آخر عمر نیز برای آزادی و حقوق انسان دست از تلاش بر نداشت. پدرش از طوایف "تمبو" بود. نلسون از اوان نوجوانی یعنی روزگاری که چشم  بر بی عدالتی اقلیتی سفید پوست بر اکثریت سیاه پوست  سر زمین خود افریقای جنوبی گشود، عاشق حقوق و عدالت اجتماعی بود. او در کالج "فورت هر"  در رشته هنر و  از دانشگاه "ویتواترسراند" در سال ۱۹۴۲ میلادی درس خود را در رشته حقوق به پایان رساند. در سال ۱۹۴۴ عضو کنگره ملی افریقا شد و چهار سال بعد سرسختانه پا به میدان مبارزه خستگی ناپذیر خود بر علیه آپارتاید گذاشت.

 نلسون ماندلا یک بار در سال ۱۹۶۲ دستگیر و محکوم به پنج سال زندان با کار و اعمال شاقه شد. او سال ها در زندان "روبین اسلاند" در "کیپ تاون" بود که بعد آزاد شد. در دوران زندان فرزند کوچک خود را از دست داد ولی رژیم ضد مردمی آپارتاید اجازه نداد او در مراسم اندوه بار خاک سپاری فرزندش حضور یابد. نلسون ماندلا  از کشورش فرار کرد و در خارج از کشور پناهنده سیاسی شد ولی شب و روز در پی تلاش برگشت به میهن بود تا با برقراری آزادی اجتماعی به صورتی منطقی کشور را از دست اقلیت سفید پوست نژاد پرست آزاد کند.

 در روزگار پر مشقت زندان بود که به عنوان چهره نامدار ضد بی عدالتی و نژاد پرستی در افریقا و در کل جهان شناخته شد. نلسون ماندلا به شدت تحت تاثیر ماهاتما گاندی رهبر ملی هند قرار داشت.  آوازه این انسان راسخ و نستوه در جهان آن چنان پیچید که خواب را بر چشم نژاد پرستان حرام ساخت و با مبارزه حقوقی او و مردم بود که سرانجام در فوریه ۱۹۹۰ میلادی از زندان آزاد شد.

 یک سال  بعد از رهائی از زندان حزب کنگره را که از سال ۱۹۶۰ میلادی ممنوع شده بود  به جریان انداخت و جان تازه ای در روح حزب دمید. نلسون ماندلا که در امریکا تا مدت ها پس از آزادی از زندان ، هنوز نامش در لیست تروریست ها قرار داشت گفته بود که این به دلیل مقاومت ما با آپارتاید است و ما تا آخر راه بر علیه نژادپرستی و برای حقوق اکثریت ملت خود از تلاش دست بر نخواهیم داشت.

 نلسون که  به مدت ۲۷سال یعنی از  ۴۴سالگی تا ۷۱ سالگی عمر خود را در زندان ها  گذرانده بود از طرف سازمان های بشر دوست جهان، بویژه سازمان عفو بین الملل، پشتیبانی و برای آزادی اش از زندان تلاش مستمر می شد چرا که او یک زندانی سیاسی به تمام معنا بود. او حتا پس از پیروزی نیز در همه محافل و در  سفرهای خود،  از حقوق انسان ها دفاع کرد.

 هنگامی که با رای قاطع هم میهنان خود رئیس جمهور افریقای جنوبی شد با تمام وجود برای آبادانی و پی ریزی شالوده دمکراسی و دوری از دوگانگی و کینه، در کشورش تلاش نمود.او از حقوق همه انسان ها در سراسر جهان نیز دفاع می کرد. در سفری به استرالیا با پشتیبانی از حقوق سیاهان "ابوریجینال"  خشم عده ای را برانگیخت. او که ناطقی مسلط بود و بر جنبه های حقوقی بشر احاطه داشت با تبسم و نگاهی پر معنا پیروان فلسفه  نژاد پرستی را نکوهش می کرد.در همین حال اکثریت ملت استرالیا بر عکس اقلیتی نژاد پرست از نلسون ماندلا استقبال شایانی کردند.

 ماندلا نه تنها از حقوق مردمی که در جهان حقوقشان پایمال شده است دفاع می کرد ، بلکه در مبارزه  با بیماری های مهلکی نظیر "ایدز" و سل نیز در تلاش بود. او که خود فرزند ۵۴  ساله اش " ماگاکاتو ماندلا" را  در اثر بیماری ایدز فراگیر در جهان، از دست داد، گفت: بگذارید از ایدز آشکارا سخن بگوئیم و آن را نپوشانیم. در همین راستا بیل کلینتون رئیس جمهور پیشین ایالات متحده امریکا نیز با نلسون ماندلا هم داستان شد و گفت: آلودگی به ایدز نباید اسباب شرمندگی باشد.از سوی دیگر نلسون ماندلا هشدار داد ایدز نیز جنگی بر علیه بشریت است که نبرد علیه این بیماری  پیروز نخواهد شد مگر این که جامعه جهانی برای مقابله با بیماری سل و ایدز تلاش بیشتری کند. او از سران کشورهای گروه هشت خواست تا قدرت رهبری ، بصیرت و شجاعت سیاسی را در مبارزه با ایدز نشان دهند. یاد آوری این نکته ضروری است که نلسون ماندلا، این قهرمان حقوق بشر جهان، خود نیز نجات یافته از بیماری سل قلمداد می شد و در کشورش به دلیل فقر در دوران آپارتاید از چهل و پنج ملیون جمعیت این کشور پنج ملیون به بیماری ایدز مبتلا هستند. این اپیدمی در هند نیز چندین ملیون و در روسیه نیز شمار وحشتناکی  را مبتلا کرده است.

 با فریاد این انسان شرافتمند بود که بیل گیت بنیان گذار مایکروسافت برای مبارزه با اپیدمی ایدز در جهان،  ۴۵ ملیون دلار اهدا کرد. کنسرت های موسیقی عظیمی در چهار گوشه جهان بوسیله هنرمندان بر گذار شد تا با فروش بلیط به پژوهش و راه علاج این بیماری ها کمک شود. ستارگانی چون "ویل اسمیت" و " آنی لنوکس"  و گروه "کویین" همراه با " کتی ملوا"  و " ایندیا آری"  و دیگر هنرمندان به منظور مبارزه با ایدز بر صحنه رفتند. جالب این که کنسرت، با شماره ا ی که بر روی پیراهن نلسون ماندلا در زندان آپارتاید "۴۶۶۶۴" بود،  نامگذاری شد.

 این پیر مبارز  و ژرف نگر، نه تنها برای پژوهش و از میان بردن ایدز و سل بلکه برای حقوق ملت ها ی دیگر کشورها نیز هیچ گاه خاموش ننشست. او یکی از سیاستمداران بزرگ جهان بود که دخالت امریکا و دیگر زور گویان هم پیمان آنها را در خاور میانه محکوم  کرده و اعلام داشت که نگرش  امریکا تهدیدی برای صلح جهانی است. او به جرج بوش رئیس جمهور پیشین امریکا هشدار داده بود که به عراق حمله نکند.

 نلسون ماندلا در همه جا از ایرانیان با نام نیک سخن می راند و اقدام ایران  پس از انقلاب  را در پی قطع رابطه با افریقای جنوبی در دوره ی حکومت اقلیت سفید پوست نژاد پرست ، ستود. او کودتای شوم ٢٨مرداد و سرنگونی حکومت ملی دکتر محمد مصدق بوسیله امریکا را نیز محکوم کرد. ماندلا که برنده جایزه صلح نوبل  نیز بود  پس از انتخاب به عنوان رئیس جمهور کشورش نسبت به اقلیت سفید پوست، به جای انتقام، روش صادقانه ای در پیش گرفت و رو به ملت خود اعلام داشت ما می خواهیم کشورمان را بسازیم. می بخشیم اما فراموش نمی کنیم. در همان حال از سفید پوستانی که در دوران ستم آپارتاید در کنار سیاهان بودند نیز تشکر کرد و با این کار به اکثریت سیاه پوست یادآوری کرد که همه سفید پوستان نژاد پرست نیستند. ازمیان همه ، از خانم "هلن سوزمن" به نیکی یاد کرد.

هلن سوزمن دختر یک مهاجر یهودی اهل لیتوانی، تنها نماینده ای در پارلمان سفید پوستان بود که نژاد پرستی را محکوم می کرد و دوبار هم نامزد جایزه صلح بوده است. نلسون ماندلا در  کتاب خاطرات خود نوشته است: دیدن این زن بی باک در حالی که به داخل سلول چشم دوخته  و در محوطه زندان راه می رفت صحنه ای فوق العاده بود. او تنها زنی بود که با حضورش سلول های ما مزین می شد. هلن  سوزمن که تقریبا هم سن ماندلا بود و در ۱۹۱۷ به دنیا آمده بود در سن ۹١ سالگی درگذشت و نلسون ماندلا برایش احترام بسیار قایل بود.

 نلسون ماندلا پس از پیروزی در کشورش دست به اتحاد مردم خود از هر رنگ زد.اندیشه ژرف و بدون بغض نلسون ماندلا که آینده کشورش را در نظر داشت،  آقای "اف دبلیو دکلرک" رقیب پیشین و رئیس جمهور سفید پوست  افریقای جنوبی را به تحسین واداشت و نلسون ماندلا را یکی از شخصیت های بزرگ قرن توصیف کرد و خود نیز به دلیل درک واقعیت ها در سال ۱۹۹۳ میلادی جایزه صلح نوبل را دریافت نمود. " اف دبلیو دکلرک" گفت:  نلسون ماندلا شخصیتی با وقار ، فروتن و با اعتماد به نفس است که با نام نیکی که دارد جامعه از هم جدا شده ما را به هم متصل کرده است.

 نام نیک نلسون ماندلا، این ابر مرد انسان دوست، سمبلی است برای جوامعی که می خواهند با عقاید گوناگون و از هر رنگ و مرام ، با مسالمت و احترام به دگر اندیشان و در سایه آزادی کشورشان را در مسیر عدل و عدالت رهبری  کنند و بسازند. در سوگ این فرزند قهرمان افریقا و دوست دار بشر، تمامی رهبران جهان با ادیان و اندیشه های گوناگون، به ملت افریقا تسلیت گفتند و برخی کشورها نیز پرچم های خود را نیمه برافراشته کرده عزای عمومی اعلام نمودند.

 باری:  با نام نیک به یادگار مانده نلسون ماندلا  در حافظه بشریت و همه رهبران مسئول در این جهان و با استقبال از غزل عرفی شیرازی خودمان: چنان با نیک و بد عرفی، به سر کن کز پس مردن / مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند. 

بازتاب در سایت ها و نشریات:

عصر کازرون:

http://www.asrekazeroon.ir/?p=8979

حافظ نیوز:

http://hafeznews.ir/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA/6646_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D9%88%DA%AF_%D9%86%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%86_%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%8C_%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84_%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4_%D8%B4%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7

گریشنا:

http://www.gerishna.com/archives/23250

سایت استان کهگیلویه و بویر احمد:

http://k-b.ir/152090

نسیم جنوب بوشهر:

http://www.nasimjonoub.com/fa/posts/76336

صبح دنا:

http://sobhedena.com/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D9%86%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%8C-%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%81%D8%B1/#comment-80

[ شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ ]

بازار خونین فینه دوزان عثمانی درسوریه

دکتر محمود دهقانی

 این مقاله در نشریات گوناگون بازتاب داشته که  لینک آن ها در زیر مطلب آمده و نشانه امیدوار کننده ای از دمکراسی و تنوع تفکرات ملی  است.

در سایه روشن تاریخ منطقه خاورمیانه شاخه هائی نو رسته و پیوند خورده از ریشه و تبارهای  این منطقه سر برون آورده، که کهته های سرباز کرده دمل های چرکین روزگار گذشته تاریخی این منطقه هستند.  با آشنائی خوب استعمار از ضعف حافظه تاریخی مردم خاورمیانه، سیل خون به راه افتاده وبهار عربی را به خزان تبدیل کرده اند و هم اکنون مردم منطقه  دل و قلوه خور، برادران خود شده اند و بر چهره های خود با خشم و غضب چنگ می زنند.هر روز بر تعصبات مذهبی و قومی دامن زده می شود ونه تنها جوانان خاورمیانه در خون خود می غلتند، بلکه ساختمان ها تخریب و آثار باستانی ملت های منطقه نیز به تاراج رفته و سر از بازار جهان در می آورد. بیشترین آثار به تاراج رفته سوریه در شهر حلب بوده است، شهری که سعدی شاعر شیرین سخن شیرازی نیز از آن یاد کرده است. شهری در شمال غربی سوریه که روزگاری جایگاه چهار اسقف اعظم کلیساهای یونانی  و ارمنی و کاتولیک و پروتستان بود. شهری که اقوام مختلفی از جمله اقوام سامی، اموی، آرامی، آشوری، بابلی، یونانی، رومی، ایرانی و مصری در فرهنگ آن سهیم بوده اند.

 حلب از قدیمی ترین شهرهای موجود و احتمالا از تاسیسات "حتی" هاست و نامش در کتیبه های بغاز گوی و متون بابلی مربوط به ۷۵۰ پیش از میلاد مسیح آمده و در حمله انوشیروان نیز تسخیر شده است. چندی نیز جایگاه حکام اموی بود. این شهر که در روزگار فاطمیان  و سلجوقیان آسیای صغیر و اتابکان شام و ایوبیان از سوی هلاکوخان مغول  و پس از آن تیمور و سپس جنگ های ارامنه و ترکمانان آق قوینلو و قراقوینلو  وپس از آن ها ترک های عثمانی پی در پی تسخیر شده است، اینک نیز در تصرف شورشیانی است که با دولت مرکزی سوریه با کمک اروپا، امریکا و چند کشور عربی و ترکیه ، در ستیز هستند و از هر سو مردم سوریه با مرگ و آوارگی سرنوشت های دردناکی را تا به امروز پشت سر گذاشته اند.

اگر بخواهیم به پیشینه تعصبات مذهبی دامنگیر سوریه امروز و کشتار در همه شهرها و بویژه شهر حلب نگاهی تاریخی بیندازیم باید یادی هم از شاعر و فیلسوف عرب ابوالعلاء معری "احمد بن عبدالله بن سلیمان معری" داشته باشیم که در معره النعمان به سال ۳۶۳ هجری قمری  زاده و  در سال ۴۴٩ هجری قمری رخت از جهان بربست. ابوالعلا ء معری  از پدر خود در شهر حلب و از محمد بن عبدالله سعد نحوی، لغت و نحو فرا گرفت. در نزد راهبان نیز کتب عهد عتیق و عهد جدید خواند  و پس از آن  به بغداد سفر کرد و در آنجا حکمت یونانی و هندی آموخت. دوباره به زادگاهش معره برگشت و تا روز مرگ به نوشتن و سرودن شعرهای ناب پرداخت. اما روزگار این شاعر هم پر فراز نشیب بود. در روزگاری که  جهان در تاریکی و فقر فرهنگی بود  با تالیف " الفصول و الغایات"  با خشم و غضب خشک مغزان روبرو شد و به او بهتان زدند که آن را به معارضه با قرآن تالیف کرده است. این فیلسوف دل خون از تعصبات روزگار، آثار با ارزشی از جمله "الفصول و الغایات" و رساله الغفران"  که شباهت بسیاری به "کمدی الهی"  دانته و  "بهشت گم شده" میلتون دارد نوشته است. گفته می شود در بستر مرگ وصیت کرده بود بر سنگ مزارش بنویسند:

"هذا جناه ابی علی  / و ما جنیت علی احد". ( این جنایت پدرم بر من است / من این جنایت را بر کسی روا نمی دارم).

بسیاری از شاعران و نویسندگان و پیشینه نگاران هنر و ادبیات افکار ابوالعلا معری را به اندیشه های شاعر ایرانی عمر خیام همانند می دانند ۱.

در چشم انداز جغرافیائی نیز دمشق پایتخت سوریه در کنار کشور لبنان قرار دارد که بیروت نیز همچون دمشق سابقه درخشان تاریخی دارد. بیروت شهر باستانی "بروتوس"  پایتخت و دریا بندر لبنان  در دامنه ساحل مدیترانه از روزگاران دور  از رومیان گرفته تا روزگار فنیقیان که اسقف نشین بود و در روزگار جنگ صلیبی دست به دست شد تا آن که در روزگار سلطه ممالیک بوسیله مسلمانان تسخیر گردید.  لبنان نیز در روزگاری از دست استعمار فرانسه و خشونت عثمانیان در رنج بوده است.

حما یا "حماة" شهری که در شمال سوریه بر دو ساحل نهر العاصی "ارونتس"  در ۱۲۰ هزار گزی جنوب غربی حلب در جلگه ای حاصلخیز  و تاریخی قرار دارد و کتیبه "حتی" نیز در آنجا به دست آمده نیز تاریخی پر فراز و نشیب داشته است.  این شهر در ۷۲۰ پیش از میلاد مسیح ضمیمه آشور شد. اسکندر مقدونی نیز آن را گرفت و آنتیوخوس چهارم ملقب به ابی فانس، آن را "ابی فان" نام گذاشت.  در ۱۶ هجری مسلمانان آن را تسخیر و در روزگار سیف الدوله حمدانی حما به حلب پیوست و تا یورش هلاکو و  پس از آن ایوبیان مالک آن شدند.  در روزگار تسلط عثمانیان آن ها، آن را ضمیمه قلمرو خود کردند و پس از افت و خیز بی شمار به خاک کشور سوریه بازگشت ۲

این شهر که روزگاری مرکز بازرگانی پر رونقی بود و بازار فینه دوزی آن که تاثیر پذیرفته از مصری ها و عثمانی ها بود  تا چند دهه پیش هنوز رونق داشت و فینه اش به همه کشورهای خاورمیانه صادر می شد. نه تنها  ابو غوار هنرپیشه کمدین سوری در برنامه های تلویزیونی آن را می پوشید، بلکه برخی در ایران از جمله ذبیحی موذن پیش از انقلاب رادیو در ایران نیز فینه، این کلاه استوانه ای منگوله دار عثمانی ساخت سوریه بر سر می گذاشت.

 در گذر تاریخ، حلب  به دست ابراهیم پاشا خدیو مصر هم افتاده بود. پس از جنگ جهانی اول این بار تحت قیمومیت استعمار فرانسه آتش بیار معرکه امروز، افتاد تا آن که  استعمار فرانسه شکست خورد و با سرسختی و پای فشاری ها و تلاش مردم این سامان حلب به مام خود سوریه بازگشت۳.

 اگر در روزگار سلجوقیان، این دودمان  توانستند قلمرو وسیعی از سرزمین های اسلامی  را از آسیای مرکزی تا سواحل مدیترانه  و آسیای صغیر برسانند، اما با فروکش کردن قدرت سلجوقیان و بویژه پس از مرگ سلطان سنجر، افول و انحطاط فرا رسید و سرزمین های تحت نفوذ آنان تکه تکه شده بودند. مناطق شام و دیار بکر تا جنوب غربی دریای مازندران  پناهگاهی برای  دسته ها و رسته های فراری از جنگ ترکان شد. اتابکان که خود زاده سلجوقیان بودند از ضعف درباریان استفاده کردند و متصرفات سلجوقیان را به حکومت ها و دسته های محلی تقسیم نمودند. از جمله آن ها اتابکان دمشق، اتابکان شام، اتابکان سنجار، اتابکان الجزیره، اتابکان اربل، اتابکان فارس، اتابکان یزد، اتابکان لرستان و اتابکان آذربایجان بودند.در میان این ها تنها اتابکان یزد خود را دنباله امرای دیلمی علا الدوله کاکویه می دانستند و گرنه اتابکان دیگر در اصل ترک نژاد بودند ۴.

ترکان که گفته می شود غلامان و کنیز های زیبا روئی در  دربارهای بغداد و ایران بودند  و روزگار درازی به آن ها اهمیت داده نشده بود،  با رخنه و نفوذ در دربارها بویژه  در سرزمین ایران و با گرویدن به دین اسلام مذهب سنت را  پذیرفتند هر چند که گروه های قابل ملاحظه ای نیز به مذهب شیعه گرویده بودند۵.

از این رو تنوع دین های یهودی، مسیحی و مسلمان در خاورمیانه زاده تنوع قومی بوده، که گاه با جنگ و ستیز و گاهی پشتوانه های شاهان و حاکمان توانسته است دسته ای را با دسته دیگر برجسته نماید. در این راستا اقوام سلجوقی و غزنویان  از عمده ترین اقوامی بودند که در روزگار طغرل بیک در مرو و نیشابور زمام به دست گرفتند و "پس از فتح ری، اصفهان، همدان، هرات، سیستان، کرمان ، فارس و آذربایجان وارد بین النهرین علیا و ارمنستان شدند"۶ .

 قدرت غلام های ترک  در روزگار شاهان سامانی نیز با رتبه سپهسالاری آلبتکین در خراسان و پس از آن رویاروئی با منصور ابن نوح سامانی در شهر غزنه و پیدایش  سلسله غزنویان از نکات دیگر است که در این مختصر نمی گنجد.

در روزگار مغول و ایلخانیان  و تیموریان، شیعه ها  همیشه مورد آزار بودند و سران این سه دودمان در هر برهه ای برای مصلحت زمام امور خود  و مصالح سیاسی  از یکی از مذاهب پشتیبانی بیشتر و یا دشمنی می نمودند که نمونه آن دشمنی پادشاهان خوارزمشاهی به خاطر مخالفت با خلفای بغداد نسبت به شیعیان به این شیوه بود." از پیدایش ترکان در کشور ایران برای اولین بار به صورت بردگان و کنیزان در دستگاه های حکومتی سامانیان و دیالمه سخن رفته است" ۷.  

ابن حوقل در  کتاب " صورت الارض" در این مورد با شرح و تفسیر بسیار از غلامان جنگاور و کنیزان زیبا رو  گفته است. اما اگر از برهه ای به آن گونه که ابن حوقل نوشته بگذریم، خواهیم دید ترکان در ایران در دودمان های گوناگون بر این سرزمین حکم رانده و در شرایطی به یکپارچگی ایران و تحکیم قدرت حکومت های مرکزی سهم بزرگی داشته اند و خدماتشان کمتر از اقوام فارس و لر و کرد و بلوچ وغیره نبوده است. دودمان صفوی که برخی از شاهان آن از جمله شاه اسماعیل یکم و شاه عباس یکم کارهای مفیدی انجام دادند نمونه ای بر این مدعاست.

با سر برون آوردن دومان آذری یا ترکان صفوی و پس از نابودی دودمان تیموریان،  قزلباشان صفوی ،عامل گسترش شیعه در کشور ایران و برخی از نواحی وسیعی در خاورمیانه ازشام گرفته تا افریقا در سده های نهم و دهم  هجری بودند که در میان مردم ساکن آناتولی نیز مذهب شیعه پیش از آن به طور گسترده وجود داشت و بیشتر ادارات و استحکامات و دانش نوشتاری و دفتر داری را شیعیان بر عهده داشتند و مقبول خاص و عام شده بودند. نیروی نظامی صفوی در هسته تشکیل آن از قبایل ترکان آسیای صغیر و سوریه بوده اند. قزلباشان از اقوام ترک آسیای مرکزی استفاده کردند هر چند همان گونه که پیش از این گفته شد، پیشینه نگاران  از غلامان ترک در کارهای لشکری و کشوری پادشاهان سامانی و دیالمه نیزیاد کرده اند.

 نباید از نظر دور داشت که شیعیان در سرتاسر خاورمیانه حضوری چشم گیر داشته اند. اما اهل تسنن نیز در خاورمیانه سابقه ای گسترده از آغاز اسلام تاکنون دارند و پس از فاجعه کربلا نیز سنی ها در آنجا که از حسین و خاندان علی ابن ابی طالب سخن به میان می آید با احترامی که در یک خانواده حکمفرماست، سخن می گویند. باید به یاد داشت که این فقط دین اسلام نیست که پیروانش به دسته ها و گروه های متفاوت تقسیم شده است. در میان پیروان مسیح  و دیگر ادیان ابراهیمی نیز در بر همین لولا بوده و هست. نمونه آن تفاوتی است که در میان کاتولیک ها و پروتستان ها وجود دارد که تا حدودی شباهت به شیعه و سنی در اسلام است.

با این پیش در آمد بسیار کوتاه تاریخی و پیوند ترک و عرب و فارس و حیفا و شام و کربلا و تهران بهتر است نگاهی گذرا نیز به جنگ های این برادران ابراهیمی در پلکان سده بیست و یکم و در چمبره روزگار شکوفائی الکترونیک  انداخت که هر گروهی سر به سوئی نهاده و سفت و سخت خواهان به گل مالیدن پوزه یکدیگر در سوریه امروز شده اند. این بار در این جنگ ویرانگر و موهوم، هر سه پیروان یهودی، مسیحی و مسلمان دست در حنای خونین رنگ معرکه دارند و آینده تلخ تری نیز بر سر راه هر سه پیروان خواهد بود مگر آن که هر چه زودتر چاره ای برای جراحی این دمل چرکین، اندیشیده شود.

 سازمان های مسلحی که شمارشان به بیش از ۱۷ گروه می رسد هریک روشی جداگانه برای مبارزه با دولت مرکزی سوریه دارند. جبهه النصره، لواء التوحید، کتائب احرار شام، احرار سوریه، کتیبه السلطام محمد، لواء حلب الشهباء الاسلامی، حرکه الفجر الاسلامیه، درع الامه، لواء عدنان، کتائب الاسلام، لواء جیش محمد، لواء النصر، کتیبه الباز و لواء درع الاسلام همگی از گروهائی هستند که پیشتراعلام موجودیت کرده اند. روزنامه الاهرام در زمان ریاست جمهوری محمد مرسی بر مصر از ۳ گروه جبهه النصره، لواء التوحید و کتائب احرار شام به عنوان بزرگترین گروه هایی یاد کرد که این گروه ها در شمال سوریه در حال درگیری با ارتش بودند. واشنگتن پست نیز در گزارشی به معرفی گروه هائی پرداخت که آن ها از گروه های نظامی غیرسوری هستند و تفکرات مذهبی دارند و از روش‌های سازمان القاعده استفاده می کنند.

 در این بازار خونین، کشور ایالات متحده امریکا که در دهه های نخست قرن بیستم اعلام می کرد کاری به کار کشورهای جهان ندارد و ابر قدرت شدنش مدیون دوری از جنگ بود، در دهه های نخست قرن بیست  یکم خود را به عنوان ابرقدرت و ژاندارم جهان  می داند. سازمان مللی را که پس از جنگ جهانی دوم برای درنغلتیدن کشورها در دامان خود خواهی و یکه تازی و دوری از جنگ و خونریزی بنیاد شده بود به گونه ای درآورده تا با آن دمار از روز و روزگار کشورهائی درآورد که  دیکته های او را بر نمی تابند. شواهد خونریزی های کنونی در همه کشورهای خاورمیانه از جمله عراق و افغانستان و درگیری ایالات متحده در این جنگ ها نشان می دهد که چندان دلواپس  دمکراسی نیست چرا که از دیکتاورهای سنتی برای جنگ در کشورهائی چون عراق ، افغانستان و سوریه کمک می گیرد تا بحران مالی را سر و سامان دهد. دیکتاتورهای قرن بیست و یکم در برخی از کشورهای خاورمیانه برای امریکا دیکتاتورهای متمدن هستند، تنها کسانی بی تمدن اعلام می شوند که حرف ایالات متحده امریکا را نمی شوند !!

در این خصوص روشنفکران و نویسندگان بشر دوست در خود ایالات متحده امریکا بیشتر از هر کسی افشاگری کرده اند و نیازی به بازگوئی آن ها نیست. یک شبه سلطانی را می برد و فرزند حرف شنو تر آشنا با بازی جنگ "نینتندو" را به جایش می نشاند ٨. نئو عثمانی های ترکیه را از هول حلیم و نماز در مسجد اموی، در دیگ سیاسی می اندازد و آن چنان به خواب خرگوشی فرو می کند که این نئوعثمانی ها فراموش می کنند روسیه چند مرتبه در درازنای تاریخ به آن ها حمله کرده و حالا که شکست سوریه را شکست خود می دانند در گوشمالی نئوعثمانیان ناشی این روزگار نیز دست روی دست نخواهند گذاشت و از سوئی متحدان روسیه که سرنوشتشان در این برهه از زمان به هم پیوند خورده است اقتصاد ترکیه را با چرخش سیاسی به ورطه خواهند انداخت. از سوئی کردها با ۲۰ ملیون جمعیت در کشور ترکیه و قسمت هائی که در ایران و سوریه و عراق قرار دارند نیز می توانند حرکتی را آغاز کنند که دیر یا زود مزه شکر آب شده در کام سران نئوعثمانی را تلخ خواهد کرد.

روزگاری شادروان تورگوت اوزال پشت سر علی اکبر هاشمی رفسنجانی در سفر به ایران، در نماز جمعه تهران نماز خواند. رسانه های ترکیه سر به نکوهش برداشتند که رفته ای پشت سر یک فارس شیعه نماز خوانده ای؟ تورگوت اوزال گفته بود: تنها پیش نماز فارس بود اما نمازگزاران همه ترکان ایرانی بودند و آب سردی بر سر و روی خبرنگار ریخت. شادروان بلند اجویت نیز در پاسخ به روزنامه نگاری تندرو در ترکیه گفته بود اسم من بلند اسمی فارسی است و اسم همسرم رخشان هم فارسی است به من بگو ما با چه کسانی روبرو هستیم؟ او به سران دولتی هشدار داده بود وارد کازار با ایرانیان نشوید و جانب احتیاط نگه دارید. به امریکائی ها هشدار داد  که عثمانی ها هم در گذشته چاره ایرانیان نکردند. حرف های این دو سیاست مدار که نامشان در تاریخ ترکیه به نیکی و همراه با دانش سیاسی ثبت شده، خود علاقه قلبی فرهنگی مردم کشور همسایه ما ترکیه را در قلب مردم ایران نیز به ثبت رسانده است.

با این چکیده آشنائی با  روزگار  تاریخی سوریه و همسایگان آن، در روزگار کنونی که  این کشور عربی جنوب آسیا در سواحل شرقی مدیترانه از شمال با کشور ترکیه، از شرق با کشور عراق و از غرب با کشور لبنان و از جنوب با کشور اردن و کشور اسرائیل همسایه است، با تمدن دیر پای  خود دچار جنگ داخلی و فشار آتش بیاران معرکه برخی از کشورهای عرب دلواپس تخت های متزلزل خود و برخی از کشورهای اروپائی و در راس همه آن ها ایالات متحده امریکاست.

 پایتخت سوریه دمشق و شهرهای مهم آن  حمص، درعا، حماه ، حلب و دیر الزور است. در این شهرها بجز قسمت های مسیحی نشین و علوی و شیعه نشین، گروه هائی که عمدتا با پول های قطر و عربستان می جنگند به دسته های کوچک تقسیم و پراکنده در حال نبرد هستند. در راس همه این دسته و دستک ها سازمان القاعده و جبهه النصر نیز قرار دارند. این گروه ها که از کشورهای مختلف جهان بوده و گزارشاتی نیز از وجود برخی از اعضای سازمان مجاهدین خلق ایران در میان آن ها در نشریات چپ و غیر چپ ایرانی دیده می شود، جولانگاه دسته ها با مذاهب مختلف است اما چپ سنتی پیکار جوی انقلابات پیشین و پیش رو در جهان،  نگرشی بسیار متفاوت از این گروه ها دارد و نه تنها خود را درگیر نکرده بلکه از نظر تئوری نیز خود را مخالف این گروه هائی که در سوریه می جنگند می پندارد چرا که تجربیات تاریخی و نمونه هائی در تونس و مصر و لیبی نشان داده است پیروزی تندروهای مسلمان می تواند آینده ای بسیار خطرناکتر از سوریه اسد برای منطقه و جهان، به بار آورد و حتا یهودیان را نیز با خطر جدی روبرو نماید. شواهد چنین می نماید که امریکا و اسرائیل نیز این حقیقت را به گونه ای دریافته اند. اینک هر چند درگیری در سوریه بشدت خود باقی است اما در پشت درهای بسته نیز بازیگران منطقه ای و جهانی مشغول کار سیاسی شده اند تا شاید با ورود به سال ۲۰۱۴ میلادی که  موعد انتخابات ریاست جمهوری در سوریه است بازی را به گونه ای آغاز کنند. البته اگر روند حوادث شتابزده همه چیز را درهم نشکند.

 از میان همه دسته ها و دستک های درگیر در جنگ داخلی سوریه، در  راس همه سلفی ها و اخوان المسلمین برجسته ترین این گروه ها هستند که از برخی از کشورهای عرب آمده و به سوی کارزار مرگ و نابودی در سوریه سرازیر شده و با پول ها و اسلحه هائی که در اختیار دارند، با ارتش منسجم سوریه وارد جنگ شده اند. در این جنگ هر چند که زیر ساخت های سوریه نابود می شود اما باعث مرگ عظیم دسته های جهادی که غرب از آینده پیروزی تمام و کمال آن در هراس است نیز، می انجامد.

 از بدو درگیری ها، دولت سوریه، ارتش قدرتمند خود که گفته می شود در خاورمیانه یکی از ارتش های با ابزار پیشرفته است را تمام و کمال وارد میدان نکرده است. این جنگ هر چه باشد بعید به نظر می رسد بدون کار سیاسی و فقط با ابزار و اسلحه بتواند حقی را به گروه های درگیر حکومتی و غیر حکومتی برساند. اما از سوئی بخوبی توانسته است در بزنگاه تاریخ،  برادر کشی را در خاورمیانه برای آتش بیاران معرکه و استعمار اروپائی بر پا نماید.    دود کنده این جنگ بی محاسبه پس از پایان آن به چشم اروپا وطرفداران اروپائی جنگ نیز دیر یا زود خواهد رفت.

بیشتراز آینده پر خون آن ، حکایت درگیری در سوریه با موقعیت استراتژیکی آن در خاورمیانه به تضاد سر برون آورده بده بستان های سیاسی و اقتصادی و تب و لرز آن به جان جهان سرمایه داری نیز رنگین تر سرایت خواهد کرد. همه روشنفکران و کسانی که با الفبای سیاسی آشنائی دارند جنگ داخلی سوریه را حرکت سرمایه داری بسوی تضعیف و از پا درآوردن سیستم ها و اقتصاد کشورهائی از جمله روسیه و چین و ایران می دانند و نشانه ها نیز جز این نبوده و نیست و قیل و قال دمکراسی و حقوق بشر متاسفانه دیگر حنایش در میان مردم جهان رنگ باخته است. با سر برون آوردن دسته ها و گروه ها و کشورهائی از جمله بریکس و سازمان شانگ های و غیر متعهدها، عرصه بر امریکا و اروپا تنگ تر شده است.

 هر چند تحلیل در مورد پیروزی درگیران در این زورآزمائی کار ساده ای نیست اما درک این موضوع شاید سخت نباشد که اروپا و امریکا اگر هم بازنده اصلی این کارزار نباشند، برنده تمام و کمال آن نیز نخواهند بود. از نمای این گستره شاید باور این به دور از ذهن نباشد که امریکا و اروپا  پس از پایان جنگ سرد وارد چالش عظیمی شده اند که راهی ندارند مگر آن که برخی از ناکامی ها و شکست  خود را در این نبرد نیز پذیرا باشند.

پانوشت ها:

۱ – سفرنامه ناصر خسرو قبادیانی مروزی. به کوشش دکتر محمد دبیر سیاقی. انتشارات زوار. بهار ۱۳٨۷ ص ۱٩۶. برگردان شعر از عربی به فارسی از نگارنده است.

۲ -  سفرنامه... ص ۲۳۱

۳ – سفرنامه ... ص ۲۳۱

۴ – تاریخ اجتماعی. مرتضی راوندی. جلد دوم. ص ۲۶۵ .

۵ – تشیع و قدرت  در ایران. دکتر بهزاد کشاورزی. انتشارات خاوران . پاریس پائیز ۱۳۷٩... صص۱۰ - ۱٩

۶ - اسلام در ایران. پطروشفسکی. برگردان کریم کشاورز. صص۳٨۷ -۳٨٨  

٧ - تاریخ ادبیات در ایران. دکتر ذبیح الله صفا. جلد اول. ص ۲۲۲

٨   - بازی "نینتیندو" یک بازی کامپیوتری یا به قولا "آتاری"  هیجانی وجنگی است که میان نوجوانان طرفدار دارد 

بازتاب در سایت ها و نشریات:

سایت ملی مذهبی ایران:

http://melimazhabi.com/?maghalat=%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%a7%d8%b1-%d8%ae%d9%88%d9%86%db%8c%d9%86-%d9%81%db%8c%d9%86%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b2%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%ab%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%88%d8%b1%db%8c%d9%87

کانون پژوهش های خلیج فارس:

http://persiangulfstudies.com/Fa/index.asp?P=NEWS2&Nu=276

کار ، ارگان سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت):

http://yaranema.eu/roidad.php?a_id=590

اشتراک:

http://eshtrak.wordpress.com/2013/09/30/بازار-خونین-فینه-دوزان-عثمانی-درسوریه

سخن نیوز:

http://www.sokhannews.com/contentsdetails.php?contentsid=8838&cat=specialreport

 ایران ما:

http://news.iranema.ir/news/289106/

هفته نامه نسیم جنوب:

http://www.nasimjonoub.com/fa/posts/64288

پایگاه آگاهی رسانی میراث فرهنگی و طبیعی ایران "ایران نامه" دکتر شاهین سپنتا:

http://drshahinsepanta.blogsky.com/1392/07/18/post-1017/

 کرمانشاه پست: به سردبیری فرزاد پورمرادی

 

http://www.kermanshahpost.ir/articles/1392/07/21/بازار-خونین-فینه-دوزان-عثمانی-درسوریه-96171

 

 

[ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٢ ] [ ٤:۳٥ ‎ق.ظ ] [ ]

گزارش دو رویداد هنری سینمای ایران، در سیدنی استرالیا

دکتر محمود دهقانی

هنگامی که وارد دفتر دوست عزیز پرفسور "خاویر آلوارز- مون"، ایران شناس متخصص در تاریخ باستانی ایلام  شدم، همان طور که داشت سیبی را دندان می زد از بشقاب، سیب دیگری را برداشت و رو به من پرت کرد و  در حین جدال دندان با سیب اطلاع داد که آقای دکتر حمید نفیسی در دانشگاه سیدنی و دانشگاه "نیو ساوت ویلز" با فیلم و اسلاید در مورد تارخ سینمای ایران سخنرانی خواهد داشت و دیگر این که هنرمند ایرانی خانم "نیکی کریمی" هم در جشنواره بین المللی فیلم پارسی در سیدنی استرالیا خواهد بود و با تماشاچیان و گزارشگران صحبت خواهد کرد.

ورود به سخنرانی دکتر نفیسی برای همگان رایگان بود، اما دو بلیط برای تماشای فیلم خانم کریمی با اینترنت  گرفتم و با هم به هر دو برنامه هنری ایران در استرالیا، رفتیم. با تمام گرفتاری ختنه سوران ویراستاری دو کتاب خودم در مورد معماری روزگار صفوی، حیفم آمد گزارش کوتاهی از این دو رویداد هنری سینمایی را در حالی که در روزگار خیلی جوانی در اسپانیا درس "سینماتوگرافی" نیز خوانده ام، ننویسم:

 

 کتاب چهار جلدی "تاریخ اجتماعی سینمای ایران" دکتر حمید نفیسی
 و سخنرانی در دانشگاهای سیدنی استرالیا:

آقای دکتر حمید نفیسی زاده  ۱٩۴۴ میلادی در اصفهان، از سن ۲۰ سالگی تا به امروز در امریکا زندگی می کند و در حین تحصیل و تدریس از زادگاه خود ایران نیز غافل نبوده است. دکتر نفیسی که در دانشگاه "نورت وسترن" ایالات متحده امریکا تدریس می کند، صاحب کرسی شیخ حمد بن خلیفه آل ثانی در رشته ارتباطات نیز هست.

 دکتر نفیسی نخستین دانشگاهی ایرانی است که تاریخ سینمای ایران را ژرف  و بدون تعارف و قلمبه گویی در چهار جلد به زبان انگلیسی به چاپ رسانیده است. کاری که تاکنون انجام نشده بود به همت دکتر نفیسی به ثمر نشست.

 من با نام دکتر نفیسی در دانشنامه ایرانیکا که به همت پروفسور احسان یارشاطر در دانشگاه کلمبیا به زبان انگلیسی انتشار می یابد، آشنا شدم. دکتر نفیسی  چهار جلد کتاب "تاریخ اجتماعی سینمای ایران"  را  مدت کوتاهی در پیش از انقلاب آغاز کرده و پس از بیش از سه دهه  آن را چاپخش نموده است.  این  پژوهش در بر گیرنده ۱٨٩۷ میلادی برابر با ۱۳۱۵ هجری یعنی در روزگار قاجار با تکه فیلمی که با سفر ناصرالدین شاه قاجار به اروپا، در جشن گل در بلژیک گرفته شده،  تا سال ۲۰۱۰ میلادی برابر با ۱۳٨٩ هجری یعنی اوج پیشرفت فیلم پارسی در جشنواره های جهانی است. این کار ارزشمند در مقایسه با سایر تاریخ نگاری های موجود جایگاهی بلند  دارد. این دانشگاهی که صاحب کرسی شیخ حمد بن خلیفه  آل ثانی امیر پیشین قطر در رشته ارتباطات است در همه سخنرانی ها و مصاحبه های خود به زبان انگلیسی نام آبراه سرزمینی اجدادی خود را خلیج فارس می گوید و حتا در مصاحبه با تلویزیون الجزیره نیز تعارف را کنار گذاشت. این پژوهشگر تاریخ سینما از گوشه های بسیار موثر نقش سینما در مدرنیته نیز غافل نبوده و تاثیر ژرف سینما و رخدادها و پیشینه اجتماعی نقش اقلیت های مذهبی، فرهنگی و  حتا جنسیتی را در پیدایش سینما بر شمرده  است.

نگارنده که در همه سخنرانی ها و نمایش و گفت و شنود دکتر نفیسی در دانشگاه سیدنی و دانشگاه "نیو ساوت ویلز" شرکت کردم پیش از سخنرانی  او در مورد تاثیر اقلیت ها و نقش آنان در پیدایش و بالندگی سینمای ایران، با او گفتگوی خیلی کوتاهی داشتم. هر چند در نظرم بود با ایشان به گفتگو بنشینم اما پیش بینی این را نکرده بودم که تا چه روز در سیدنی خواهد بود و درست فردای آخرین سخنرانی ، دوستم پرفسور آلواز-مون" خبر داد که دکتر نفیسی به ایالات متحده پرواز کرده اند. اما در همان پرسش کوتاه و سخنرانی های ایشان توانستم پی ببرم در مورد  ادیان دیدی ژرف و صادقانه دارد. پس از آن نیز دانشجوئی عکسی از روزگار جوانی دکتر نفیسی به من داد که  ایشان در اوان جوانی برای تحصیل به خارج سفر کرده اند و احاطه ایشان بر ادیان و گفتگوی تائیر اقلیت های مذهبی در پیدایش سینما و گذار آن تا به امروز بیشتر از پیش بر من هویدا شد .

در دانشگاه سیدنی دکتر نفیسی با اشاره به تاریخ سینما، به فیلم کارگردان بلند آوازه سینمای ایران، آقای خسرو سینائی و از  ورود لهستانی ها به ایران نیز سخن گفتند . در سخنرانی  روز بعد خود در دانشگاه "نیو ساوت ویلز" در مورد موج تازه سینماگران ایرانی و توفیق آنان در جشنواره های جهانی، به این موضوع اشاره کرد و گفت در کتاب  چهار جلدی خود نیز آن را نگاشته است. نگارنده کتاب را نخوانده ام اما دکتر نفیسی که کتاب های خود را به استرالیا نیاورده بود، اشاره کرد که از انتشارات "آمازون" می شود آن را تهیه کرد.

دکتر نفیسی جهش فیلم پارسی به سوی جهانی شدن و سر از جشنواره های با نام و نشان بین المللی در آوردن را  تیغ آفتاب هنر و نوشتن سناریوهایی به وسیله نویسندگان توانمندی چون دکتر غلامحسین ساعدی که خود روانپزشک بود بر شمرد که برای نمونه فیلم "گاو"  به کارگردانی  هنرمند بلند آوازه ایران  آقای داریوش مهرجویی و   با بردن فیلم «گاو» که در چمدان دوست فرانسوی اش از ایران خارج شد و در جشنواره ونیز نشان داده شد و  مورد استقبال اروپاییان قرار گرفت، آغاز شده است.

 واقعیت این است که نگارنده این سطور نیز فیلم گاو را از تلویزیون کشور اتریش در نوجوانی تماشا کردم و به یاد دارم در فدراسیون دانشجویان ایرانی در مونیخ در آن مورد گفته شد که این فیلم تماشاگر اروپایی را بیشتر از پیش، از درون ایران آگاه می کند .

دکتر نفیسی توضیح داد که مشعل امروز روشنایی سینمای پارسی در جهان، شالوده اش را هنرمندان ایرانی پیش از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ آغاز کرده بودند و ایشان گفتند پس از آقای بیضائی هنرمند بلند آوازه ایران، آقایان مسعود کیمیائی، عباس کیارستمی را داشته ایم و فیلم "سایه های بلند باد" که سال های پایانی روزگار شاه ساخته شد با وقوع انقلاب  روبرو شد و  پس از کش و قوس های انقلاب بر روی صحنه رفت.

 این حرکت های آغازین که از سال ۱٩۷۱ میلادی یعنی هشت سال پیش از انقلاب ریشه دوانید ، چیزی نپایید که پس از انقلاب، شکوفه هایش  به گل نشست و باغ سینمای ایران بارورتر شد و این روند ادامه پیدا کرد و فیلم های ایرانی بیشتری به فستیوال های جهانی راه پیدا کردند.

 دکتر نفیسی گفت نباید از یاد ببریم که بسیاری از فیلم سازانی که پس از انقلاب گل کردند همان کسانی بودند که قبل از انقلاب هم کار کرده بودند. ایشان از جمله اشاره به عباس کیارستمی، داریوش مهرجویی، بهمن فرمان آرا، بهرام بیضایی، مسعود کیمیایی و پرویز کیمیاوی کردند که فتیله روشنایی سینمای ایران در جهان شدند. دکتر نفیسی به پیدایش سینماگران پس از انقلاب از جمله خانم "رخشان بنی اعتماد"، "تهمینه میلانی" و "محسن مخلمباف" نیز اشاره کرد . هم سینمای موج نو پیش از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ و هم سینمای هنری روشنفکری پس از انقلاب  تا حدودی در هر دو دوره از حمایت دولت ها نیز برخوردار بوده اند که نه تنها با تخصیص سرمایه بلکه در سرازیر شدن فیلم ها به جشنواره های خارجی نیز تاثیرگذار بوده است.

نکته جالب دیگر اشاره به حضور زنان فیلمساز بود. واقعیت این است که در جامعه مردسالار که زنان از جنبه های گوناگون زیر فشار اجتماعی و سیاسی قرار دارند بیشتر از هشتاد سال پیش، سینماگر زن و سازنده فیلم های داستانی، سر برون آورده است و در جشنواره های جهانی خوش درخشیده اند.  یکی از دلایل  آن این است که با  پاک سازی سینما رابطه سینما با لودگی و روسپیگری ای، که پیش از انقلاب در باور توده گنجانده شده بود در بحبوحه ناآرامی های انقلاب بهمن به سوزاندن سینماها انجامید . او  با اسلاید فاجعه سیمنا رکس آبادان و سینماهایی که در شهرهای ایران به آتش کشیده شدند را با بریده های روزنامه های آن روزگار نشان داد و گفت پس از انقلاب سینماگران مجبور بودند از خیلی چیزها صرف نظر کنند و زنان دارای چارقد  شدند.  اما از سویی همین رخدادها نیز که در برخی موارد سرکوبگرانه بودند اما توانست خود را از بند بی اخلاقی رها کرده و حتا آخوند هم به سینما برود . از سویی با تدریس در  دانشکده های هنر  و درس سینما  در بر روی زنان نیز باز شد.

پ

حضور نیکی کریمی هنرپیشه و کارگردان سینمای ایران

 در جشنوار بین المللی سیدنی استرالیا:

سینماگر ایرانی، خانم نیکی کریمی نیز در جشنواره  بین المللی فیلم ایرانی در سیدنی استرالیا با استقبال بی نظیر خارجیان و ایرانیان روبرو شد. استقبال تماشاچیان از فیلم های نیکی کریمی بویژه فیلم "یک شب" بسیار خوب بود. صندلی های سینما پر بود و برخی از تماشاچیان بر پله های کناری نشسته بودند. فیلم های دیگر این کارگردان در مجموعه سینماهای "دندی" در سراسر شهر سیدنی  ۶ ملیون جمعیتی که وسعتش به بزرگی سرزمین های دو کشور لبنان و اسرائیل در خاورمیانه است، از ۲۲ اوت برابر با ۳۰ مرداد تا ۱ سپتامبر برابر با ۱۰ شهریور ۲۰۱۳ میلادی ادامه خواهد داشت.

زاد روز خاننم نیکی کریمی  ۱٩ آبان ماه سال ۱۳۵۰ بوده و زاده تهران است. ایشان مضاف بر هنر پیشگی و کارگردانی مترجم خوبی نیز هست. در هنگام پرسش و پاسخ با تماشاچیان و گزارشگر استرالیائی شیوا و روان به پرسش ها به زبان انگلیسی پاسخ می داد. این بانوی جذاب ایرانی که لباسی بسیار پخته و  زیبا، چکمه زنانه  خوشرنگ زرد و با مینائی که به سبک زنان بوشهری بر سر داشت در سیدنی با نسلی از دختران و پسرانی روبرو شد که برخی دورگه از پدر یا مادری ایرانی و برخی از پدر و مادر ایرانی در استرالیا به دنیا آمده اند و در تلاش بودند تا با این هنرمند پر آوازه دیار پدران خود عکس یادگاری بگیرند. ذوق جوانان و متانت خانم کریمی بسیار شکوهمند و دیدنی بود. ادب، تبسم و پاسخ های صادقانه  او چیزی کمتر از آوازه هنری اش نداشت و گذاشتن شعرهای حافظ و شاملو بر زبان قهرمانان قصه اش در فیلم "یک شب" گواهی بر این مدعاست که نیکی کریمی از ادبیات ایران نیز در چفت و بست های کار هنر سینمایی خود غافل نبوده و با آن به خوبی آشناست.

ادبیات و آشنایی خوب نیکی کریمی با بازیگری در فیلم و تئاتر و چیره دستی او در کارگردانی فیلم، ریشه در جرقه روزگار کودکی دبستان دارد. در چهره نیکی کریمی نوعی معصومیت کودکانه ریشه دارد و تا به امروز و پس از چهار دهه و اندی با او همراه است. آوازه این هنرمند ایرانی در روزگار کنونی از مرز گذشته و در جشنواره های جهانی با شرکت او ارزش و اعتبار جشنواره را بالا می برند. نیکی در همه جا با مهارت و شعور بی همتا سفیر فرهنگ ایران بوده است.

برخی از رسانه های گروهی در ایران بر عظمت کارهای سفرای فرهنگی ایران از جمله نیکی کریمی، رخشان بنی اعتمماد ، لیلا حاتمی و تهمینه میلانی به دلیل جنسیت آنان، چشم می بندند و به توان مندی ها، هنر و بالندگی آن در جهان به این قهرمانان کمتر بها داده اند و همچون گراز فقط یک سو می نگرند. آن ها تاثیر ژرف کارهای این هنرمندان اسطوره را در جهان نادیده می گیرند و با استقبال شعر شاعر: چون یکی مو کج شد از ابروی او / شکل ماه نو نمود آن موی او...

در یک جشنواره اهدای جوایز در داخل کشور، هنگامی که نیکی کریمی  آقای عزت الله انتظامی هنرمند سن و سال داری که به جای پدرش می باشد را بسیار مودبانه دستی بر شانه اش گذاشته آن چنان تنور رسانه ای را داغ می کنند و فریاد می زنند جامعه دارد غربی می شود و این ها غافل از دکمه های پیراهن غربی خود هستند. این ها غافل از آن هستند که احترام به مردان و اساتید با سن و سال جزیی از فرهنگ دیرپای ایرانی است که ریشه اش به درازای پیدایش انسان بر روی زمین است. آن هایی که با ساز و کرنا به جان ریشه های ادب و فرهنگ دیرپای ایران می افتند غافل از این حقیقت هستند که جهان ایران را از پشت چشم هنرمندان  آن می بیند.

آن چه این کارگردان جوان بدون قلمبه گوئی در فیلم "یک شب" نشان می دهد ذره ای از مسایلی است که غل و زنجیر تعصب و تنگ نظری بر گردن تاریخ روزگار ما انداخته است. او  پرده را با کار هنری کنار می زند تا با نیشتر هنر دمل چرکین اجتماع را جراحی کند. فیلم "یک شب" در سیاهی و در سایه روشن آغاز شده و تیغ داستان جا به جا پرده شب را می درد و حکایت هایی از سیاهی ها می گوید. تاریکی در این فیلم مثل شبی دراز جریان دارد و نیکی قصه اش را بدون فانوس و شمع از بام تاریک در سکوت شهر خفته بازگو می کند. او از ترس ریاکاران دکان باز کرده،  فتیله شرعی و تعصب را پائین کشیده و با چشم های اشکبار قهرمانان قصه، مویه می کند تا مبادا مورد غضب داروغه های شب پرست قرار بگیرد. در این فیلم تازه به دوران رسیده ها با دروغ های شاخدار در زیر سایه های کاج و چنار خیابان ها، با  ریا و تزویر دام شکار زنان و دختران را با ماشین های خود می گسترانند و رابطه مشروع در بانگ و هیاهو به نا مشروعی کشیده شده است. از سویی کارگردان قبای ژنده جنایت کودک آزاری در جامعه مدعی معنویت را با سوسوی چراغ هنر بر  دیوار شب تیره آویخته است.

یکی از نکات برجسته سینمای ایران روش داستان گویی آن است که خود را شایسته جشنواره های جهانی کرده است. نویسندگان در گوشه و کنار جهان با دگرگونی روال داستان نویسی و رمان طرح های نو درانداختند و زبان داستانی به کلی دگرگون شد. زبان سینما و پرداختن به حوادث اجتماعی و داستانی نیز با دگرگون شدن روال رمان و داستان، تغییر جهت داد و کارگردانان ایرانی با دریافت این حقیقت این راه را ادامه دادند و به خوبی از پس آن برآمده اند. به عبارتی آن ها بیننده را در داستان با خود همراه می کنند. در فیلم "یک شب" چند چیز دست به دست هم بیننده را بر صندلی خود،  میخکوب جریان نمایش فیلم می کند و حتا پلک تکان نمی دهد  تا رد پای داستان را گم نکند. داستان در فیلم "یک شب" مثل روزگاران بی برق گذشته فقط با سوسوی نوری ضعیف در تاریکی ادامه دارد و صدای راویان شنیده می شود. کارگردان دلواپس این نیست که بیننده داستان را دنبال نمی کند چون از آغاز با نماهای دور و نزدیک در سیاهی و سایه روشن چشم و ذهن بیننده را تحریک و محکوم به تماشای شب تیره دامنگیر فرهنگ خود کرده است.

هر چند در پاسخ پرسش یکی از تماشاگران، خانم کریمی اشاره کردند که تبدیل فیلم ۳۵ میلیمتری سینمائی به "دی وی دی" و بلعکس  باعث افت کیفیت تصویری در نمایش فیلم شده، اما ژرفنای داستانی فیلم و شات های پر معنا بر همه چیز می چربید. نورپردازی فیلم هائی به گونه "یک شب" چندان کار آسانی نیست بویژه در ایران که سینماگران برای فراهم کردن ابزار کار بویژه در شرایط تحریم احتمالا در مضیقه هستند.  این فیلم در تاریکی شب آغاز و داستان در شات آخر با مکث بسیار هنرمندانه شام محنت را به سرمی آورد و از خود می پرسد : خب که چی، تا کی؟!.

نیکی کریمی در این فیلم بغض شکسته فرو خفته ملیون ها زن ایرانی را بیرون ریخت. از هنرمندی که جامعه نگر و پویاست و روال تفکرش با اندیشه و فلسفه و شعر و تاریخ کهنسال سرزمین خود پیوند خورده است، زبان هنری اش تبدیل به زبان ملیون ها زن می شود و تاریکی در فیلم "یک شب" به استقبال شعر شاملو آینه ای برابر آینه است.

برگرفته از "ایران نامه" دکتر شاهین سپنتا : اصفهان

http://drshahinsepanta.blogsky.com/1392/06/05/post-1016/

بازتاب :سایت ستاره های اوز. آقای فرهاد ابراهیم پور نویسنده و شاعر ایرانی در دبی:

http://www.ewazstars.com/dr%20dehqani%2030813.htm

 مجله میراث ایران  به سر دبیری دکتر شاهرخ احکامی در ایالات متحده امریکا:

http://persian-heritage.com/?p=36571

[ چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ ]

برگرفته از پایگاه میراث فرهنگی "ایران نامه"

http://drshahinsepanta.blogsky.com/1392/02/17/post-987/

خاطره ای از دکتر دهقانی

دبیرستان ایرانیان دبی و بخشنامه کلیسا !

دکتر محمود دهقانی

در گذار سبز و خرم روزگار نوجوانی پیش از انقلاب در مدرسه ایرانی دبی، هنگامی که دوست عزیزم ابراهیم شکوهنده که یاد و صفایش بخیر، در لیست دانش آموزان بر تابلو مدرسه اسم من را جلوتر از خود من دید، دیدم با ساعت‌های پشت سرمانده و تفریح‌های زنگ زنگار بسته حیاط مدرسه بذر دیمی حاصل درس خواندن من در آن سال ثمر خوبی نداده و  برای کم بودن یک نمره که می‌شد از قانون "تک ماده" آن روزگار استفاده کرد، من تجدید آورده بودم.

با خیالی آشفته و پریشان چون به دلیل فرا رسیدن سن سربازی نمی توانستم گذرنامه ایرانی از کنسولگری بگیرم و می‌خواستم پس از سال‌ها، نخستین تابستان با گذرنامه پاکستانی به مصر سفر کنم، دست‌پاچه برای یک نمره تک ماده به دفتر سر پرستی مدرسه ایرانیان دبی رفتم.

 آقای «عبدالحسین بدره‌ای» سرپرست کل مدارس ایرانیان، برادر سرلشکر بدره ای آژدان شاه بود. در پیش از انقلاب بیشتر آموزگارهای مدرسه ما از خانواده های سرشناس نظامی، حقوقی و تاریخی در ایران بودند. در بحبوحه انقلاب، سر لشکر بدره ای به وسیله انقلابیون در ایران کشته شد. 

من با آن که در روزگار گل عمر و نوجوانی در پیش از انقلاب برای سرنگونی رژیم فعالیت داشتم و از سوی ساواک برون‌مرز هم  روز خوش نداشتم، اما با پشتوانه بسیار دلسوزانه محمد یگانه برادر خانم، شادروان ضیائی شهید اهل تسنن پس از انقلاب، شادروان دکتر پرویز اطمینان معاون رادیو تلویزیون ایران در روزگار سرپرستی صادق قطب زاده و از سویی شهید عراق آیت‌الله حکیم و فرزندش در دبی احساس امنیت داشتم که احتمالا در جایی دیگر گسترده از آن خواهم نوشت.

با این پیش در آمد، به ادامه خاطرات مدرسه بر می گردیم ... وقتی آقای عبادی مدیر مدرسه زیربار نرفت و گفت می‌توانی به سرپرستی مراجعه کنی، آقای عبدالحسین بدره‌ای رئیس  کل سرپرستی مدارس ایرانی پیش از انقلاب در دفتر کارش من را که برای استفاده از "تک ماده" به آنجا رفتم  پذیرفت.

با آن که از شلوغی های سیاسی من هم شنیده و آگاه بود، به عبدالرضا مستخدم مدرسه دستور داد تا یک استکان چای برایم بیاورد. آن روز دوستان دیگرم حیات خضری که هم اکنون در کلورادو امریکا زندگی می‌کند و محمدعلی کی که در تورنتو کاناداست، همراه چند تای دیگر که از نوشتن نام آن ها می‌گذرم، خمیازه کنان در بیرون دفتر برای در خواست استفاده از "تک ماده"  به انتظار نشسته بودند و چیزی نپایید که دیدم آن ها هم با گونه‌های سرخ شده از خنده وارد دفتر شده و پشت سر من به صف نشسته بودند و هریک با استکان چای که عبدالرضا آورد و با صدای کلنجار دنداهایشان با نبات خشک و سخت همراه چای، منتظر معجزه "تک ماده" بودند.

 آقای بدره ای سرپرست مدارس ایرانیان مرد قد بلندی بود و با عینک به قولا ته‌استکانی که بر روی چشم داشت بذله گو و با دانش آموز مهربان بود. پس از خواهش و درخواست من، کم کم  تغییر ی همراه تبسم در صورتش نمایان شد و گفت اما حالا چرا تک ماده؟ بهتر است شهریور با نمره خوب قبول شوید و پرسید مگر می‌خواهید چکاره بشوید؟

من با شناخت از این که بیشتر آموزگارهای مدرسه برادران و یا از خویشاوندان نظامیان بالا رتبه در ایران بودند از موقعیت استفاده کردم و گفتم: آقا والله من که می‌خواهم خلبان نیروی هوایی بشم. خندید و خنده‌اش کش‌دارتر از پیش شد، به نقطه ای زل زد و گفت: تو و خلبانی؟!  بی وقفه گفتم: بله آقا.

آقای بدره ای عینکش را جابجا کرد و گفت: مطمئن هستی، چون این تک ماده برای خلبانی باید نمره خوب داشته باشد ... من بی خبر از همه چیز مثل کسی که خیار را از قسمت تلخ آن دندان زده باشد با زبان الکن و نپخته ظاهرا رمانتیک ادبی به سبک «عین‌الله باقرزاده» در سریال صمد آقا، لب و لوچه‌ام را جمع و جور کردم و گفتم آقا یک بار ارفاق خودش می‌تواند در آینده ما تاثیر مثبت بگذارد تا ما بتوانیم به پدر، مادر و برادران و خواهران خود کمک کنیم.

آقای بدره‌ای که از استدلال من خنده‌اش گرفته بود در پاسخ به من، با هوای اتاق دفتر کارش که دوتا "کولر" حسابی آنجا را خنک کرده بود، استکان کمرباریک چای نبات‌ دار را سرکشید و حکایت مستخدم کلیسای "سن‌پیترز" را تعریف کرد. نمی دانم آقای بدره ای آن حکایت را از کجا شنیده یا خوانده بود، اما حکایت تا به امروز در خاطر من است که برای نخستین بار، آن را بازگو می کنم.

 آقای عبدالحسین بدره ای که همسرش دبیر ادبیات دبیرستان ایرانیان دبی نیز بود گفت: در نخسین دهه‌های این سده که خواندن و نوشتن داشت همگانی می‌شد، از طرف کاتدرال  "سن پیترز" واتیکان بخشنامه ای به همه مراکز مذهبی از جمله کشیشان، راهبه ها و خدمتکاران فرستاده شد. در بخشنامه نوشته شده بود کسانی می‌توانند به کار خود در کلیساها ادامه بدهند که دارای سواد خواندن و نوشتن باشند. کلیساها و مراکز مذهبی نیز پس از دریافت بخشنامه، کارکنان و مستخدم هایی که خواندن و نوشتن نمی دانستند را اخراج کردند. در آن میان یکی از مستخدم‌های  کلیسا که چندین فرزند خرد و درشت داشت نیز از کار تمیزکاری و جاروگری کلیسا، برکنار شد.

 روز غم انگیزی که مستخدم بی‌سواد نامه برکناری را دریافت و راهبه‌ای آن را برایش خواند با غم و درد، کلیسا را به سوی خانه ترک کرد تا بخشنامه شوربختی و آن سیه روزی را با همسرش نیز در میان بگذارد. در بین راه با فرو ریختن آوار غم و سرنوشتی که دچار آن شده بود، هوس پک زدن به یک نخ سیگار کرد. چندین دقیقه در خم کوچه ایستاد تا شاید بتواند از رهگذران یک نخ سیگار بگیرد اما همه دست تنگ و جیب خالی خود را بهانه کردند و به او سیگار ندادند. با خودش فکر کرد بهتر است حالا که از کار برکنار شده برود پاکت سیگاری بخرد و در خم  پر رفت و آمد کوچه به رهگذرانی که مثل او دلشان گرفته بود نخ سیگار بفروشد. مردم هم چون می‌خواستند کمکی کرده باشند نخ سیگار خود را دیگر از مغازه نمی‌خریدند و از این دست فروش جدید می‌خریدند.

در پایان هفته مستخدم دید این کار  کوچک او را مشغول کرده و از غصه  اخراج شدن از کلیسا، بیرون آورده است. پولش را روی هم جمع کرد و رفت یک بسته سیگار خرید و به خم کوچه برگشت. رهگذران هم برای کمک به او سعی داشتند نخ های سیگار را از او بخرند. برخی پا فراتر گذاشته برای کمک به او دیگر از مغازه سیگار نخریدند و پاکت سیگار خود را از این خرده فروش که بر سر راه بود می‌خریدند.

چند ماهی گذشت یک جعبه تخته‌ای ساخت و در خم کوچه نشست و سیگارها یش نیز از باران زمستان در امان بودند و خیس نمی‌شدند. چتری هم بر سر خود و جعبه باز کرد و در تابستان در زیر سایه اش به کار خرده فروشی سیگار ادامه داد.

یکی دوسال گذشت از شهرداری اجازه بر پا کردن یک "کیوسک" گرفت و نه تنها نخ سیگار بلکه پاکت و جعبه سیگار هم فروخت و سعی کرد ملاحظه حال مشتری را داشته باشد، اما مشتریان چون صداقتش را می‌دیدند پول خرده را از او نمی گرفتند. با خالی شدن یک مغازه نزدیک به "کیوسک" حالا که وضعش بهتر شده بود مغازه را گرفت و نه تنها نخ سیگار و پاکت و جعبه، بلکه کارتن سیگار هم می فروخت. کار  و روزگارش به آنجا رسید که چند سال پس از آن صاحب بزرگترین شرکت دخانیات شد و روزنامه‌ها می آمدند و  با او به عنوان بزرگترین سرمایه‌دار، مصاحبه می‌کردند. در آن میان خبرنگاری که گفته های بسیار ساده و بی آلایش این سرمایه دار را می شنید، از او پرسید:

"شما در دانشگاه رم درس اقتصاد خوانده اید؟ "

صاحب شرکت بزرگ دخانیات گفت:" نه"

خبرنگار پرسید : "پس کجا تحصیل کرده اید؟"

گفت: "من جایی تحصیل نکرده ام"

خبرنگار پرسید: "سواد مذهبی و مکتبی شما باید خیلی بالا باشد که این همه استعداد را خدا نصیب شما کرده؟"

گفت: "نه، سواد مکتبی هم ندارم. من اصلا سواد خواندن و نوشتن ندارم"

خبرنگار با تعجب گفت: "شما سواد ندارید و ثروتمندترین فرد هستید، اگر سواد داشتید چه می شدید!؟"

مرد ثروتمند شقیقه اش را خاراند و گفت: " اگر سواد دار بودم جاروگر و نظافت‌چی کلیسا بودم"

بازتاب در سایت: "ستاره های اوز" شاعر و نویسنده ایرانی فرهاد ابراهیم پور، در دبی

 

http://www.ewazstars.com/safha.htm

 

 

[ شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ ]

 برگرفته از "ایران نامه"

دکتر محمود دهقانی

هنگامی که آفتاب همچون تشت طلا در واپسین رمق روز می رفت تا در پشت کوه بورکی پنهان و چتر شب باز شود، مادرم به من مژده داد که فردا پدرت برای خرید عید نوروز، به کازرون می رود  و تصمیم دارد تو را همراه خودش ببرد و از کازرون به فامور و شاپور و چنارشاهیجان هم سر می زند و می توانی در بازار کازرون کت و شلوار نو بگیری و پیراهن  دوخت کازرون که  در کودکی رویای داشتن آن را در سر داشتم و دندان زدن بر میوه های آبداری که می دانستم در باغ های دوستان و بستگان در تنگ چوگان به پدرم هدیه خواهد شد. با مژده خوش مادر، آن شب خواب  از چشم من پر زد  و من بر بال خیال در کازرون پرسه می زدم و بوی دل انگیز غذاها و بستنی و دیدار از بازار پارچه و پوشاک  فروشی را حس می کردم و همچون پرنده ای سبک بال در آسمان آرزوها به پرواز درآمده بودم و در انتخاب لباس، سلیقه را سبک و سنگین می کردم.

 در دنیای انتخاب رنگ لباس، خواب پر رنگ می دیدم که پرنده ای شده ام و در نرگس زار کازرون بر فراز دریاچه پریشان هستم و از نرگس زار به رودخانه شاپور بر شاخ و برگ سرسبز باغ های تنگ چوگان نشسته ام و  در کنارم با لالائی آب رود خانه، رستم در سینه کوه همچون غولی خفته  و " والرین" در برابرم زانو زده بود.

 پلک ها را می مالیدم  تا آهار روزگار را بر پنجره چشمانم دور کنم .شاپور دوم ساسانی شده بودم  از سربازان دلاور و رشیدم در حال سان دیدن بودم و دستورم را بر فراز آسمان فریاد زدم و  از اسرای ارتش رومی ها، معبد آناهیتا را بالا می بردم... در آن حال و هوا و پرواز و دنیای رنگی، دست مادر بر شانه ام خورد و از خواب بیدار شدم و گفت صبحانه ات را زود بخور که از ماشین جا نمانی.

هنگامی که با صدای مادر بر خلاف هر روز، همچون فنر از رختخواب جهیدم، خوشحالی از چند سو بر کاکل خیال من خیمه زد. نخست آن که هر چند مادرم از استان بوشهر و پدرم از استان فارس هستند ، اما در شناسنامه زادگاه من کازرون و صادره از شیراز است. دوم آن که آموزگارهای کازرونی از جمله آقایان بازائی، مصلائی، خسرویان، موذنی، احمد نادری(خوب)، صفائی، محقق، خوارزمی، امیری و اولیاء حق بزرگی بر گردن من و هم کلاسی های من داشتند و تربیت شده آن ها بودیم. سوم حال و هوای دل انگیز نوروز و پا گذاشتن به شهر ی که پیشینه آن به درازنای پیدایش انسان است.

دیروز  هنگامی که خواهر و برادر زاده های نوجوان داشتند نوروز را شادباش می گفتند خاطر من باز شور سفر داشت و به شهر خیالات غبار گرفته  کودکی پر زد. پس از چهل و سه سال زندگی خارج از ایران و با سفر و سکونت  در شهرهای بزرگی چون مادرید، مسکو، سیدنی، نیویورک، ریو د ژنیرو، پاریس و مونیخ و ... هنوز شهر غول پیکر رویاهای من کازرون است. به قول اعراب: "العلم فی الصغر، کل نقش فی الحجر". (دانشی را که از کودکی بیاموزی، همچون نقشی است که بر سنگ کشیده می شود).

باری:

 هنگامی که ماشین "وانت" مدل ۱۹۶۲ "شورلت" کل آخان ترمز کرد، همراه پدر سوار ماشین شدیم. در میان مسافران که بر گونی و باربنه نشسته بودیم ، بیماری نیز برای مداوا به کازرون می آمد. پس از گذشتن از کوچه های تنگ و عبوس، بار و مسافر ماشین تکمیل شد و خرما چپان بر سر و گردن هم سوار شدیم.  از دشت خشت بیرون آمدیم و ماشین ناله کنان  به کوه و کتل های خاکی رودک و کمارج چنگ می انداخت و با ستون های گرد و خاکی که بر پا کرده بود، پیچ و خم ها را پشت سر می گذاشت.

 بر سر راه درختان بادام وحشی فراوان دیده می شد و گل های بهاری سینه ریز رنگی گلوی تپه ها بودند و گله و  رمه  کوچرو ها در سینه کوه در حال کوچ در کنارمان می گذشتند. در حال گذر از این زیبائی های طبیعت بودیم که دیو بد شگون سر برون  آورد.  پس از آن که ماشین با ناله اگزوز و گرد و غبار و دود، در کتل به خم یک پیچ سخت رسید ، با صدای بلند صلوات مسافران بیمار یکه خورد و در جا جان سپرد.غمی جانکاه بر چهره مسافران چیره شد اما حالا نوبت جمع و جور نشستن بود تا پای میت را در کنارمان دراز کنند.

 گفتگوها پر ازقصه های پر غصه و تلخ تر از زهرزندگی و بیماری میت شد و صدای گریه همراهان میت نیز جگر خراش شده بود، اما شهر خیالات من اهل ماتم نبود چرا که  در یاد وصال شهرم کازرون بودم و شیون نمی شنیدم. پس از پشت سر گذاشتن راه حوصله سوز به دشت کمارج رسیدیم. از آنجا دوباره رشته کوه پر از پیچ و خمی را پشت سر گذاشتیم و به پاسگاه رادار نزدیک شدیم. جنب و جوش مسافرانی که همیشه در سفر بودند و به آن ها "چترباز" می گفتند آغاز شده بود و کیسه و گونی های چای و تنباکوی قاچاق خود را به زیر لاشه میت می چپاندند. با وجود میت که بر بار و بنه دراز بود ماموران از وارسی ماشین  چشم پوشیدند.

 با رسیدن به "بلکتک" و با چهچه بلبلان  مستی که بر شاخه چنارهای سبز و پر برگ کنار نهر آبی که از  رستوران "کل ممجواد" می گذشت، صدای شیون همراهان میت در ماشین با دلداری مسافران فروکش کرد. پس از پشت سر گذاشتن بلکتک دورا دور هیبت شعار "خدا، شاه و میهن" بر سینه کوه چشم عذادار مسافران را پر کرد و دیده ها بر سنگ خاطرات کودکانه من حک شد. از شعار غول آسا  که گذشتیم، من و پدر و مسافران و میت همگی  سالم  به شهر رسیدیم.

صاف و یکدست بودن خیابان های اسفالت  شهر یاد تلخ دست اندازهای دل و قلوه بهم ریز کوه و کتل را از میان برد و درختان پر گل نارنج با بوی خوش  در هر دو سوی خیابان به صف بودند. گاراژ موحد و جنب و جوش دانش آموزان مدرسه شاپور در گوش آسمان پیچیده بود و چشم کولی وش من به این سو و آن سو، زل می زد و پاهایم پشت هم چفت می خوردند و یله می رفتم. سینما امینی فیلم "یه یکه بزن" با هنرپیشگی رضا بیک ایمانوردی داشت و پوستر پر کرشمه ای نیز از خانم فروزان بر دیوار نصب بود. با دیدن زیبائی های شهر و دنیای پر قصه آن،  با ذوق و شوق به همراه پدر تند گام برمی داشتم و پشت سر را نگاه نمی کردم تا یاد میت از خاطرم محو شود.

به میدان خیرات که وارد شدیم بوی جگرک "حسن جگرکی" دیوانه ام می کرد و با نق نق من پدر توقف کرد و برایم جگرک خرید و آرام شدم. با دیدن هر چیز تازه ای بی خبر از موقعیت جیب پدر، نق نق کنان از پدر درخواست آن ها را می کردم .صدای میوه فروشان از هر سو بلند بود و زنبورهای عسل بر فراز میوه ها در پرواز بودند. کمی دورتر بازار با سقف های کومه ای فلزی و در برخی جاها با سقف های تاقدار عظمت داشت. چکاچک  چکش بازار مسگران راه را بر بهانه ها و نق نق من بسته و به گوش پدر نمی رسید. استودیو رستمی در بیرون بازار در سر خیرات بهترین عکس های مشتریان را در دل تاریخ هنری خود در پشت شیشه به تصویر کشیده بود. از سوی دیگرمشک و دولچه  دوزان نیز با چوب های خوشرنگ خراطی شده مشغول به کار بودند. مهمانخانه و رستوران اولیاء از مسافرانی که کلاه های دو گوش قشقائی بر سر داشتند، غلغله بود. لباس های محلی زنان ایل ها و بویژه ممسنی خوش رنگ، همرنگ گل های بهاری بودند. آواز محمد کاویانی در فروشگاهی که تصویر رادیو "توپاز" بر تابلو  سر در آن نقاشی شده بود، در میدان خیرات پیچیده و صفحات گرامافون می فروختند... آنسوتر کاروانسرائی با تاق های ضربی دیده می شد  و دروازه بزرگ آن بر روی کاروان هائی که از راه دور می آمدند باز بود... از آنجا گذشتیم و  پس از گشت و گذار، از کتابخانه داودی قلم و دفتر و کیهان بچه ها خریدیم و پس از آن نوبت خرید کت و شلوار من شد. به مغازه ای وارد شدیم. سلیقه بد پسند من، پدرم وپوشاک فروش را کلافه کرد. مغازه دار رو به پدرم گفت الان کتی می دهم خدمت آقا زاده مطمئن هستم می پسندد. با چوبی بلند کتی که شاید سال ها فروش نرفته بود را پائین آورد. وقتی آن را پوشیدم از رنگش خوشم آمد اما سر شانه دست راست کت کج دوخته شده بود. به هر روی،  خستگی مفرط پدر و مهارت مغازه دار که دست روی شانه ام گذاشته بود پدرم را متقاعد کرد که خود من کج ایستاده ام. از آن بابت نزدیک بود تنبیه هم بشوم.  به هر روی کت و شلوار کج دوخت را پدر برایم خرید و از مغازه بیرون آمدیم.

 آفتاب به گونه سینی مسی بزرگی صیقل خورده با زردی کم رنگ نارنجی،  غروب خیرات را دل انگیز تر کرده  بود. منزل فامیلی ما در طبقه بالائی ساختمانی بسیار کهنه و قدیمی قرار داشت که بر پشت بام آن می شد همه زیبائی میدان را با پنجره چشم بلعید. خیرات یگانه نگین انگشتر زمرد اقتصاد و قلب تپنده کازرون بود... فردای آن شب خرید نوروزی پدر تمام شد و راهی نرگس زار و پس از آن غار شاپور و چنارشاهیجان شدیم.

آری:

 پس از چند دهه دوری با کازرون، در سفر اخیر با فرزندم مزدک که متاسفانه فارسی نمی داند ( چون مادرش اسپانیائی است)، گذارم به سر خیرات افتاد. بقول "فدریکو گارسیا لورکا" شاعر برجسته اسپانیا، دیدم: "نه گاو نرت باز می شناسدت، نه انجیر بن، نه اسبان....". همه رویاها و خاطرات کودکی من شخم و شیار خورده و دگرگون شده بود. بستنی فروشی اولیاء ، کتابخانه داودی در بازار .... ولی من هنوز هم خیرات را با ساختمان کاروانسرای زیبای آن و تاق های ضربی روزگار صفوی که در رژیم گذشته در طرح خیابان افتاد و کوبیده شد در خاطر دارم. هنوز طعم گیلاس، عطر بهار، شهد بید مشک و نسترن کازرون همراه من است و بوی نرگس زار در حال و هوای خاطراتم پراکنده است. در سفر اخیر دو سه بار در هفته از بوشهر یا شیراز و یا بورکی در دشت خشت و کنارتخته به کازرون می آمدم. دنبال چیزهائی بودم که دیگر نبودند و کوله بار یاد  آن ها تا ابد  بر کاکل خاطرات من است.

برگرفته از پایگاه میراث فرهنگی "ایران نامه" 

/http://www.drshahinsepanta.blogsky.com/1392/01/01/post-969

هنگام نوشتن این سفرنامه و خاطرات کودکی، باورم نمی شد این همه از ان استقبال شود. سر چشمه های بازتاب دهنده به  مرزی است که از خیر ردیف کردن لینک ها در زیر نوشته گذشتم. از پایگاه میراث فرهنگی "ایران نامه" دکتر شاهین سپنتا در اصفهان، دوستان فرهیخته "آوای شاهپور" کازرون، دوست گرانمایه تبعیدی به کازرون در چهل و پنج سال پیش  سرور محمد افراسیابی که زاده همدان هستند، شاعر و نویسنده اصیل فرهاد ابراهیم پور سردبیر سایت اوز در دبی و رادیوهای فارسی زبان در امریکا، استرالیا و اروپا، و همه کسانی که در بازتاب آن کوشش داشته اند سپاسگزارم و سال نو را بر همه دوستان از جمله محمدرضا پولادی که عکسی از خیرات کازرون نیم قرن پیش فرستاده اند ، فرخنده باد می گویم. 

[ یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ]

شکوفه‌های نخستین نمایشگاه ارکید دبی

دکتر محمود دهقانی

لیست سایت ها و روزنامه ئی که این نوشته را انتشار داده اند در زیر آمده است.

با این که نوشتن از آفرینش‌های هنری  و گزارش یک نمایشگاه بیشتر از هر چیز به دیدن کار هنرمندان آن نمایشگاه از نزدیک نیاز دارد، اما در سایه چمبره رسانه‌های گروهی الکترونیکی و با دیدن فیلم ها و شنیدن مصاحبه‌ها نیز می‌شود تا آنجا که امکان هست هر چند ناچیز ابراز عقیده کرد.

 از نمایشگاه هنری ارکید دبی که من با نام آن در سایت "ستاره های اوز" آقای فرهاد ابراهیم پور نویسنده و شاعر اوزی، متخلص به (فرهاد محمودا) آشنا شده‌ام، نباید سرسری گذشت. گالری ارکید دبی در نخسین نمایشگاه، همزمان با زاد روز عیسا مسیح در بیست و پنجم دسامبر، پیش درآمد هنری خود را با عرضه کار هنرمندانی که با هنرهایشان از فرهنگ و زیبایی سخن می گویند آغاز کرد و با استقبال بسیار خوبی در آنجا روبرو بوده است. گزارش بازگشایی نمایشگاه در قدیمی‌ترین نشریات امارات بi ویژه در روزنامه های الثقافه، البیان و الاتحاد نیز به گمان نگارنده این سطور ارزش کار  هنرمندان و گالری را بالا برده است. 

هنر همچون شکوفه‌های درخت گیلاس وقتی رشد می کند و فراگیر می‌شود، با رنگ گل ها اوج شکوفایی آغاز و دشت و دمن را نیز عطرآگین می‌کند. در میان هنرمندان خوش ذوق، کارهای توماج هنری فرزند شادروان عزیز هنری  زیبا بود. در گذر از سیاه قلم، توماج با رنگ های زنده و روشن دید گسترده ای به پیرامون خود و طبیعت دارد. کارهای آزاده، مرجان و فاروق نیز بسیار زیبا و ارزشمند و چشم نواز است و به این سخن جامه عمل می‌پوشاند که گفته اند: "زندگی ایستادن است با همه افتادن ها".

 با آگاهی از پیشینه دبی و کارهای دستی لارستانی ها از جمله جاجیم، خوس بافی، پولک دوزی، گلابتون دوزی و رواج آن در زیبایی خانه های بازرگانان سرشناس از جمله آقایان گرگاش، یوسف حبیب، محبی، گلداری، حسنی، فکری و فقیهی و آخوند عوضی و بزرگان بومی دبی در روزگار گذشته که نگارنده این سطور نزدیک به چهار دهه پیش در تصاویر قدیمی تر و در قصر زعبیل نیز از نزدیک شاهد تزئینات پولک دار و گلابتون دوزی بوده است، اما این بار هنرمندان خوش ذوق از جمله  توماج هنری، آزاده، کاملیا، فاروق العوضی، آذر، عائشه و مهره النعیمی، تابان، وهیبا، بدریه، مرجان و برخی دیگر از هنرمندان که متاسفانه در عکس ها و فیلم نوشته اسم‌هایشان کوچک شده و دیده نمی شد، با سیلقه های خود طرحی  نو درانداخته اند که تابلوهای موج تازه هنری زینت بخش دیوار خانه ها و نقطه عطفی در تاریخ هنر دبی خواهد شد. چرا که در نمایشگاه شاهد سر برآوردن تیغ آفتاب هنر این هنرمندان و گلبانگ  سپیده دم آن در رسانه ها هستیم. 

             

برای پیش درآمد و سخن گفتن در مورد کار این شکوفه ها ناگزیر باید به پیشینه تاریخی هنر در فرهنگ دیر پای منطقه به گونه ای خیلی کوتاه و گذرا پرداخته شود. اگر برای ریشه یابی سرآغاز هنر در نقب تاریک هزاره ها فانوسی  در دست بگیریم، به شواهدی از تزیینات دیواری و آجرهای لعاب دار در روزگار هخامنشیان برمی خوریم که با روش های نگارگری (نقاشی) آغاز شده است. بیشتر این آثار با کاربرد رنگ های تند ترسیم نگارگری ها، تا به امروز هنرمندان را از پیشینه هنر تزیینی آن روزگار آگاه می کند. از یافته های باستان شناسی در موزه ها و آثار برجامانده چنین پیداست که هنرمندان ایرانی بر خلاف برخی از مردم سراسر مشرق زمین مضاف بر طبیعت، به قالب های ذهنی و فرهنگی و اجتماعی نیز کارهایشان را در می آمیخته اند.

 در واپسین دم روزگار اشکانیان با چشم گشودن مانی نقاش، او سر آغاز بهار و شکوفایی هنر نگارگری روزگار ساسانیان شد. از چشم انداز پیشینه روزگاران پس از سامانیان نیز مکاتب هنری سمرقند، تبریز، هرات و بغداد به گواه آنچه در موزه ها وجود دارد نگارگری را به کاخ ها برد و شاهان و بزرگان در درازنای پیشینه آن پشتوانه هنرها بودند و هنرمندان در زیر چتر پشتیبانی‌های شاهانه گرد هم می آمدند و به شکوفایی کارهای زیبای خود می‌پرداختند.

نمونه دیگر هنرمندانی همچون آقا میرک و رضا عباسی در روزگار صفوی است. از سویی موج هنری در قزوین پایتخت شاه تهماسب یکم صفوی نیز پا گرفت که پیشینه نگاران اروپایی از آن نوشته اند و خود شاه تهماسب نیز دستی در هنر نقاشی داشت. اما با آشنایی بیشتر مردم مشرق زمین با مردمان باختر، به ویژه در روزگار سرنگونی تیموریان و سر برآوردن دودمان صفوی، هنر نگارگری سبک اروپایی نیز پا به منطقه گذاشت.

 در اروپا هنر نگارگری بر دیوارها و ستون و سقف ها و با ناقوس کلیسا سر برافراشت که آثار نقاشان اروپایی در کلیساهای تاریخی شاهدی بر این مدعاست.  حال آن که مقوله هنر نگارگری نقاشی در مشرق، روزگار پر فراز و نشیبی داشت و گاه به دلیل دست اندازهای مذهبی با رکود روبرو بوده است که توضیحات بیشتر آن، در این مختصر نمی گنجد. اما پس از آن در روزگاران تیمور و مغول هنر نگارگری توانست راه خود را درپیش گیرد و از تحریم مذهبی خود را برهاند .با رفتن تیموریان و روی کار آمدن دودمان صفوی بویژه در روزگار فرمانروائی شاه عباس یکم، نگارگران نقاش اروپائی، بویژه " جان وان هاسلت" و تنی چند از نگارگران هلندی پایشان به دربار اصفهان باز شد. پس از آن با باز شدن اشتهای هنری خاورمیانه و استقبال از هنر اروپائی، هنر مینیاتوری در کتاب ها راه خود را ادامه داد  و نگارگری های چهره خوبرویان و  شاخه ها و پرندگان و شکارگاه ها نیز بر دیوارهای کاخ ها و ساختمان ها نشست و هنرمندان ایرانی بویژه محمدرضا در روزگار صفوی از سوی دربار به ایتالیا برای آموختن دانش هنر اعزام شد. با جا باز کردن هنر اروپائی، هنر نگار گری در خاورمیانه دگرگون و دیوار خانه ها با چهره ها و اندام ها و چشم اندازهای دشت، چشم نواز شد. از سوئی هنر سنتی نیز با تمامی توان ادامه یافت و دوستداران خود را داشت. پس از آن کار داد و ستد هنری خاور و باختر تا به آنجا کشید که هنرمندان ایرانی روزگار قاجار و سال های نخست دودمان پهلوی با کارهای خود مورد تحسین اروپائیان نیز قرار گرفتند.

یکی از استادان بلند آوازه فرانسوی به نام "فانتن لاتور" به شاگردانش در رابطه با کمال الملک که در آنجا درس هنر می خواند گفته بود: "مراقب باشید این خرنگ آتش از ایران آمده است" و توصیه کرده بود : " سعی کنید از تابش و حرارت این آتش بهره بگیرید". و به گواه تاریخ، کمال الملک سفیر هنر با ارزش زادگاه خود به فرامرزها بود. او با سایه روشن نور و رنگ وجود افراد و اشیاء را تجلی می داد و جان تازه می بخشید و با  هماهنگی "هارمونی"  رنگ در نقاشی پختگی آثارش را نمایان می کرد. کمال الملک را پیشینه نگاران  هنرمند سنت شکن می دانند.

در روزگار کنونی، با خشونت ها و گرفتاری و سر در گمی های مردمان جهان هنر وسیله خوبی برای آرامش است. در این راستا گالری ارکید دبی پا در مسیری گذاشته که از یکسو هنر بومی و بیل و بیلچه و بوم و قلم  نقاش را در باغچه گذشته فرهنگی  فرو می برد که نمونه آن کار زیبای فاروق العوضی است. فاروق با اثر زیبای خود تلنگری بر پیشینه فرهنگ می زند و از سوئی در کارهای توماج هنری برای حفاظت از محیط زیست یعنی دغدغه فکری انسان امروزی به سادگی فریاد نهفته است. با بررسی تمام کارهای زیبای هنرمندان این نمایشگاه آشکار است که آن ها با نشانه رفتن کارهای تاثیر پذیرفته از دیگر فرهنگ ها، بافه هائی از هنر بومی را در زیر یک سقف گرد آورده اند.

نگارنده بر این باور است که بدور از فراز و نشیب دیدگاه های سیاسی در روزگار کنونی ، گالری ارکید  در راستای هنری و فرهنگی می تواند بر گرده دریای زیبای تاریخ هنر، یک موج بلند هنری را در دبی قالب ریزی کند. چرا که پیشینه نزدیکی فرهنگی دبی و دیدگاه بسیار صمیمی دودمان آل مکتوم تا به امروز از همه جهت با ایران و ایرانی با هر مذهب و اندیشه، لطیف و صمیمی بوده است. تمدن فراگیر هنر، فرهنگ ها و قلب ها را بیشتر از پیش بهم گره می زند.

شامگاه بیست و پنجم ماه "دسامبر" که از خوب حادثه چهارم دیماه همزمان با زاد روز من است در سفر بودم اما با " کتاب الکترونیکی" جیبی، هنگام وبگردی گزارش باز گشائی این نمایشگاه را خواندم. کار هنرمندان مهد ارکید در دبی که من خاطرات تلخ و شیرین زیادی از آن شهر دارم و در آنجا به مدرسه رفته ام، زیبا بود. گشودن این نمایشگاه در حضور مسئول فرهنگی آقای سلطان صقر السویدی بر ارزش کار گروهی دست اندرکاران و هنرمندان افزوده بود.  کارهای به نمایش درآمده در گالری از هر سو نشان می داد که موجی تازه در آموزشگاه درحال قد برافراشتن است . حضور هنرمندان در کنارکارهایشان نوید بخش آینده تابناک هنر در دبی و بویژه در جامعه لارستانی هاست که تاریخ، تاثیر فرهنگی زیبای کارهایشان را ارج خواهد گذاشت. هرچند نمایشگاه  با هجوم بازدید کنندگان  روبرو بود اما می بایست مصاحبه هائی با هنرمندان به نمایش می گذاشتند. با این همه نگارنده بر این باور است نمایشگاه ارکید از نمایش کارهای هنر مندان آموزش دیده خود سربلند از آب درآمده است. با نگرشی کارساز و ژرف، کارهای آینده می تواند با برنامه ریزی بیشتر رخ نماید. بلند صحبت کردن بازدیدکنندگان که پیداست در ورود به چنین نمایشگاهایی کم تجربه بودند و فیلم‌برداری ها و دوری از تنه خوردن با تماشاگران،  اگر در آینده آموخته شود ارزش کار نیز بیشتر می شود.

در فیلم های ویدیوئی "یو تیوب"  مصاحبه با هنرمندان  با کیفیت پائین صدا و فیلمبرداری غیر حرفه ای پخش شده است. گفتگوی هنرمند هر چند اندک، اما درک بینندگان در رسانه الکترونیکی را بیشتر می کند. پیشنهاد به هنرمندان و دست اندرکاران و آموزگارانی که کار نسبتا خوبی انجام داده اند می تواند این باشد تا دانش آموختگان را با شناخت درون هنر، رابطه نور و رنگ، ژرف نگری،  تخیل، فیگوراتیو اکسپرسیون و سینماتوگرافی در کار هنر نقاشی خود به هر نحوی که ممکن است بیشتر آشنا کنند. تخیل این هنرمندان در ژرفنای تعریف انسان و بودن، باری : بودن، می تواند برپا و استوار بسیار  گویا باشد و معنا شود. چرا که کار و دیدگاه هنرمند در هر برهه ای، همیشه در حال رشد و تغییر است.  

                        

با برگزاری این گونه نمایشگاه‌ها باید هنر دوستان از آن حمایت کنند و در صورت امکان هر سال بیش از  دو تا سه نمایشگاه برگزار شود. اینگونه نمایشگاه های فرهنگی و هنری ضمن معرفی هنرمندان معاصر محلی و هنر آنها، با حضور گسترده بازدید کنندگان و شخصیت‌های فرهنگی ی نیز روبرو خواهد شد.

با بررسی آثار ارایه شده در نخستین نمایشگاه ارکید چنین پیداست که هرچند شیوه نقاشی هریک از هنرمندان این نمایشگاه با دیگری متفاوت است اما نقاشی همه آنها تا حدودی درون مایه هائی ویژه دارد و نشانگر تخیل هنرمند و رابطه‌اش با جهان پیرامون است. در آموزشگاه  اگر هنرآموزان به بررسی کار هنرمندانه و نقد آثار به نمایش در آمده هنر خود آشنا  شوند آن ها می توانند در کارهای پیش رو، دارای سبک شده و با شنیدن شیوه های نقد آشنا شوند. در نقد و گنجایش پذیرش نقد است که با ارزیابی و بحث، هنرمند متوجه این حقیقت می شود که آثارش از جنبه تئوری و زیبا شناختی "استتیک" هنری مورد ارزیابی قرار دارد و از آن بستر به دستیابی ریشه عقلانی درک هنر پرداخته می شود. هر چند که جنبش های هنری رویکرد های ویژه ای را فرا روی ناقدان می گزارد،  اما در کار زار نقد است که  بدون شناخت و روشنایی و هماهنگی رنگ، هنرمند بی‌گدار به آب نمی‌زند.

 شکی نیست تشویق خمیر مایه بالندگی کار هنرمند خواهد شد اما هنرمند نباید تنها منتظر به به  و چهچه باشد. برجستگی بی مورد در کار هنر، آفت بر سر راه هنرمند خواهد بود. سینماگر فرانسوی "گودارد" با دیدی منتقدانه  گفته است : " روزی برای من سخت و درد آور خواهد بود که در مورد کارم چهچه و به به بشنوم". منظور "گودارد" این نیست که نباید از کار خوب چیزی گفت بلکه او پرهیز هنرمند را از تشویق های آبکی و بی محتوا  مد نظر دارد چرا که باعث  افت هنرمی شود. از این رو نقد به هرگونه که باشد شنیدنش برای هنرمند لازمه کار اوست. انتقادات ویرانگر و سمپاشی ها و ترمز روانی، کار نابخردانه ای است که به گونه همه امور اجتماعی برخی از روی حسادت انجام می دهند. اما هنرمند  عاشق دارای پشتکار، می تواند  زیر و بم ها را تشخیص دهد و با خود به استقبال شعر سهراب سپری، بگوید: "گاه زخمی که به پا داشته ام / زیر و بم های زمین را به من آموخته است". شاعر امریکائی "توماس الیوت" از دریچه ای دیگر در مورد پدید آمدن یک اثر می گوید: "حتا یک بیماری آزار دهنده قند خون هم می تواند باعث خلق اثری شگفت شود".

 چند دهه پیش یعنی در سده بیستم  که نیویورک و شهرهای جهان با هنر پیشرو "آوانتگارد"  ناآشنا بود بیشتر هنرمندان آن روز، که امروزه  در جهان پر آوازه  هستند منتقدان  خوبی داشته اند.  نقاش امریکائی "جکسون پولاک" با نقد، جکسن پولاک شد و آوازه اش مدیون "کلمنت گرینبرگ" است.  نقاش دیگر، " ویلم دکونینگ"  و  خیل عظیمی از نقاشان امریکائی نیز کارهایشان بر این مبنا بود.

نقاشی بیان چیزهایی است که هنر مند با آن ها زندگی کرده و احساس  خود را به تصویر کشیده است. زبان نقاشی یک گویش بین المللی است و هنرمند در هرجا ریشه فرهنگی دارد و پا گرفته است نه تنها منطقه ای بلکه جهانی نیز عمل می کند و فرهنگش را با این زبان به جهانیان می شناساند.  هر مردمی که دارای سابقه در گستره فرهنگ و هنر باشند دارای هنرمندان خوبی نیز خواهند بود. هنرمند با تکیه  داشتن بر دستاوردهای گذشته فرهنگی خود نیز می تواند حرف های دل را با زبان هنر به آیندگان انتقال دهد.  در این راستا، کار همه هنرمندان نخستین نمایشگاه ارکید خواسته یا ناخواسته  هویت آن ها را نیز در خود داشت. برای همه این هنرمندان بویژه توماج هنری و دست اندرکاران آموزشگاه و گالری ارکید آرزوی پیروزیدارم و منتظر شنیدن و خواندن آوازه کارهای بیشتر توماج عزیز هستم.

این مطلب در این سایت ها و روزنامه ها انتشار یافته است

ستاره های اوز. فرهاد ابراهیم پور. دبی

http://www.ewazstars.com/orkid%20ba%20dr%20dehghani.htm

ایران نامه. دکتر شاهین سپنتا. اصفهان

http://drshahinsepanta.blogsky.com/1391/10/29/post-938/

گریشنا. محمد جواجه پور. گراش لارستان

http://www.gerishna.com/archives/10980

[ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ ]

اصفهان، پایتختی چند فرهنگی بوده است

دکتر محمود دهقانی

به عنوان یک ایرانی عاشق اصفهان، به دلسوزانی که در اصفهان خدمت می‌کند به ویژه به همه دست اندرکاران "همایش هفته اصفهان" درود می فرستم. اصفهان از دیر باز آبروی ایران بوده و هست. از همین شهر اصفهان بود که نام ایران در سراسر جهان پیچید و پرآوازه تر شد. معماری اصفهان زبانزد خاص و عام و مورد بازدید گردشگران درونی و جهانگردان سراسر جهان است.

 این شهر آوردگاه فرهنگ ها و ادیان بود و روزگاری اروپاییان هنرمند در این شهر گالری هنر بر پا کرده بودند و پیروان ادیان گوناگون نیایشگاه های خود را به دلخواه خود تزئین می کردند.

اهمیت اصفهان از آنجاست که حتا اروپاییان نیز با تاریخ برجسته خود در مورد هارمونی فرهنگی در این شهر زبان به تحسین گشودند.  تاورنیه در مورد اصفهان می گوید : "در مجمعی رسمی حساب کردم به سیزده زبان اصلی از جمله لاتینی ،فرانسه،  آلمانی، هلندی، ایتالیائی، پرتقالی، فارسی، ترکی، عربی، هندی، شامی و مالایی"، صحبت می‌کردند.

اگر امروز در کشورهایی چون ایالات متحده امریکا، استرالیا ، کانادا و نیوزیلند صحبت از جامعه چند فرهنگی می‌کنند، اصفهان در بیش از چهار سده پیش چند فرهنگی‌ترین پایتخت جهان بود و الگوبرداری‌های فرهنگی امروز در برخی کشورها در چهار گوشه جهان از روزگار پیشین این شهر زیباست.

مردم باهوش و پرتلاش اصفهان در امور بازرگانی و هنر و فرهنگ  نه تنها زبانزد  مردم سراسر ایران بلکه مورد تحسین اروپاییان نیز بوده‌اند. شاردن طلا فروش و جهانگرد فرانسوی می گوید: "هنگامی که شاهی (پیشوایی) عادل و زیرک بر اورنگ این کشور تکیه‌زده باشد و با پیشگیری از بیدادگری‌های راهزنانه وزیران، از قوانین مراقبت به عمل آورد، می‌توان گفت ایران خوشبخت‌ترین امپراتوری های جهان است".  

اینجانب به سهم خود از همه دست اندرکاران چهارمین همایش هفته اصفهان، به ویژه از استادان و مسئولان گرامی دانشگاه آزاد خوراسگان سپاسگزار بوده و امیدوارم مسئولان نهادهای دیگر نیز، برای برپایی این کار شایسته فرهنگی پیش قدم باشند.

با ارادت و اخلاص محمود دهقانی از سیدنی استرالیا

برگرفته از "ایران نامه" اصفهان: 

ایران نامه   

بازتاب در هفته نامه نسیم جنوب بوشهر: 

Nasim Jonoub نسیم جنوب هفته نامه محلی بوشهر

[ شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٢ ‎ق.ظ ] [ ]

 برگرفته از : سایت ستاره های اوز- دبی

شعر گرگدن ها خاموشند

هفته نامه نسیم جنوب - بوشهر

http://www.nasimjonoub.com/articles/article.asp?id=14543

فرهاد محمودا - دبی

این شعر را  به نادیده آشنایم محمود دهقانی تقدیم میکنم

 

گرگدن ها خاموشند

اسب های چموش در خواب علف بیقرار مانده اند

سگ های ولگرد به گیاهخواری گوسفندان بسنده کرده اند.

دارم طاق آسمان میشمارم

سفارش ستاره ها دست بدست میشوند

و من دنباله سیاره ای هستم که شکار زمان شده است .

دشت های صبور

کوه های برآمده از نگاه دریاه

تو در وصلت بی گاه من طلوع میکنی

در بی اعتمادی از هیاهو

در دل نگرانی ام از هراس

چقدر خوب شد که کمی میشناسمت

دل خوش کرده ام به راه

به بیراهه

به قطعه شعری از مشیری :

پرکن پیاله را کین جام اتشین دیریست ره به حال خرابم نمی برد

کین جام ها کز پی هم میشود تهی   دریای آتشست که ریزم به کام خویش

 

[ سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed