dehgani.persianblog.ir
Mahmoud Dehgani روزنوشت های محمود دهقانی 
نويسندگان
لینک دوستان

با فرهاد از خیلی وقت پیش دوست بودم. از سیر تا پیاز زندگی همدیگر خبر داشتیم. مدرسه ایرانی دبی مختلط بود و دختر و پسر با هم درس می خواندیم و کلی گرفتاری دل و درگیری و رقابت عشقی و خرج لباس و شانه و عطر و کوفت و زهرمار که بقول بابای خدابیامرزم همون ها ورشکستش داد. ولی خودم خم به ابرو نداشتم. خب خرج زندگی با خدابیامرز بود. سگرمش که تو هم می رفت خودم را به مریضی می زدم و مادرم نفرین کنان می افتاد جانش که اگر پول توجیبی بچه ام را داده بودی مریض نمی شد. غصه به دل شده.... و من خرجم را می گرفتم و باهاش واسه مژگان کارت تبریک می خریدم و پول بستنی نسرین را می دادم و عجب شوری ! چه عشقی ! کجا رفتند آنروزها !!؟

فرهاد با مهرنوش همان موقع مثل شیرین و فرهاد قصه ها بودند. بعد که دیپلم گرفتیم انگار بین فوجی کبوتر ترقه در شد هر یکی پر زدیم و به یک جائی رفتیم. فرهاد رفت کرمان و گاهی اصفهان و تبریز و هر جا که بود تماس داشتیم. دفعه آخر که زنگ زدم فکر کردم خط اشکال پیدا کرده چون خش خش می کرد. گوشی را چند بار تکان دادم و گفتم فرهاد یک صدائی می آد. ؟ گفت بچه دار شدیم. صدای بچه اس.... خب خودت چطوری ؟. صداش از بی خوابی خش داشت. صدای مهرنوش هم گرفته بود. گفتم از آنجا بگو از سیرجان و سیرجانی و از ارگ بم بگو. بعد او گفت و من گوش دادم و باز خش خش تلفن بلند شد و گفت این بچه پدر ما را درآورده. شب و روز گریه می کنه...

پارسال همین موقع ها بود زنگ زدم. تلفن خش خش می کرد. چند ثانیه بعد شد یک دقیقه و بعد شد پنج دقیقه و خش  خ خش خ خشششششش - صدای اکترونیکی آمد - خش  خ خش خ خش خششششششششششش - مشترک -  خش خ خش خش خششششش - شماره ی - خش خ  خش خ  خشششششششش ـ مورد نظر در شبکه وجود ندارد.  راست می گفت شماره در شبکه وجود نداشت. بعد که آوار خبر درست مثل خود دیوار و سقف خانه های بم روسرم ریخت اشک شورمزه ی رولبم را قورت دادم و هر چه گوشی را تکان دادم دیگر صدای فرهاد را نشنیدم. محمود دهقانی

 بجز "فرهاد" بقیه نام ها در این نوشته انتخابی است و اشاره به شخص ویژه ای ندارد

[ چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۳ ] [ ٥:٤٦ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed