dehgani.persianblog.ir
Mahmoud Dehgani روزنوشت های محمود دهقانی 
نويسندگان
لینک دوستان

پاسخی به یک پرسش

[محمود دهقانی]

هنگام عبور از جاده بوشهر به شیراز در کنار دژ برازجان توقف کردم و  با مجوزی که از  میراث فرهنگی کشور داشتم  به داخل دژ رفتم و از رواق و تاق و تاق نماها  عکس برداری کردم. گوشه های فرسوده ساختمان در حال بازسازی بود که این کار تحسین برانگیز است. برای یک لحظه به یاد زندانیان سیاسی دگر اندیشی افتادم که در رژیم گذشته از نقاط سردسیر ایران به دژ برازجان  آورده و هر یک مدتی در آن محبوس بوده اند. و خدا می داند که چند بار به آن تاق ها چشم دوخته اند . سوای خاطرات تلخ گذشته ای که مثل آوار بر یاد و خاطرم می ریخت،  زیبائی این ساختمان که مشرف به خیابان اصلی شهر  و  فلکه ی قدیمی و پر گل است به برازجان رمقی داده است. ولی با وجود کارخانه سنگ شکن و  مصالح آسفالت سازی که در این شهر واقع شده باز هم در گوشه و کنار خیابان،  گودال های بی رحمی بر سر راه  شهر وند است و گرد و خاک با عبور اتومبیل ها در آسمان این شهر تفته و تب دار نفس کشیدن را در گرمای تابستان با مشکل روبرو می سازد. در حین بررسی چین ها و مصالح بکار رفته در ساختمان بودم که معما ر جوانی به  آرامی و با لبخند ملیحی که بر لب داشت به کنارم آمد و با دست دادن و احوالپرسی،  من را به چای تازه دمی که کارگران ترتیب داده بودند دعوت کرد. نخست از هر چیز برخورد آن مهندس جوان که اگر حافظه ام خطا نکند دهدشتی و یا دهدشتی نیا نام داشت بسیار صمیمی و دوست داشتنی بود. بعد از اینکه خودم و همراهانم با آنها چای نوشیدیم  استکان دیگری تعارف کردند و من طبق عادت معمول برون مرز به آنها گفتم نوش. مهندس جوان با انگشت شقیقه اش را خاراند و لبخند ملیحش کشدارتر شد و پرسید : نوش ؟... از من خواست تا دو باره به او سر بزنم ولی درگیری های روزمره در یک سفر کوتاه این سعادت را از من سلب کرد. برای یک لحظه مثل رد یک شهاب دریافتم تعجب او از واژه نوش جنبه اعتقادی دارد ولی به روی خودم نیاوردم و  با آنها خدا حافظی کردم و  راه شهر حافظ را درپیش گرفتم.                                     
در روز هائی که صحبت بر سر روزنامه ایران شد و كاريكاتور یک هنرمند را توهین اعلام کردند و با تعطیل روزنامه  تبلیغات راه افتاد و  اظهار و نظر های ضد و نقیضی در سایت های اینترنتی و نشریات بالا گرفت و هر یک بنا به اعتقاد خود مطالبی نوشتند، ماشین تبلیغاتی زالو ها و کفتار های بین المللی به راه افتاد و سعی داشتند و دارند که از پیراهن عثمان مسایل داخلی و خانوادگی ما، قبا درست کرده و به تمامیت ارضی کشور ما لطمه وارد کنند. روز نامه نگاران هم بی کار ننشستند و به  تفسیرات دامن زدند. در این میان مخالفان سیاسی هم از یک سو به قضیه با دیدی ملی برخورد کردند. و عده ای هم با نظر سوء به تبلیغ دامن زدند.  در پاسخ به روزنامه نگاری که سال ها مثل بنده در خارج اقامت دارد در پاسخی کوتاه  به گوشه ای از تاریخ حکمرانان آذری زبان،  صفوی اشاره ای کردم که آغازگر لطیفه گوئی در ایران بوده اند. و در پاسخ به چند تن از نویسندگانی که با نام مستعار (پیاله چی) و ( آبدار چی) مطالبی قلمی می کنند من از شراب گفته ام و با استفاده از واژه نوش قال قضیه را کنده ام. این مطلب خیلی کوتاه را من در وبلاگ (تارنما) خودم نیز انعکاس داده ام.                                                                                                           
در زیر چتر ماهواره ها و بزرگ راه های  اینترنتی،  ( دهکده جهانی)  معنا یافته است. من و دوست عزیزی که بعد از نوشیدن و نوش باد چای در دژ پر غبار برازجان پس از خداحافظی هزاران کیلومتر از هم دور شدیم  در سایت اینترنتی به سادگی یک تلنگر بر دکمه های شاستی رایانه همدیگر را پیدا کرده ایم.  این  دوست خوب که عنایت لطف داشته اند و خطاب به این حقیر در پنجره نظرات اینترنتی نسیم جنوب نقد کوچکی فرموده اند باعث شدند که فکر و خیال من را به گذشته های نه چندان دور پرواز دهند. در  پاسخ به ایشان به این نتیجه رسیدم که با نوشتن مطلبی عمومی پاسخی فراگیر داده باشم. چرا که در عصر انفورماتیک ما همه  می خواهیم  سکان دار چرخ پیشرفت و تمدن باشیم و  به غیر از سیاه و سفید رنگ های دیگری نیز ببینیم. این دوست نوشته اند: «ای کاش آقای دهقانی از اشاره به مسکرات و نوش باد در نوشته تاریخی اجتناب می کرد. چون مرز طنز و واقعیت در آن نوشته نامعلوم است».
در سن نوزده سالگی که برای اولین بار دست به قلم بردم و کتابی نوشتم خواب راحت نداشتم. با اینکه کتاب پر از لغزش بود، در رژیم گذشته به دلیل اسم مصدق اجازه چاپ نیافت.  من که در عالمی دیگر سیر می کردم  قسمتی از کتاب را به نویسنده  با نام و نشانی دادم که آن را ببیند و نظرش را برایم بگوید، دل در دلم نبود که چه وقت این زمان طاقت سوز به سر می رسد و بلاخره نظرش را به من می گوید. حدود سه ماه من منتظر بودم و خدا می داند چه رنجی متحمل شدم. وقتی که  امواج غول پیکر اضطراب هجوم می آورد به خودم تسکین قلب می دادم و می گفتم حتما در مطالب کتاب چیز های با ارزشی دیده و  دارد از آن ها یاداشت برمی دارد. خودم را دلداری می دادم. تا آن روز  موعود رسید و با دانشی که داشت در چهره ی من خواند که طاقت شنیدن هیچ رنگ دیگری را ندارم.  از ذره ها شروع کرد که مثلا تعابیر شاعرانه ای دارد. آفرین بوی اجتماعی هم می دهد. و من منتظر مصیبت آخر بودم که با لبخندی گفت الان خیلی عجله برای چاپش داری؟.
باری: با آن کتاب کلنجار رفتم و راست وریس شده اش را ناشری در ایران پذیرفت که چاپ کند ولی به شرطی که حق تالیف برای او محفوظ باشد.  پذیرفتم و حروفچینی را با رنگ جلد با خط و ربطی خوب انجام داد و به وزارت ارشاد فرستاد . پس از ماه ها از وزارت ارشاد به ناشر اطلاع دادند که به دلیل پاره ای از جملات نامانوس به کتاب اجازه انتشار داده نمی شود. واگر مایل به چاپ آن هستید در صفحات فلان و فلان تجدید نظر فرمائید. من باور نمی کردم. تا اینکه ناشر اصل نامه ارشاد را به من نشان داد.  جملات را به سبک خودم تصحیح کردم و ناشر باز به ارشاد فرستاد و باز هم گفتند درست تصحیح نشده. لطفا صفحات فلان و فلان را باز نگری بفرمائید. در شیراز به تهران زنگ زدم و با معجزه ای که بچه ها در تهران باعث آن بودند موفق شدم با ممیز صحبت کنم. ایشان می گفتند در صفحه فلان نوشته ای مادر پستانش را به دهان فرزند گذاشت. گفتم  پس چه باید بنویسم؟. گفت من نویسنده نیستم شما نویسنده هستید. گفتم اگر نویسنده نیستید از کجا اشکال جمله را گیر آورده اید....و کلی حرف هائی دهشاهی یک سنار که بجز تجدید خاطرات تلخ هیچ چیز دیگری برایم در بر ندارد.
با تلخی بر عکس رفتاری که در تمام زندگی دارم نامه ای برای ارشاد نوشتم که با شاعر ی که گفته است : پستان به دهن گرفتن آموخت، می خواهید چکار کنید و خیلی از مسایلی دیگر که آنرا به فرصتی دیگر می سپارم.
بعد از آنکه حدود دو سال به کتاب اجازه  انتشار ندادند. در سفری دوباره  به ایران ناشر  که خرجی هم کرده بود  باز هم در تلاشی دوباره کتاب را به ارشاد برد. من موضوع را در تهران با دوستانی که در تلویزیون داشتم در میان گذاشتم. آن ها هم گفته ناشر را تائید کردند.  در شیراز بودم  که  بچه های رادیو تلویزیون بوشهر تلفنی خبر دادند که آقای مهندس میر سلیم وزیر ارشاد وقت،  فردا به بوشهر سفر می کند.   فوری از شیراز به بوشهر آمدم و نامه ای در دو صفحه نوشتم و فردای آن روز نیم ساعت قبل از ورود میر سلیم به هتل دلوار من با برادر زاده کوچکم، بابک که ده تا یازده ساله بود به هتل رفتیم. چون در بوشهر همیشه بعدازظهرها با برادرزاده های ریز و درشت به لژ هتل که کافیتریای قشنگی دارد می رفتیم و بستنی و چای می خوردیم با بچه های قسمت پذیرش هتل هم گهگاهی سلام و علیکی داشتم.   با دست اندرکاری بچه ها ی تلویزیون و بچه های هتل، نامه را دست برادر زاده کوچکم بابک دادم . با ورود آقای میر سلیم به هتل،  بابک جلو رفت و نامه را به دستش داد. آقای میرسلیم و همراهانش به سالن رفتند و من در حال برگشتن به کافیتریا بودم که بابک من را صدا زد. دیدم میرسلیم برگشته و دارد با بابک حرف می زند و بابک با انگشت من را به او نشان می دهد. وزیر رو به من گفت آقای دهقانی من نامه شما را خواندم. نامه در دستش بود و اشاره کرد که یاد داشتی برای مسئولان ممیز کتاب زیر نامه نوشته ام و آن را به من نشان داد. پرسیدند خودت می خواهی نامه را ببری یا من خودم آنرا به وزارتخانه بدهم. گفتم مسلما خودتان. از ایشان که حالا در حلقه ای از محافظان بودند جدا شدیم. 
در آن نامه   با استناد از تبلیغات دولت در خارج کشور که می گفتند در ایران آزادی هست و حقوق نویسندگان را بدیده احترام می نگرند نوشته بودم: وقتی فلسفه زیگوند فروید در رابطه با( سیکوآنالیسیس) گل کرد و  آوازه ای در جهان پیچاند. ( وستاو یونگ) با عجله از افریقای جنوبی حدود چهار هزار کیلومتر سفر کرد و خودش را به دفتر زیگموند فروید در اطریش رساند. رو به فروید گفت: استاد من چهار هزار کیلومتر راه آمده ام که شما را زیارت کنم. و فروید عینک پنسی اش را تکان داده بود و گفته بود: کی می خواهی برگردی؟.... آقای میرسلیم پاسخ دولت شما به ایرانیان خارج از کشور این است؟.                                                               
آری: حضور دوست دژ برازجانی باید عرض کنم «نوش باد» چه در هنگام نوشیدن شراب باشد و چه چای و آب، واژه ای است که از دیر باز در فرهنگ فارسی ریشه دارد. چه کنم که این بد آموزی از خیام و حافظ به ارث رسیده است و با آن نمی شود کاری کرد.
ممیز کتاب من نتوانست من را متقاعد کند که واژه پستان را به برآمدگی سینه تغییر دهم. در همان روزها دوستی برایم گفت ممیزی از نویسنده دیگری خواسته بود کلمه عرق و مستی را از نوشته اش حذف کند تا اجازه انتشار بدهند. نویسنده دیسکت نوشته را به رایانه داده بود و از رایانه خواسته بود هر جا عرق نوشته شده بشود چای. رایانه طبق برنامه عمل کرده بود. وقتی کتاب منتشر شد در جملاتی که نویسنده نوشته بود عرق پیشانی اش را پاک کرد. شده بود چای پیشانی اش را پاک کرد... از چای و لطف پاک و صمیمی آن روز فراموش نشدنی سپاسگزارم. نوش.                 

هفته نامه سياسي، فرهنگي، اقتصادي، ورزشي
صاحب امتياز: دکتر امير خلف پور
مديرمسوول و سردبير: يونس قيصي زاده
نشاني: بوشهر – ميدان قدس – کوچه جانبازان – دفتر هفته نامه نسيم جنوب
تلفن: 2525900
فکس و پيامگير: 2528151+98 771
صندوق پستي : 1199
پست الکترونيک: info@nasimjonoub.com

[ جمعه ٢۳ تیر ۱۳۸٥ ] [ ٥:٠۳ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed