dehgani.persianblog.ir
Mahmoud Dehgani روزنوشت های محمود دهقانی 
نويسندگان
لینک دوستان

 جشن ملی  نوروز را به خویشان از خرد و درشت وهمچنین به همه ی دوستان مهربانم در ایران و برون مرز شاد باش می گویم. امیدوارم هفت سین امسال ارمغانش برای مردم ایران در درون و بیرون از مرز هفت خوشبختی باشد. چند روز مانده به نوروز ، من  سفری چند ماهه آغاز می کنم . به کشورهائی که خواهم رفت اگر فرصتی دست داد برای ادای عرض ادب از کافه نت با دوستان در تماس خواهم بود . با این شعر حافظ شیرازی که روایت گر بهار و گل و  شور و حال نوروزی است ، نوروز و سال نو را از ته دل شادباش می گویم.  ...تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار/ که غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد/ هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای/ درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد/ زفکر تفرقه بازای تا شوی مجموع/ بحکم آنکه چو شد اهرمن، سروش آمد/ چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس/ سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد... 

 

[ دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٤:٥۸ ‎ق.ظ ] [ ]

با درود به مهندس محمد درویش عزیز و مقاله ی "قصه  پر غصه  ۷ برادران بوشهری" و با سپاس از سرور گرانقدر مصطفی خوشنویس دیده بان دلسوز درختان کهنسال ایران و محبتی که نسبت به تک درخت کهنسال دیار مادری من، در بهمنی بوشهر  نموده اند. روح و روان من در هر کجا که باشم تا ابد در زیر سایه  این تک درخت جا خوش کرده است. اگر به  نزدیکی های درخت نظری بیفکنیم می بینیم ساختمانی که اگر حافظه ام خطا نکند در رابطه با گمرک بود و خیلی قدیمی است در آنجا وجود داشت که نمی دانم در حال حاضر وجود دارد یا نه. سبک معماری مناطق جنوبی آن ساختمان قابل بحث است. در چند صد  متری درخت،  گورستان انگلیسی ها ست که  در حال حاضر پایمال فروشگاه زنجیره ای است. همچنین "ارگ ملک" که  در چند صد متری این درخت پشت مغازه های جدید است تاریخ غم انگیزی دارند و از سوی دیگر نماد مردان سلحشور آن خطه از میهن ماست که به استعمار انگلیس تو دهنی زده اند.

 روزی به شخصی که داشت برای پارچه سیاه ماه محرم و نصب پارچه به درخت، با چکش به تنه ی این درخت میخ می کوفت، اعتراض کردم و گفتم حداقل بند را دور کمر درخت ببند و میخ به آن نکوب . با رکیک ترین ناسزا روبرو شدم. چون لهجه ی فارسی ام تا حدود زیادی تغییر کرده و دلیل آن چند دهه دوری از مام وطن است و با لهجه ی فارسی سبک بوشهر تفاوت داشت آن مرد گفت: حتما می خوای عکس شمر ابن ذی الجوشن برایت روی درخت آویزان کنیم!. برو شهر خراب شده ی خودت ایراد از عزاداری بگیر. به هر روی جماعتی جمع شدند . هر چند دو نفر از میان جماعت با من موافق بودند ولی اکثریت به چشم یک ملعون به من نگاه کردند و آن دو نفر موافق چون هوا را پس  دیدند من را از مهلکه نجات دادند.     

  رفتم در ارگ ملک آنجا که آن روزها آقای شهردار وقت آن را آغول گوسفدان کرده بود و چند خانواده تهی دست در آن ساکن بودند و امروز هم همانگونه که در عکس مقاله " قصه پر غصه ۷ برادران بوشهری" پیداست تنه این درخت تابلو تبلیغات تاکسی پراید فروشی و صد البته با شماره تلفن ۰۹۱۷۹۰۵۱۰۱۴ شده و شهردار محترم در خواب است،  در شاه نشین ارگ،  که بدون شک "بار" یا نوشخانه دشمن بوده  نشستم.   به دلیل بادگیر بودن و سبک معماری با چوب وتیر سقف، که از افریقا  و با لنج های بادبانی به بوشهر آورده شده و در مواد نفتی و روغن سیاه انداخته اند تا از گزند موریانه "رشمیز" بر حذر باشند، ذهنم را بر بال خیال تاریخ هوا دادم  و بقول شاملو " در اشک ناتوانی خود ساغری زدم" و مست مست به گذشته اندیشیدم. به در اهتزاز بودن پرچم بریتانیا بر فراز این "ارگ" که لابد با زوزه ی باد قوس تکان می خورده و صدای شیهه ی اسبان دلاور اجدادی که  دشمن را با چنگ و دندان از خاک میهن  تاراندند در گوشم طنین انداز بود. پنجه ی بغض بر گلویم فشار می آورد و میخی که بر تنه درخت کوبیده شده بود را بر شانه ام حس می کردم. این درخت سایبان مشت استراحت سلحشوران اجدادی ضد استعمار این خطه است.  دوباره جایم نگرفت و به زیر درخت برگشتم دیدم مرد چکش به دست نانی از نانوائی گرفته و دارد می خورد و از دور من را ورانداز می کرد. رفتم کنارش گفتم: آقا من با محرم کاری نداشتم فقط اعتراضم برای کوبیدن میخ بر بدن این درخت کهنسال است. آن مرد همانطور که نانش را می جوید و بوی تازه نان می داد در آغوشم گرفت و گفت: وقتی از اینجا رفتی لحظه ای با خودم فکر کردم که این آدم مودب بود و بد خواه نبود. ولی از طرف مسجد من را فرستاده اند که این پارچه را اینجا نصب کنم. اگر بیائی و با آنها صحبت کنی میخ را از تنه درخت بیرون می کشم. در ادامه حرفش  به نقطه ای خیره شد و گفت: داره می آد . ایشان از برگزار کنندگان هیئت عاشوراست. مرد بلند بالائی نزدیک شد و با او صحبت کردم. البته او هم در مورد اعتراض من و درگیری لفظی از مردم شنیده بود و وقتی دید طرفدار شمر ابن ذی لجوشن نیستم با تبسمی گفت: عباس این آقا راست میگه. میخ روی تنه درخت نکوب.  عباس میخ را از تنه درخت بیرون آورد. حس کردم جراحی دارد ترکش خمپاره از گرده ام بیرون می آورد. با خوشحالی و پیروزمند سایه ی مشت تک درخت  تاریخ دیار مادر را ترک کردم ولی هیچوقت پرنده خاطرم از آن درخت دل بر نمی کند. 

گزارش مهندس محمد درویش همراه با تصویر این درخت کهنسال در بهمنی بوشهر

   http://darvish100.blogfa.com/post-1583.aspx                                                      

[ دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed