dehgani.persianblog.ir
Mahmoud Dehgani روزنوشت های محمود دهقانی 
نويسندگان
لینک دوستان

خاموشی شمع – در سوگ به آذین

محمود دهقانی

خاموشی محمود اعتماد زاده  " به آذین"  نویسنده و مترجم سرشناس ایران برای ادبیات فارسی ضایعه ا ی اسف بار است. او هفته پیش در بیمارستانی در تهران قلبش از کار ایستاد  و چشم بر جهان فرو بست. از دریای معلومات این نویسنده چند نسل استفاده برده اند. او از محدود هنرمندان ایرانی است که بدنبال نام ، قلم به دست نگرفته بود. نه تنها در ایران ، بلکه هر جا صحبتی از ادبیات جهانی به میان می آمد نام به آذین می درخشید. اندیشه چپ داشت، چرا که عاشق دگرگونی و بهتر کردن زندگی تهی دستان  بود. برای برقراری جامعه ای که در آن بهره کشی از انسان را مردود می داند،  تلاش می کرد.  از این رو سال ها عضو حزب توده ایران شد. او در کار ترجمه یکی از نوابغ ادبیات بالنده و متعهد فارسی بود که آثار با ارزش ادبیات کلاسیک جهانی را  به فارسی زبانان معرفی کرد. نثر به آذین نقل و نبات محفل نویسندگان نامدار عصر پیشرفت ادبیات در ایران است و خیلی از نوابغ ادبیات فارسی وامدار این انسان آزاده اند. او یکی از معدود  نویسنده گان متفکر طیف چپ بود که همه ی گروه ها و دسته جات سیاسی برایش احترام ویژ ه ای قایل بودند. چاپ آثار او در نشریات راست و آن هم در  دوران تب و تاب سیاسی چند دهه ی پیش  در کشور گواهی بر این مدعاست.                                      

 در روزگار سرمستی و شباب که دانش آموزان دختر وپسر در مدرسه ایرانی دبی مختلط بودیم، زنگ ادبیات از زنگ های فراموش نشدنی آن دوران گمگشته و جویبار به هدر رفته ی به دریا نرسیده ی بی بازگشت ما بود. نوشته ها و مقالات انتخابی ما مملو از جملات عشقی کاذب و باب روز بود که بعضی از مجلات بی محتوا و دلالان فرهنگی آن دوران به خورد نسلی می دادند تا پول پارو کنند و بر سر بازار جهانی ثروت خانه اش را به یغما برده و کشتی ره زنان گهر و گنچ  ببرند. در میان گروهی دختر و پسر که مسئول مجله دیواری مدرسه بودیم دختری به نام نیلوفر هم بود. گلی غریب که با دیگر گل های مدرسه فرق داشت . مطالبی از محمود به آذین به مدرسه آورد تا با مسئولیت مشترک آن را  در مجله دیواری بگنجانیم.  ولی  درساعت دوم کلاس بود که ناظم مدرسه همه ما را به دفتر فراخواند و از ما خواست تا نوشته را هر چه زودتر حذف کنیم.  نیلوفر گریه کرد و من شاهد غلتیدن قطره های اشک بر گونه هایش بودم و این خود باعث کنجکاوی ما شد که مگر محمود به آذین کیست که ناظم  غول مدرسه ی ما ، از اسم او وحشت دارد.  قبل از پیروزی انقلاب نیمه شبی از نردبان آلمینیومی از قبل تهیه کرده ای بالا رفتم و اسم مدرسه ایرانی دبی را با رنگ به مدرسه ی مصدق تغییر دادم. فردای آن روز با آنکه هیچ کس جز خودم و دوست دیگری که نردبان را گرفته بود نمی دانست که این کار چه کسی بوده است ولی نیلوفر  با  تبسمی در گوشه ای که چای می نوشیدیم در زیر سنگینی  نگاه ها به کنارم آمد و به آرامی گفت: راست بازی درآوردی حق بود گوشه ای اسم به آذین را هم می نوشتی.

                                                                                         
وقتی انقلاب بهمن به ثمر رسید، جنگ ابلهانه ی صدام شروع شد. عده ای در جنگ شهید شدند وعده ای به زندان افتادند و ما بقی هر کدام به  گوشه ای از جهان  پرت شدیم. در مادرید اسپانیا بودم که دوستم مهندس صداقت کیش از آباده شیراز به هند و از هند به مادرید آمد. سوغاتی ای که برایم آورده بود رمان ( ژان کریستف) نوشته ی ( رومن رولان) و ترجمه ی محمود به آذین بود. کتاب به قطع جیبی ده جلد بود. او نمی دانست چه سوغاتی گران قیمتی آورده است. هر دم عذر خواهی می کرد که خروج سوهان و پسته از ایران به دلیل جنگ ممنوع است. و من بهترین هدیه ای را که تا آن روز از هیچ کس دریافت نکرده بودم بدست آوردم. مشغولیت چند هفته ای من  با این کتاب که به شدت به آن خو گرفتم باعث تاخیر در رسیدن به سر کلاس درس و دیر رسیدن به محل کار و سروکله زدن با پناهنده گان اقصا نقاط عالم بود . برای خورد و خوراک مجبور به انجام کار ودرس با هم بودم و در چند  نوبت برای دیر رسیدن تذکر هم شنیدم.

ژان کریستف تاثیر ژرفی بر روزگار من گذاشت. دیگر به سادگی به هر موسیقی ای گوش نمی دادم.  مشکل پسند شدم. در پوشیدن لباس وسواسم را از دست دادم. راه رفتنم به گونه ای دیگر شد. می دانستم که در خم هر کوچه ای و در ورای هر سوژه ای حقیقتی نهفته است. دیگر به ادبیات دله و هر جائی دل نبستم. بر راهرو تخته فرش تالاری که کریستف راه می رفت " تخته ها ناله می دادند ". برای اولین بار بود که به ساده گی و انتخاب واژه  و هدف مترجم پی بردم.  این را به آذین در کار و انتخاب ترجمه اش بدون آنکه تغییری در اصل نوشته ایجاد کند ترتیب می داد. نثرش آنچنان گیرا بود که ژان کریستف به خواب خواننده می آمد. خواننده قهرمان قصه می شد. می رزمید و موانع را بر سر راه پیروزی کنار می زد. " کریستف ها از این راه گذشته اند".  قهرمانان مونث و مذکر در کتاب های ترجمه به آذین پیکارگران دشت زندگی و کلنجار روندگان با مصائب روزگار بودند. ژان کریسف و جان شیفته، اتللو و دن آرام، باباگوریو و چرم ساغری و صدها اثر،  اثرگذاری که او گفت و ترجمه کرد و به ادبیات فارسی هدیه داد گویای این حقیقت اند.                                                          
   من سال ها است جمله ای از ویلیام شکسپیر را که به انگلیسی خوانده ام ، آنرا با خود زمزمه می کنم که خطاب به " ژولیوس سزار" با صولت می گوید: " پرهیز کن. از کسانی که فکر می کنند، پرهیز کن. متفکران خطرناکند ". ولی باز این آن نیست. آنی که شکسپیر می خواهد بگوید نیست. و این تردید در معنا دست از سر من بر نمی دارد. در سفر اخیرم به ایران وقتی برای دیدار با نویسنده نامدار کشورمان منیرو روانی پور در تهران به منزلش رفتم،  بعد از خرما و چای که بهترین هدیه یک بوشهری است، نوبت "هملت"  ترجمه ی به آذین بود  ." نشر دات" تهران،  در  چند ماه پیش این تراژدی شاهکار اعجاب انگیز ویلیام شکسپیر رابه زیور طبع آراسته است. و نثر شیوای به آذین این هشدار هملت  را در گوشم مثل ناقوس کلیسا به صدا درآورد که: 


"بودن یا نبودن،  حرف در همین است.  آیا بزرگواری آدمی بیش در آن است که زخم فلاخن و تیربخت ستم پیشه را تاب آورد،  یا آن که در برابر دریایی فتنه و آشوب سلاح برگیرد و با ایستادگی خویش بدان همه پایان دهد؟  مردن،  خفتن؛  نه بیش؛  و پنداری که ما با خواب به دردهای قلب و هزاران آسیب طبیعی که نصیب تن آدمی است پایان می دهیم؛  چنین فرجامی سخت خواستنی است. مردن، خفتن؛ خفتن، شاید هم خواب دیدن؛ آه ، دشواری کار همین جاست..." .  

[ یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥ ] [ ٧:۳٥ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed