شعله ی بعد از شب دراز فاشیزم
دیکتاتور پیشین اسپانیا ، ژنرال "فرانسیسکو فرانکو باها مونده" در ۴ دسامبر سال ۱۸۹۲ میلادی در "الفرول" استان گالیسیا در اسپانیا به دنیا آمد. او فرزند دوم آقای "نیکولاس فرانکو سالگادو-آراوخو" و خانم " پیلار باها مونده- ای- پاردو- د آندراده" بود. فرانکو به گواه تاریخ، یکی از نظامیان با نفوذ تاریخ ارتش اسپانیا در دوران خود به حساب می آید. با هیتلر در آلمان و با موسولینی در ایتالیا و همچنین با دولت های افریقائی بویژه مراکش رابطه ی خوبی داشت و چون عمیقا از اطرافیان خود اطمینان خاطر نداشت، افراد گارد و محافظان شخصی اش در اسپانیا، با لباس عربی و از اهالی مراکش بودند . به دلایل تاریخی اشغال اسپانیا به دست اعراب ، وجود محافظان عرب فرانکو بیشتر باعث کینه ی ملی گرایان واقعی اسپانیا بود.

ژنرال فرانکو با روی کار آمدن محمد رضا شاه پهلوی در ایران با او نیز دوست شد و از شاه و ثریا ملکه ی وقت ایران برای دیدار رسمی از اسپانیا در سال ۱۹۵۷ میلادی یعنی ۵۲ سال پیش دعوت به عمل آورد و از آنها با تشریفات پر زرق و برق در کاخ مجلل خود در مادرید پذیرائی کرد. در همان دیدار ژنرال فرانکو به همراه همسرش "کارمن"، شاه و ثریا را نه تنها به تماشای رقص و پایکوبی " فلامینکو" همراه با ضیافت شامی که در آن "پائیا" غذای سنتی اسپانیا و شراب مرغوب و معروف اسپانیائی "خرز" نیز گنجانده بودند دعوت کرد، بلکه آنها را برای تماشای گاوبازی به میدان گاوبازی نیز برد. در آن سفر شاه و همسرش به مدت ۵ روز مهمان ژنرال فرانکو بودند. جذابیت ثریا اسفندیاری، همسر دوم شاه و مولف کتاب "قصر تنهائی" که از پدری از لرستان و مادر آلمانی بود مدت ها و حتا بعد از جدائی با شاه پر آوازه بود و در مجلات اسپانیا به چاپ می رسید و خوانندگان پروپا قرصی داشت.

فرانکو یک ارتشی بود که کلیساهای اسپانیا در دوران زمامداری ، قاطعانه از او پشتیبانی می کردند و از او دیکتاتوری تمام عیار با آوازه ی جهانی ساختند و با اختناق به مدت چهل سال بر اسپانیا حکم راند. نفوذ متولیان کلیسا های اسپانیا در دستگاه حکومت فرانکو و طرفداری بی قید و شرط کشیشان کاتولیک از او، در دورانی اتفاق افتاد که رقابت های بلوک شرق و غرب، کلیسا را در برابر رویش ایده های چپ گرا ،در بر پائی حکومت های کارگری در گوشه و کنار جهان، رو در رو قرار داده بود. اردوگاه سوسیالیسم در مسکو پایتخت کشور شوراها در آن دوران، با پشتیبانی عظیم خود، در تدارک اسپانیای "سرخ" بود. در مقابل اردوگاه سرمایه داری با پشتیبانی کلیسا در اسپانیا و در سرتاسر جهان، خواهان اسپانیای "آبی " بود. رنگ سرخ از آن چپ گرایان، و رنگ آبی به راستگرایان "فالانژیست" اسپانیا تعلق داشت. فقط سرخ بود و آبی، رنگ و انتخاب دیگری وجود نداشت. در جنگ این دو رنگ و برای این دو آرمان جمعیت کثیری از ملت اسپانیا، در جنگ داخلی ۱۹۳۶-۱۹۳۹ میلادی آن کشور جان باختند.
مادرید پایتخت اسپانیا در غرب اروپا ، تا به امروز نه تنها موزه ها، بلکه گورستان هایش نیز سندهائی از وقایع تلخ آن دوران است. نقاشان، هنرمندان، معماران، شاعران و نویسندگان و کسانی که آرمانشان در پرچم سرخ عدالت خلاصه می شد از نقاط دور جهان می آمدند و برای اسپانیای سرخ می جنگیدند و دوش به دوش یاران سرخ جهانی خود با پرچمداران آبی و هواداران جهانی فالانژیست ها در اسپانیا به جنگ و ستیز می پرداختند. در گورستان های مادرید بر لوح مزار عده ای داس و چکش و بر مزار عده ای صلیب حک شده و گویای دوران سر گشتگی غبارآلوده ی دگماتیسم کلیسا و بن بست ایده آل ها و مغزهای سنگ و کانکریت گونه ی سیاستمداران آن دوران است که از تراوشات تصمیم های بیمارگونه اشان که فرانکو در راس آنها قرار داشت، قبرستان های اسپانیا آباد شد. ازدیاد سیگار، کشت تنباکو، فقر و فحشا، اعتیاد، همجنس گرائی و حتا سرطان تا به امروز از تاثیرات مخرب آن روزگار اندوهبار قلمداد می شود.
وقتی با تلاش چپ گرایان پیشین اسپانیا از جمله آقای "سانتیاگو کاریو" و خانم "دلورس ایبارودی" از حزب کمونیست و آقای" لارگو کابایرو" و بویژه حزب پر طرفدار مارکسیسم لننیسم او یعنی حزب سوسیالیست و در کل همه ی چپ های اسپانیا،عرصه بر فرانکو تنگ شد، فرانکو برای آنکه کشور به دست جمهوریخواهان نیفتد پس از فراز و نشیب های تلخ خونبار، راه را برای خوان کارلوس پادشاه کنونی اسپانیا هموار کرد. بعد از مرگ فرانکو و روی کار آمدن خوان کارلوس چپ ها که نیروی عظیمی را تشکیل می دادند به تکاپو افتادند. خوان کارلوس که از دودمان "بوربن" بوده و همسرش "سوفیا" دختر آخرین پادشاه سرنگون شده ی یونان است، از سر گذشت تلخ پدر زن، درس گرفت و در یک نشست تاریخی به چپ گرایان وعده ی همیاری داد. حزب سوسیالیست حاکم کنونی در دو دوره طولانی از آقای " فلیپه گونساس" گرفته تا " لوئیس رودریگز سپاترو" نخست وزیر کنونی اسپانیا از همان حزب سوسیالیستی هستند که به مرور از شدت برخورد های تند و نافرجام خود دور شد ند . سیاستمداران تاثیر گزار چپ اسپانیا ی امروز از دامان همین حزبی برخاسته اند که پرچمش سرخ بود. خاویر سولانا، فلیپه گونسالس و ساپاترو، و خیل عظیمی از سیاستمداران با نام و نشان اسپانیا تربیت شده ی همین حزب سوسیالیستی هستند که دل در گرو آینده اسپانیا داشتند و اگر با اسلحه و جنگ نتوانستند پیروز شوند ولی در سایه ی آزادی و دمکراسی چند دهه است که زمامدار امور سیاسی کشور خود هستند. به دستور خوان کارلوس در قلب شهر مادرید و در چند قدمی موزه ی معروف "ال پرادو" شهرداری با لوله کشی گاز، با نام و یاد شهدای سرخ و آبی اسپانیا ، که شخص خوان کارلوس در حضور همه ی دسته جات، در آئینی ملی شعله را با دست خود بر افروخت ، اسپانیا را از دوره ی تلخ تاریخ درگیری های خونین سیاسی خود جدا و جاده سازندگی و دمکراسی کشور را فرا روی ملت نهاد.

پیش از انقلاب بهمن در ایران، روزنامه نگار سرشناس مصری آقای حسنین هیکل که از سفر رسمی شاه و ملکه وقت به مادرید وپذیرائی گرم ژنرال فرانکو و بویژه عمق دوستی شاه با فرانکو آگاه بود، پس از روی کار آمدن خوان کارلوس در اسپانیا، در تهران با شاه مصاحبه ای داشت. وقتی حسنین هیکل نظر شاه را در رابطه ی با آزادی های سیاسی در اسپانیای بعد از فرانکو جویا شد شاه گفته بود : من دلواپس خوان کارلوس هستم. این گونه آزادی دادن ها، به زیان آینده ی او و کشور اسپانیاست. وقتی انقلاب بهمن پنجاه و هفت ایران پیروز شد و شاه در خارج از ایران درگذشت حسنین هیکل در همان روزها با خوان کارلوس در مادرید مصاحبه ای داشت. روبه خوان کارلوس گفت: شاه در مورد آینده شما و اسپانیا دلواپس بود. خوان کارلوس خیلی مودبانه پاسخ داده بود: البته هر کسی درس خودش را بهتر می داند اما از مرگی که دامنگیر شاه شد متاسف شدم.
پانوشت:
عکس ها برگرفته از کتاب " مایکل استریتر" از انتشارات "هاس" لندن۲۰۰۵ است ولی مطلب از نگارنده بوده و به کتاب ربطی ندارد.
قلیه ماهی ای که کار دست ما داد
روز سوم ماه اوت برای دیدار دوستم به محله "کمپسی" در شهر سیدنی رفتم. در پارکینگ شهرداری منطقه ، دیوار به دیوار ساختمانی که منزل دوست من آنجا قرار دارد ماشینم را پارک کردم. در آن پارکینگ وقت مجاز دو ساعت است. این موضوع را هم خود من و هم دوستم که سال هاست آنجا با خانواده زندگی می کنند، بدرستی آگاه بودیم. یک ساعت و چهل و پنج دقیقه یعنی درست پانزده دقیقه پیش از پایان مهلت وقت پارک، من و دوستم پائین آمدیم و ماشین را از پارک بیرون آوردیم و به درخواست همسرش فاطی (فاطمه)، برای خرید سبزی ماهی به فروشگاه ایرانی در محله ای دیگر رفتیم. رفت و آمد ما حدود چهل دقیقه طول کشید.
وقتی برگشتیم، از خوش شناسی یک جای خالی درست همردیف جای قبلی که حالا دیگر پر بود ، گیر آمد و ماشین را پارک کردیم. دقایقی گذشت دیدم فاطی که با من مثل یک خواهر است، با عصبانیت از سر به هوائی شوهرش شروع به گله کرد که این مرد دارد "آلزایمر" می گیرد و شمبلیله و تمر هندی و یک سری مخلفات غذائی مورد نیاز را فراموش کرده . من تنها چاره ی منحصر بفرد برای نجات دوستم از رگبار شماتت فاطی را این دیدم که آنها را روی یک تکه کاغذ بنویسیم و دوباره به فروشگاه ایرانی برویم و پس از خرید دوباره برگردیم و قلیه ماهی درست و حسابی بخوریم.
وقتی ماشین را روشن کردم متوجه برگ جریمه هشتاد و چهار دولاری شدم که در زیر برف پاک کن گذاشته بودند. به این دلیل که در چند سال پیش خود جزو هیئت "جوری" یا هیئت منصفه دادگاه جنائی در سیدنی بودم ، از اطلاعات حقوقی خوبی که در آنجا یاد گرفته بودم استفاده کرده و از دوستم خواستم تا برود و دوربین دیجیتالش را از منزل بیاورد. از تمامی جهت پارک و پارکینگ و ماشین خودم عکسبرداری کردم. در اینجا ماموران پارکینگ ها با گچ رنگی به صورت مخفی بر روی طایر ماشین خط می کشند. و جدیدا با دوربین از شماره و خطی که بر طایر ماشین کشیده شده عکس هم می گیرند. متوجه خط بر روی طایر که شدم از آن هم عکس هائی از جهت های مختلف گرفتم. فردای آن روز همراه با کپی جریمه، البته بدون عکس، نامه ای فرستادم و اعتراض کردم که به ناحق جریمه شده ام. به هر روی زیر بار نرفتند و کار من و شهرداری به دادگاه کشید.
دردادگاه اولیه قاضی با لحنی ملایم و تا حدودی مثل یک کشیش، موعظه گونه از مجرمین خطا در رانندگی که من هم ظاهرا یکی از آنها بودم خواست تا جریمه را پرداخت کنیم و در همانجا قال قضیه کنده شود. حتا ایشان یاد آور شدند که نه تنها در لیست متخلف قرار نخواهید گرفت بلکه برای کسانی که حاضر شوند بدون دردسر جریمه پرداخت کنند تخفیفی هم در نظر گرفته شده. من بدرستی از وضعیت بحرانی اقتصاد جهان مثل همه مردم آگاهم. این درخواست قاضی برایم منطقی به نظر نمی رسید که اگر جریمه ندهیم باید جریان دادگاه را تا آخر طی کنم. هر کس روبروی قاضی قرار می گرفت با گفتن" من خطا کرده ام" جریمه ی با تخفیف را می داد و قال قضیه را می کند که البته بیشتر فقط به خاطر کمبود وقت تن به این کار می دهند و شاید همه آنها خطا نکرده باشند. وقتی نوبت من رسید قاضی پرسید : آقای دهقانی مرتکب خطا شده اید یانه؟ من که واقعا مرتکب خطا نشده بودم، گفتم نه تنها مرتکب خطا نشده ام بلکه بر علیه مامور پارکینگ شکایت هم دارم. سرتان را درد نیارم. کار ما در سه نوبت و به استقبال ضرب المثل تا سه نشه بازی نشه به دادگاه افتاد و در نوبت سوم که آخرین آن در هیجدهم همین ماه نخست سال جاری، یعنی سه روز پیش بود، به پایان رسید. دوستم که در ماجرا شاهد من بود نیز چون در دادگاه حقوقی می بایست شهادت دهد از طرف کارش مزاحمتی نداشت و همراه من حاضر می شد.
بالاخره من با مدارکی که ارائه دادم موفق شدم و قاضی جدید با دو پلیس ویژه راهنمائی و رانندگی که در دادگاه حضور داشتند مشورت کرد و پلیس با بررسی مدارکی که من تهیه کرده بودم و مدارک مامور پارکینگ، اعلام کرد که مامور دچار خطا شده و زمان جابجائی ماشین را نادیده گرفته است. قاضی که یک خانم کارکشته ای بود نه تنها من را بی گناه تشخیص داد بلکه خواست از شهرداری ادعای خسارت کنم که من به دلیل کمبود وقت و سفرهائی که در پیش روی خودم و شاهدم بود موضوع را دنبال نکردم و پیروز قضیه از دادگاه خارج شدیم. لذت این پیروزی بر چهره ی من و دوستم که گونه هایمان از شادی گل انداخته بود بر هردویمان پوشیده نبود و هردو رفتیم به یک چلوکبابی ایرانی و بدون غرلند فاطی، پیروزمندانه سلطانی سفارش دادیم. راستی که قانون و حق و حقوق اجتماععی در یک جامعه مثل هوا مورد نیاز انسان است و چه لذتبخش است پیروزی حق بر ناحق.
بزرگداشت ویادبود شادروان محمد عاصمی در پاریس
انجمن
فرهنگ ایران
پاریس
سال بیست و پنجم
برنامه شماره 174
»بزرگداشت و یادبود «
شادروان محمد عاصمی
نویسنده، چامه سرا، مترجم، هنرپیشه و سخنور نامدار
سخنرانان :
شجاع الدین شفا
یداله رویایی
عبد الحمید اشراق
سیروس آموزگار
با هنرمندی :
استاد جلال اخباری
آدینه 9 بهمن ماه 1388/ 29 ژانویه 2010
سخنرانی به فارسی
گشایش تالار :3017/؛ آغاز برنامه : 0018/؛ پایان : 54/19
Association FARHANG-E IRAN, Loi 1901-
Ad. Postale : Maison des associations 6ème arrondissement de Paris, 60, rue St André des Arts. 75006 Paris
" درایی آزاد "
فصل نامه فروزش در گستره ی ایران پژوهی منتشر شد

شمارهی چهارم فصلنامهی ایرانپژوهی فروزش منتشر شد
فروزش را میتوانید از کتابفروشیهای زیر به دست آورید
تهران
بلخ 88951312 بلوار کشاورز، میانِ خیابانهای قدس و 16 آذر، بنبست جلالیه
توس 66461007 خیابان انقلاب، خیابان دانشگاه
ثالث 88302437 خیابان کریمخان، بین ایرانشهر و ماهشهر
خانهی فرهنگ و هنر گویا 88313331 خیابان کریمخان، زیر پل کریمخان، روبهروی ایرانشهر
دارینوش 22000400 خیابان شریعتی، پایینتر از سینما فرهنگ
شهر کتاب باهنر 22285969 خیابان شهید باهنر، روبهروی کامرانیهی شمالی
نشر چشمه 88907766 زیر پل کریمخان، نبش خیابان میرزای شیرازی
فروشگاه امیرکبیر خیابان انقلاب، روبهروی درب اصلی دانشگاه تهران، نبش فخر رازی
بنیاد فرهنگی جمشید جاماسیان 88825212 کریمخان، خردمند شمالی، کوچهی ششم، کاشی چهارم، اشکوب دوم
انتشارات طهوری 66406330 و 66480018 خیابان انقلاب، روبهروی دانشگاه تهران
شهرستانها
کتاب پارس 2659515 اصفهان، خیابان بزرگمهر، ابتدای خیابان هشتبهشت شرقی
کتاب و تندیس ایرانیان 6283089 شیراز، خیابان عفیفآباد، مجتمع ستارهی فارس، طبقهی تجاری سوم
هاشمی 2225669 شیراز، چهارراه مشیر
کتابسرای مهرآیین 5226866 شوش، خیابان شریعتی (دادگاه سابق)
شهر کتاب 2224689 کرمان، خیابان شریعتی، چهارراه کاظمی
کتاب فانوس 2529425 همدان، خیابان بوعلی، پاساژ شهر شب
مؤسسهی باغ آینه 2528055 کرج، بلوار طالقانی شمالی، خیابان شهید حسینی، پلاک 39
انتشارات بهارستان 5562727 تبریز، میدان شهرداری، ابتدای خیابان ارتش شمالی
کتابفروشی اوستا 2361178 و 2331303 گرگان، خیابان شالیکوبی، خیابان عدالت 26
کتابفروشی امپراتور 2222751 رشت، خیابان امام خمینی، روبهروی بازار بزرگ رشت
کتاب قلم 8407938 مشهد، خیابان دانشگاه، خیابان ابنسینا (دکترا)
فروزش در همه جای ایران نمایندگی میپذیرد
درخواست آزادی اردوان تراکمه
حدود هفتاد نویسنده، شاعر، مترجم و روزنامهنگار فرهنگی برای آزادی اردوان تراکمه به رئیس قوهی قضاییه نامه نوشتهاند. در بخشی از این نامه چنین آمده است:
به استحضار میرساند «اردوان تراکمه» فرزند «یونس تراکمه» (داستاننویس و منتقد ادبی پیشکسوت) شب یکشنبه ۶ دیماه ۱۳۸۸ در منزل یکی از دوستانش بازداشت شده و پیگیری خانواده برای آگاهی از دلیل دستگیری او که در راهپیمایی عاشورا نیز شرکت نداشته، تا کنون به نتیجه نرسیده است. اردوان تراکمه دانشجوی سال دوم رشتهی کارگردانی سینماست و مقالههای او در حوزهی نقد سینما در مطبوعات رسمی کشور منتشر شده است…
با توجه به سابقهی فعالیت فرهنگی و حوزهی تحصیلی این جوان، ما امضاکنندگان این نامه و اهالی فرهنگ و هنر تقاضا داریم مسئولان، استعدادهای جوان فرهنگی و هنری را که امیدهای آینده این سرزمین هستند به دیدهی رأفت بنگرند؛ چرا که حضور جوانهایی از این دست در حبس در اذهان عمومی نیز تاثیر خوبی نخواهد داشت. ما خواستار آنایم که با توجه به حقوق قانونی وی، زمینهی آزادی او را فراهم آورید.
امضاکنندگان:
شبنم آذر، حمید احمدی، مسعود احمدی، آرش اخوت، احمد اخوت، محمدرحیم اخوت، پیمان اسماعیلی، محمدرضا اصلانی، امیرحسین افراسیابی، میترا الیاتی، ماهزاده امیری، علی بابا چاهی، فرهاد بابایی، پونه بریرانی، کامران بزرگنیا، شاپور بهیان، منیرالدین بیروتی، فتح الله بینیاز، وحید پاکطینت، سپیده جدیری، زهرا حاجمحمدی، حامد حبیبی، برهانالدین حسینی، محمد حسینی، علی خدایی، محمدحسین خسروپناه، ابوتراب خسروی، نسیم خسروی مقدم، علیاشرف درویشیان، پدرام رضاییزاده، قاسم روبین، محمدعلی سپانلو، علیاصغر سیدآبادی، منصوره شریفزاده، سیدرضا شکراللهی، محمدحسن شهسواری، پوران طاهباز، فرزانه طاهری، میلاد ظریف، احسان عابدی، جواد عاطفه، سکینه عربنژاد، مهدی فاتحی، رضا فرخفال، محسن فرجی، بهرام فرهنگ، محمد قاسمزاده، زاون قوکاسیان، بهزاد کشمیریپور، محمد کلباسی، یونس لطفی، جواد مجابی، عباس مخبر، هیوا مسیح، محمدعلی موسوی فریدنی، مریم منصوری، مریم مهتدی، کیوان مهجور، جمال میرصادقی، سپینود ناجیان، فریاد ناصری، حسامالدین نبوینژاد، حمیدرضا نجفی، فرشته نوبخت، یاسر نوروزی، فریبا وفی، جهانگیر هدایت، امیرحسین یزدانبد.
برگرفته از سایت منیرو روانی پور
40 عادت آدمهای موفق
از همین امروز با عادت های بد خودتان خداحافظی کنید و به عادت های خوب آدمهای موفق سلام کنید
کرایگ هایپر؛ نویسنده، محقق، مقالهنویس، مجری رادیو و تلویزیون و یک سخنران حرفهای است. در 25 سال گذشته، او با کارهایش بهعنوان یک کارشناس حرفهای موفقیت در حوزههای شخصی و اجتماعی معرفی شده. هاپیر یک سایت هم درباره سخنرانی موثر دارد که در آن نوشته: «من خواستهام بخشهای مهم کتابهای کمکی که تا به حال خواندهام و تجربههایی که در زندگیام داشتهام را به صورت 40 نکته کلیدی فشرده کنم و در اختیار دیگران بگذارم تا در هر زمان بتوانند آن را بخوانند. مطمئنا کتابهایی که در سطح جهانی فروخته میشوند و درباره خودیاری هستند ممکن است برای بعضیها قابل استفاده باشند ولی من مایلم چیزی بنویسم که برای همه مفید واقع شود.» حالا این شما و این هم 40 توصیه کرایگ هایپر. بخوانید و قضاوت کنید.
1 فرصتهایی را میبینند و پیدا میکنند که دیگران آنها را نمیبینند.
2 از مشکلات درس میگیرند، در حالی که دیگران فقط مشکلات را میبینند.
3 روی راهحلها تمرکز میکنند.
4 هوشیارانه و روشمندانه موفقیتشان را میسازند، در زمانی که دیگران آرزو میکنند موفقیت به سراغشان آید.
5 مثل بقیه ترسهایی دارند ولی اجازه نمیدهند ترس آنها را کنترل و محدود کند.
6 سوالات درستی از خود میپرسند. سوالهایی که آنها را در مسیر مثبت ذهنی و روحی قرار میدهد.
7 به ندرت از چیزی شکایت میکنند و انرژیشان را به خاطر آن از دست نمیدهند. همه چیزی که شکایت کردن باعث آن است فقط قرار دادن فرد در مسیر منفیبافی و بیثمر بودن است.
8 سرزنش نمیکنند (واقعا فایدهاش چیست؟) آنها مسوولیت کارهایشان و نتایج کارهایشان را تماما به عهده میگیرند.
9 وقتی ناچارند از ظرفیتی بیش از حد ظرفیتشان استفاده کنند همیشه راهی را برای بالا بردن ظرفیتشان پیدا میکنند و بیشتر از ظرفیتشان از خود توقع دارند. آنها از آنچه دارند به نحو کارآمدتری استفاده میکنند.
10 همیشه مشغول، فعال و سازنده هستند. هنگامی که اغلب افراد در حال استراحت هستند آنها برنامهریزی میکنند و فکر میکنند تا وقتی که کارشان را انجام میدهند استرس کمتری داشته باشند.
11 خودشان را با افرادی که با آنها همفکر هستند متحد میکنند. آنها اهمیت و ارزش قسمتی از یک گروه بودن را میدانند.
12 بلندپرواز هستند و دوست دارند حیرتانگیز باشند. آنها هوشیارانه انتخاب میکنند تا بهترین نوع زندگی را داشته باشند و نمیگذارند زندگیشان اتوماتیکوار سپری شود.
13 به وضوح و دقیقا میدانند که چه چیزی در زندگی میخواهند و چه نمیخواهند. آنها بهترین واقعیت را دقیقا برای خودشان مجسم و طراحی میکنند به جای اینکه صرفا تماشاگر زندگی باشند.
14 بیشتر از آنکه تقلید کنند، نوآوری میکنند.
15 در انجام کارهایشان امروز و فردا نمیکنند و زندگیشان را در انتظار رسیدن بهترین زمان برای انجام کاری از دست نمیدهند.
16 آنها دانشآموزان مدرسه زندگی هستند و همواره برای یادگیری روی خودشان کار میکنند. آنها از راههای مختلفی مثل تحصیلات آموزشگاهی، دیدن و شنیدن، پرسیدن، خواندن و تجربه کردن یاد میگیرند.
17 همیشه نیمه پر لیوان را میبینند و توانایی پیدا کردن راه درست را دارند.
18 دقیقا میدانند که چه کاری باید انجام دهند و زندگیشان را با از شاخهای به شاخهای دیگر پریدن از دست نمیدهند.
19 ریسکهای حسابشدهای انجام میدهند؛ ریسکهای مالی، احساسی و شغلی.
20 با مشکلات و چالشهایی که برایشان پیش میآید سریع و تاثیرگذار روبهرو میشوند و هیچوقت در مقابل مشکلات سرشان را زیر برف نمیکنند. با چالشها روبهرو میشوند و از آنها برای پیشرفت خودشان بهره میبرند.
21 منتظر قسمت و سرنوشت و شانس نمیمانند تا آیندهشان را رقم بزند. آنها بر این باورند که با تعهد و تلاش و فعالیت، بهترین زندگی را برای خودشان میسازند.
22 وقتی بیشتر مردم کاری نمیکنند؛ آنها مشغول فعالیت هستند. آنها قبل از اینکه مجبور به کاری بشوند، عمل میکنند.
23 بیشتر از افراد معمولی روی احساساتشان کنترل دارند. آنها همان احساساتی را دارند که ما داریم ولی هیچگاه برده احساساتشان نمیشوند.
24 ارتباطگرهای خوبی هستند و روی رابطهها کار میکنند.
25 برای زندگیشان برنامه دارند و سعی میکنند برنامهشان را عملی کنند. زندگی آنها از کارهای برنامهریزی نشده و نتایج اتفاقی عاری است.
26 در زمانی که بیشتر مردم به هر قیمتی میخواهند از رنج کشیدن و بودن در شرایط سخت اجتناب کنند، افراد موفق قدر و ارزش کار کردن و بودن در شرایط سخت را میفهمند.
27 ارزشهای زندگیشان معلوم است و زندگیشان را روی همان ارزشها بنا میکنند.
28 تعادل دارند. وقتی از لحاظ مالی موفق هستند، میدانند که پول و موفقیت مترادف نیستند. آنها میدانند افرادی که فقط از نظر مالی در سطح مطلوبی قرار دارند، موفق نیستند. این در حالی است که خیلیها خیال میکنند پول همان موفقیت است. ولی آنها دریافتهاند که پول هم مثل بقیه چیزها یک وسیله است برای دستیابی به موفقیت.
29 اهمیت کنترل داشتن روی خود را درک کردهاند. آنها قوی هستند و از اینکه راهی را میروند که کمتر کسی میتواند برود، شاد میشوند.
30 از خودشان مطمئن هستند و به احساسات ناشی از اینکه کجا زندگی میکنند و چه دارند و چه طور به نظر میرسند، توجهی ندارند.
31 دست و دل باز و مهربان هستند و از اینکه به دیگران کمک میکنند تا به خواستههایشان برسند خوشحال میشوند.
32 متواضع هستند و اشتباهاتشان را با خوشحالی میپذیرند و به راحتی عذرخواهی میکنند. آنها از تواناییهایشان خاطر جمع هستند ولی به آن مغرور نمیشوند. آنها خوشحال میشوند که از دیگران بیاموزند و از اینکه به دیگران کمک میکنند تا خوب به نظر برسند بیشتر از کسب افتخارات شخصیشان لذت میبرند.
33 انعطافپذیر هستند و تغییر را غنیمت میشمارند. وقتی وضعیتی پیش میآید که عادتها و آسایش روزمرهشان را بر هم میزند از آن استقبال میکنند و با آغوش باز وضعیت جدید و ناشناس را میپذیرند.
34 همیشه سلامت جسمانی خودشان را در وضعیت مطلوبی نگه میدارند و میدانند که بدنشان خانهای است که در آن زندگی میکنند و به همین خاطر، سلامت جسمانی برای آنها خیلی مهم است.
35 موتور بزرگ و پرقدرتی دارند. سخت کار میکنند و تنبلی نمیکنند.
36 همیشه منتظر بازتاب کارهایشان هستند.
37 با افراد بدذات و غیرموجه نشست و برخاست نمیکنند.
38 وقتشان و انرژیشان را روی وضعیتهایی که از کنترلشان خارج است صرف نمیکنند.
39 کلید خاموش روشن دارند. میدانند چگونه استراحت کنند و ریلکس شوند. از زندگیشان لذت میبرند و سرگرم میشوند.
40 آموختههایشان را تمرین میکنند. درباره تئوریهای عجیب و غریب خیالبافی نمیکنند بلکه واقعبینانه زندگی میکنند.منبع: Success magazine
برگرفته از سایت سلامت www.salamat.ir
خدا حافظی "گابو"
خدا حافظی غول رئالیسم جادوئی، گابریل گارسیا مارکز "گابو" برنده جایزه نوبل ادبیات سال ١٩٨٣ میلادی.
آقای گابریل گارسیا مارکز، نویسنده بزرگ آمریکای لاتین از زندگی اجتماعی خود بواسطه عوارضی در مزاج و سلامتیاش:(سرطان لنفاوی ) خداحافظی کرده است
او نامهای به دوستانش فرستاده است و با سپاس از اینترنت که همگی ما را قادر ساخته تا آنرا با هم تسهیم کنیم.
من خواندن آنرا به شما توصیه میکنم، چراکه این متن کوتاه توسط درخشانترین آمریکایی لاتین تبار از سالها پیش نگاشته شده است که حقیقتاً الهام بخش است.
«اگر برای نمونه خدا فراموش کند که من فقط یک عروسک خیمه شب بازیم و به من تکهای بیشتری از زندگی بدهد، من از همه آن زمان سود برده و استفاده خواهم کرد، بهترین کاری که میتوانم انجام دهم.»
شاید نگویم هرچه را که میاندیشم اما قطعاً درباره هر چه میگویم اندیشه میکنم.
به هر چیزی ارزش مینهم نه فقط برای اینکه با ارزشند، بلکه برای آنچه آنها ارائه میکنند و بیان میدارند.
کمتر خواهم خوابید و بیشتر رویا خواهم دید. برای هر دقیقهای که چشمانمان را رویهم میگذاریم، بمدت شصت ثانیه روشنایی و نور را از دست میدهیم.
ادامه میدادم از آنجایی که دیگران متوقف شدهاند و برمیخاستم وقتی که دیگران میخوابند.
اگر خدا تکهای بیشتری از زندگی به من میداد، سادهتر لباس میپوشیدم، در نور آفتاب غوطه میخوردم، برهنه خود را رها میکردم، نه فقط جسمم را بلکه روحم را نیز.
به مردم ثابت میکردم که چقدر در اشتباهند که فکر میکنند چونکه پیرتر شدهاند عاشق شدن را قطع کردهاند ، چراکه آنها عملاً از همان زمانی که عاشق شدن را متوقف کردهاند، شروع به پیرتر شدن کردهاند.
به کودکان دو بال میدادم، اما آنها را به تنهایی رها میکردم تا هر کدام بیاموزد که چگونه با تکیه بر خود پرواز کند.
به فرد سالخورده، نشان میدادم که آنها چگونه میمیرند نه با فرآیند مسن شدن بلکه با غفلت کردن.
چیزهای زیادی از شما یاد گرفتهام....
من یاد گرفتهام که هر کس میخواهد تا بر بالای کوه زندگی کند، اما فراموش میکند که اصل مطلب همان چگونگی راه پیمودن است.
من یاد گرفتهام که وقتی نوزادی تازه تولد یافته انگشت شست پدرش را چنگ میاندازد، برای همیشه در قلب او جا گرفته است.
من یاد گرفتهام که یک فرد تنها وقتی میتواند به فردی دیگر از بالا به پائین نگاه کند که بخواهد به او در برخاستن کمک نماید.
مطالب زیادی را از همه شما آموختهام.
همیشه بیان کن، آنچه را که احساس میکنی و انجام بده آنچه را که فکر میکنی.
اگر من میدانستم که امروز آخرین وقتی است که شما را خواهم دید، شما را قویاً به آغوش خواهم گرفت تا نگهبان روحتان باشم.
اگر من بدانم که این دقایق آخرین دقایقی هستند که من شما را خواهم دید، به شما میگفتم که « عاشقتان هستم» و به این فرض بسنده نمیکردم که شما خود آنرا میدانید.
همیشه صبحگاهی هست که در آن زندگی بما فرصتی دوباره میدهد تا کارهای خوبی انجام دهیم.
به خودتان نزدیک باشید، به عزیزانتان،و به آنها بگوئید که چقدر به آنها نیاز دارید و چقدر عاشقشان هستید و چقدر به آنها توجه دارید.
زمانی را برای بیان این جملات بگذارید، «متاسفم»، «مرا ببخش»، «لطفاً»، «متشکرم» و همه کلمات قشنگ و دوستداشتنی که شما بلدید.
هیچکسی شما را به خاطر نخواهد آورد اگر شما افکارتان را پیش خود بصورت راز نگه دارید، خودتان را وادار کنید تا آنها را بیان و ابراز دارید.
به دوستان و عزیزانتان نشان دهید که چقدر به آنها علاقمندید.
این مطلب را به افرادی که به آنها علاقمندید یا عاشقشان هستید بفرستید.
اگر شما آنرا نفرستید، فردا هم مثل امروز خواهد بود.
و اهمیت نخواهد داشت یا ....
هم اکنون زمان ارسال آن است.
برای شما با بیشترین عشق و علاقه.
چیزی که من آموختم ...
در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم
در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند
در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن
در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود می سازد
در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم
در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند
در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است
در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید
در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد
Try it today!
در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است
در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود
در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.
گابریل گارسیا مارکز
عذر خواهی از دوستان
با درود به دوستان عزیزی که در مدت هفت سال وبلاگ نویسی با آنها در چمبره ی الکترونیک دوست شده ام. باور نکردنی است ولی سوگند یاد می کنم که برخی از این دوستان دیده و نادیده را جزئی از خانواده خود احساس می کنم و گاه پیامی توانسته است رنج و درد و خستگی را از بدن من دور کند. حدود یک هقته پیش شخصی گمنام با اسم مستعار "پیاله چی" برای من پیام های دور از نزاکت و ادب می گذاشت. به همت دوستان در گروه (آی تی) دانشگاه و در خواست آنها که با او کجدار پیش برو تا ما سر نخ را گیر بیاوریم. من حروف رمز را در اختیار بچه ها که در راس آنها خوشبختانه یک ایرانی بود گذاشتم. شخص ناسزا گو، که خودش را (قوم تورک) اعلام می کرد من را به شک انداخته بود. تا اینکه مدیر سایت آذری های ایرانی به من اطلاع دادند که این شخص از طرف ما نیست. بالاخره با لطف و زحمت دوستان آگاه به این مسایل آدرس این شخص در یکی از شهرهای ایالات متحده امریکا گیر آمد و آنها به " سرور" این شخص اعتراض کتبی کردند که آن "سرور" پیامی کتبی نوشت.
دوستان عزیز : دنیا در چمبره ی اکترونیک کوچک شده و بالاخره معلوم شد این شخص از اختلالات روحی در رنج است. یعنی آن چیزی که در عالم بی هویتی می تواند هر آن برای هرشخصی بوقوع بپیوندد. من به تمام مقدسات عالم سوگند می خورم با اینکه از نظر حقوقی این حق را داشتم که او را تنبیه حقوقی کنم ولی با اطلاع به وضعیت روحی این شخص از پیگیری مسایل حقوقی سرباز زدم چرا که بالاخره او نیز هم بغض من است و در جوامع تبعیض نژادی ای مثل امریکا در رنج است. در این راستا خیلی از دوستان آگاه نیز دست های سازمان های جاسوسی موساد و سی آی ای را که این روزها جنگ الکترونیکی به پا داشته اند دخیل می دانستند.
سخن کوتاه: به توصیه ی دوستان صمیمی تصمیم بر این شد تا نظرات در پنجره وبلاگ من مورد تائید قرار گیرد. امیدوارم با نظرات خود مثل همیشه در کنار هم باشیم تصدقتان محمود
و این هم نوشته ی مدیر سایت آذری های ایرانی اقای مرتضی نگاهی نویسنده و روزنامه نگار :
جناب دهقانی با درود، من به شما اطمینان صد در صد می دهم که کلمات زشتی که در ستون کامنت های سایت شما به شما زیر اسم پیاله چی درج شده از او نیست . ولی بسیار ممکن است از سایبرتروریستی بنام مسعود انتظار باشد که سایت تجزیه طلب بای بک را برای “تورک” ها سالهایست که تاسیس کرده و اتفاقا وقتی که مصاحبه خانم زیبا نادری( نوه ی سردار ملی ستارخان) با رادیو آزادگان پخش شد مسعود انتظار شدیدا او و آن مصاحبه را به انتقاد گرفت که آدرس کَش آن در گوگل این است: از بابت حمله های اشخاص مریض به انسان شریفی مثل شما بسیار متاسفم… با احترام و ارادت، مدیر
یادفرامرز پایور استاد اسطوره ای سنتور ایران گرامی باد

چندین سال پیش در سفری به ایران، در شیراز بودم. در یک غروب دل انگیز شادروان پایور بر سر آرامگاه حافظ برنامه اجرا کرد و غلغله بود. قرار بود با کمک دوستی که شادروان پایور را از نزدیک می شناخت و یکی از بوجود آورنده گان آن برنامه بود، برای خرید و کوک سنتوری در تهران اگر فرصتی شد با شادروان پایور صحبت کنیم. وقتی ایشان را برای اولین بار در محوطه آرامگاه حافظ ملاقات کردم و در فرصتی کوتاه، مختصری از اسدالله ملک برایش گفتم که از اروپا می شناسمش و...، انگار این انسان صد سال من را می شناخت . این باب آشنائی و خرید یک سنتور در تهران و کوک کردن و خرید چند نت به دست خود ایشان و بعد راهنمائی ایشان در بسته بندی و پست کردن سنتور و کمکش و دلواپسی اش که سنتور نشکند تا ابد در خاطر من است . نگهبانی می کرد از موسیقی ایرانی. دلسوز بود. گله داشت از وضعیتی که بر سر راه موسیقی دان ها و هنرمندان گستره ی موسیقی قرار داده اند. یاد فرامرز پایور این استاد بزرگ و اسطوره ای موسیقی ایران ، تا ابد در دلم خوش می درخشد. یادش گرامی باد.

