dehgani.persianblog.ir
Mahmoud Dehgani روزنوشت های محمود دهقانی 
نويسندگان
لینک دوستان

 

این عکس پدر من در چهل و پنج سال پیش است. چون بازار دبی کساد شد مغازه اش را فروخت و رفت قطر. در دوحه مغازه بزرگتری گرفت که در همسایگی یک استودیو عکاسی قرار داشت. صاحب استودیو که با پدرم خیلی دوست شده بود اسمش حسن نظر آقائی از اهالی نظر آقا بوشهر بود. نمی دانم دوست پدرم حسن نظر آقائی زنده است یا نه، ولی نخستین آموزگار من در رشته ی هنر باید محسوب شود. با راهنمائی او پدرم دوربین عکاسی برایم خرید. من نوجوان بودم. با گرفتن این عکس بود که من به عکاسی و بعدها سینما و هنرهای زیبا وهنر معماری علاقمند شدم. چون نخستین فرزند خانواده، برادرم کهزاد در سن شش سالگی مبتلا به مالاریا شد و نماند، من عزیز دردانه ی پدر و مادر شدم و پدرم ساعت " وسترن واچ" و دوربین عکاسی "یاشیگا" برایم خریده بود و یک دوچرخه "هامبر" که با صدای زنگش گوش کوچه را کر کرده بودم.          

بچگی زاغو صدایم می کردند. مادرم معتقد بود آدم های چشم شور به کهزاد نظر زده بودند.  مثل یک ارتشبد به سرو دوشم پارچه سبز و نمک و زاغ آویزان کرده بودند. روی همین اصل بود که زاغو صدایم کردند تا از تیر رس آدم های چشم شور در امان باشم. اما با بیماری های پی در پی به توصیه ی فالگیرها اسم  اصلی من از بهزاد به داوود تغییر کرد. وقتی دومین فالگیر آمده بود و چهره ی بیمارم را دیده بود به مادرم توصیه کرده بود اگر می خواهی جگر گوشه ات بماند یک صدقه درست و حسابی به من بده و فوری اسمش را عوض کن. با پیشنهاد فالگیر نام من محمود یعنی حمد و ثنای خدا به ثبت رسید.

اما دل غافل!! دیری نپائید که دردانه گی من فصلش به سر آمد و شش هفت برادر و خواهر شدیم. بعد همه با مالاریا و آبله مرغون زندگی را تحمل نکردند و بقول شعرا سر در نقاب خاک کشیدند و یک روز تابستان گرم و دم کرده ای که یکی از برادرهایم مرده بود و داشتند  او را روی بافه ای شاخه نخل می شستند که کفن کنند، من حسودیم شد که چرا توی این گرما من را نمی شویند . مادرم با اینکه گریه امانش نمی داد زن همسایه را واداشت اسفند دود کند تا چشم اجل کور و گوشش کر بشود و حرفم را نشنود.                                                

حالا فقط خواهرم مریم مانده و من که مثل یک یابوی فرتوت  دارم به زندگی ادامه می دهم. از روزگار گذشته و سپری شده ای که مثل فیلم و به سرعت رد یک شهاب گذشتند چند تا عکس سیاه و سفید مانده و من که گهگاهی به آنها زل می زنم. به خاطره ها، دردها، به برادرهایم، به بافه ی شاخه های نخل، به مادرم و پدرم که قرار نبود من را تنها بگذارند، ولی وفای به عهد نکردند و گذاشتند و رفتند.                                                  

دوربین های عکاسی آن زمان فقط عکس سیاه و سفید می گرفتند و اگر کسی هوس عکس رنگی داشت در استودیو برایش آنرا رنگ می کردند. توی کاکل دوربین پنجره ای قرار داشت که با فشار انگشت باز می شد. پنجره چهار لنگه ی درهم تنیده داشت که وقتی باز می شدند تصویر اشیاء از دریچه "دیافراگم" روی شیشه یک کادر سیاه و دایره ای که در وسط داشت قرار می گرفت. با حرکت دست و جابجا شدن می بایست تصویر در وسط کادر قرار بگیرد. وقتی همه چیز میزان می شد با فشار دکمه ای که نزدیک دریچه دیافراگم بود  عکس گرفته می شد.                                                             

پدرم بر عکس من که آدم شلخته ای هستم، با برنامه بود و خوش پوش. بعد از کار برای رفع خستگی تماشای سینما بزرگترین تفریحش در قطر و دبی بود. عاشق فیلم های هنرپیشه امریکائی "جان وین" بود و سعی می کرد مثل او لباس بپوشد و موقع عکس گرفتن مثل جان وین ژست می گرفت. از نظر سیاسی هم مصدق را خیلی دوست داشت. یادش بخیر مرد خوبی بود.  

    

[ سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed