dehgani.persianblog.ir
Mahmoud Dehgani روزنوشت های محمود دهقانی 
نويسندگان
لینک دوستان

زن و شوهری یهودی که پنج تا بچه داشتند رفتند پیش خاخام و گفتند خانه ی ما کوچک است و گنجایش هفت نفر را ندارد و از شما کمک می خواهیم. خاخام همدردی کرد و گفت بروید فردا بیائید تا یک فکری بکنم. زن و شوهر رفتند و روز بعد آمدند .خاخام گفت برای اینکه زندگی اتان بهتر بشود یک بز حامله  بخرید. زن و شوهر هرچی در بساط داشتند فروختند و یک بز حامله خریدند. شب های زمستان بز حامله حسابی جای بچه ها را تنگ تر کرده بود و بچه ها گریه می کردند. زن و شوهر رفتند پیش خاخام و گفتند ما بز حامله خریده ایم ولی جای بچه ها تنگتر شده و بز پا روی سر بچه ها می گذارد و شب ها خواب ندارند. خاخام گفت وقتی بز حامله زائید بیائید تا کمکتان کنم. بز حامله زائید و حالا هفت نفر خودشان و دوتا هم بز و بزغاله تعدادشان شد نه نفر. بز و بزغاله همه جا را خیس می کردند و بچه ها گریه کنان تا صبح خواب نداشتند. زن و شوهر رفتند پیش خاخام و گفتند : بز زائید و الان یک بزغاله هم اضافه شده و همه جا را خیس می کنند. خاخام گفت: بروید یک هفته دیگر بیائید تا من دعا کنم و راه و چاره پیدا کنم. آنها  رفتند و بعد از یک هفته برگشتند خاخام گفت بروید بز و بزغاله را بفروشید و بیائید تا من دعا کنم و راه و چاره ای پیدا کنم. زن و شوهر رفتند و بز و بزغاله را فروختند و خانه را جارو و رختخواب بچه ها را تمیز کردند و یک هفته بعد برگشتند. خاخام تا آنها را دید گفت: الان جا باز شد و بچه ها گریه نمی کنند؟. زن و شوهر گفتند بله خیلی بهتر شد. خاخام گفت: حالا که بز و بزغاله را فروختید و خانه هم گنجایشش بیشتر شده راحت زندگی کنید. محمود دهقانی

[ پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۳ ] [ ۳:٤٥ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed